آشنایی با همسر5
رسیده بودیم به قرار دوممون ک من رفتم شهر همسایه خونه مجردی همسر
اون روز عصر برگشتم خوابگاه چون هنوز تو جو قوانین بودم و فکر میکردم بعد ساعت 8 اگه بیام دگ واقعا رام نمیدن :||| خری بودم واسه خودم
تو خوابگاه دگ محدودیتی برای مکالمه تلفنی نداشتم و از هرررر فرصتی برای حرف زدن استفاده میکردیم...از تک تک لحظات همدیگه خبر داشتیم
دگ یک هفته از دیدارمون گذشته بود م تصمیم گرفتیم بازم همدیگه رو ببینیم
باز هم من رفتم شهر همسایه و مستقیم رفتم خونه...همسر پشت در بود و در رو ک باز کرد بغلم کرد و کلی همو بوسیدیم...رفتیم داخل خونه و به کارای بد بدمون رسیدیم
غذا اکثرا پیتزا سفارش میدادیم...ازین بکی بخر دو تا ببر ها..چایی و میوه هم ک تو خونه بود...ایندفعه ک خواستم برگردم خوابگاه یکم دیر شده بود و مسافر نبود ک ماشیم بخواد حرکت کنه...همسر خودش ب عنوان یکی از مسافرا اومد و منو تا دم در خوابگاه برد رسوند و دوباره خودش برگشت
اینم گذشت و یه هفته بعد باز هم دلمون میخواست...بازم قرار شد بریم خونه
ایندفعه قرار شد من شب بمونم اونجا!!!ولی خب خیلی استرس داشتم...چون خونه ی خاله م شهر محل تحصیلمه و من همش میترسیدم نکنه بخواد بیاد خوابگاه بهم سر بزنه و من نباشم و لو برم؟؟!!! خیلی ترسو بودم
ولی خب دلو زدیم به دریا و من 5شنبه رفتم خونه ی همسر و تت جمعه عصر کنار هم بودیم...از تک تک لحظاتمون لذت میبردیم
اگه کسی منو نمیزنه با هم حموم هم میرفتیم با اجازه تون :))))
من عذدت داشتم شب ها زود بخوابم و مثلا در اولین شبی ک با هم بودیم ساعت 10 شب خوابم برد :))) آخرین چیزی ک ازون شب یادمه اینه ک همسر رفته بود آشپزخونه منم دراز کشیده بودم و ازونجا داشت باهام صحبت میکرد و همونجا خوابم برده
نصفه شب یلحظه بیدار شدم دیدم همسر بالاسرم بیداره و داره نگام میکنه
پرسیدم ساعت چنده؟؟
گفت 4 صبحه
گفتم تو چرا نخوابیدی؟؟؟ ببخشید ک خوابم برد
گفت خوابم نمیاد....دوس دارم فقط نگات کنم و لذت ببرم
و من چقدر دلم قنج میرفت از حرفاش
و همسر ک عاشق سادگی و یکرنگی و مهربونی!! من بود
اووونقدر حالمون کنار هم خوب بود ک متوجه گذر زمان نبودیم و بازم جمعه شد و همسر منو رسوند ایستگاه و ازونور خودش برگشت شهرمون
یادمه اولین امتحانم تو رشته ی پزشکی امتحان میان ترم آناتومی تنه بود....تا پاسی از شب داشتم میخوندم بعدش همسر گفت بسه برو بخواب صبح پاشو یه دوش بگیر ک برای امتحان سرحال باشی و منم مث بچه های حرف گوش کن همین کارو کردم
این وسط خانواده ی همسر فهمیده بودن ک با یه دختری رابطه داره ولی نمیدونستن کیه...خیلی سعی و تلاش میکردن ولی همسر زرنگ تر بود و متوجه نمیشدن
یبار ک آخر هفته برگشتم خونه همسر گفت یر راهت قبل اینکه بری خونه یلحظه بیا مغازه ببینمت
منم اااوووونقدی استرس گرفتم ک انگار همه عالم و آدم از روابط ما خبر دارن و میترسیدم
رفتم داخل با ترس و لرز و با کلی خجالت و سر پایین وایسادم جلوش اونم اونور ویترین
تازه داستیم یه سلام علیک میکردیم که یهو همسر با صدای بلند گفت به بههههه داداش کوچیکهههه بفرماااا :))) و اینجا ما توسط مهرداد(داداش کوچیک همسر) غافلگیر شدیم :)))
اونکه اومد تو منم گفتم اگه میشه دو تا خودکار ابی بدین :))) پولشو دادم و سریع زدم بیرون و انننقدیییی قلبم میزدددد ک نگوووو :)))
(داخل پرانتز اینم بگم ک تا قبل ازدواجمون یادمه همسر میگفت اون پولی ک اون شب بهم دادی رو یادگاری نگه داشتم و یبار هم بهم نشونش داد نمیدونم هنوزم داره یا نه😁)
در این گیر و دار خانواده ی همسر همچنان دنبال این بودن بفهمن من کیم :)) در این حد پیگیر...
همسر تعریف میکنه میگه یه روز داشتم shave میکردم صورتمو یلحظه ک موزر رو گذاشتم پایین تا یکاری کنم مامانم مث چی پرید جلو و موزر رو از دستم گرفت و میگفت تا نگی اون دختر کیه بهت پس نمیدم و مجبور میشی با همین صورت نصفه نیمه اصلاح شده بری بیرون :)))) ک بعد کلی درگیری بازم همسر نمیگه و مامانشم میگه اسممو عوض میکنم اگه تا 2 هفته ی دگ نفهمم اون دختر کیه :))))
تا اینکه یادم نمیاد چطوری خانواده ی همسر شخصیت من رو کشف کردن و فهمیدن دختری ک پسرشون عاشقش شده کیه...بعد این بود که مهرداد هم اعتراف میکنه قبل اون روزی ک من بیام مغازه وقتی داشته تو کامپیوتر مغازه سرک میکشیده عکسای منو ک همسر مخفی کرده بود رو میبینه و وقتی منو تو مغازه میبینه میشناسه ولی به روی خودش نمیاره و ب کسی هم چیزی نمیگه :)))
خانواده ی همسر ک متوجه رابطه ی ما میشن کم کم حرف از خواستگاری میاد وسط....
ادامه در یه پست دگ🤭