امان از وقتی که پدرت گند میزنه به اعصاب تو و شوهرتو و برادرت

 

یه ادم لجباز و یکدنده و فوقالعاده مقاوم در مقابل فهمیدن و قبول کردن حرف دیگران

زنگ زدم با مامانم صحبت کردم حال بابامو بپرسم میگه خوبه و بدن دردش برطرف شده با داروها امروزم به مرف تو از خونه بیرون نرفته اصلا و داره استراحت میکنه

گفتش من خودمم چند روز این حالتی بودم ولی الان خوبم

مرضیه هم یکم بدن درد داره

دختر عمه م ک میشه زن داداش زن داداشم چند روز پیش اومده خونمون و اونم بدن درد داشته

چقدر زیااددد

همشونم یجوریه ک انگار کل بدنشون درد نمیکنه و فقط قسمتی از بدن درد میکنه

دختر عمه م کمرش بوده

مرضیه گفته: مامان دستم یهویی خودش درد کرد

 

من اوووونقدی نگرانم ک عملا توانایی هیچ کار دگ ای رو ندارم الان و از شدت استرس دلم میخواد بزنم زیر گریه

2شنبه امتحان پایان بخش روان ولی من از شدت استرس و نگرانی واقعا نمیتونم کاری انجام بدم

کاش میشد یکم آروم بشم

انقدی نگرانم و ذهنم مشغوله ک خیلی حواس پرت شدم

امرثز فاطمه و الهام درمانگاه بودن و کلاس رو حضور نداشتن...فاطمه ازم خواست وویس بگیرم و گفتم باشه ولی کلا فراموش کردم

سر کلاس رزیدنت هی متوجه حواس پرتیم میشد و باهام حرف میزد ک ذهنمو تو کلاس نگه داره

خدایا کمکمون کن

 

میدونی چی بیشتر به ترسم اضافه کرد؟؟؟؟

امروز شنیدم ک رزیدنت های رادیو رو آف کردن!!! حتی امتحانشونم مجازی شده!!!!

ببین اوضاع چقدر داغون شده ک رزیدنت های خودشونو آف کردن و خودشون دارن کار انجام میدن

رزیدنت های بیهوشی رو میخوان آف کنن

رزیدنت های روان رو هم همینطور ولی مث اینکه بعضیاشون مخالفت کردن!!

 

حالا نمیدونم این آف کردنشون ب چ صورته

یکی در میون میرن

کلا نمیرن

نوبتی میرن

نمیدونم

ولی اصلا نشونه ی خوبی نیست که نیست که نیست

 

خدایا همه چیزو ختم به خیر کن

استرس

وقتایی ک خیلی استرس میگیرم یا ذهنم مشغول میشه رو میارم به آشپزی و خوردن!! 

و الانم کلی سیب زمینی گذاشتم آبپز بشه که کوکو سیب زمینی درست کنم خیلی وقتم هست ک هوسش کردم ولی تنبلیم میومد بپزم!!

و البته اولین بازمه ک دارم کوکو سیب زمینی میپزم!!

در کنارش هم یه ژله پرتقالی

پودر ژله رو چند ماه پیش اسما آورده بود خوابگاه داد ب من ک درست کنم کلا فراموشم شده بود و امشب دگ درست میکنم

قبلا هر بار ک با شیر درست کردم خراب شده و الانم خیلی وسوسه دارم میشم ک با شیر درست کنم ولی میترسم بازم خراب بشه و کلا بی نصیب بمونیم!!

 

+همسر خیلی ذهنش مشغوله

یکی دو روز بود خیلی پیام نمیداد و زنگ نمیزد و منم دیشب یکم ابراز کردم البته نه با لحن بد  :)

که امروز زنگ زد و گفت همچین قضایایی پیش اومده و خیلی ذهنم مشغوله!! فکر نکن که دوستت ندارم ک پیام نمیدم و زنگ نمیزنم واقعا ذهنم مشغوله و درگیرم!! منم گفتم خیالت از جانب من راحت و ای کاش زودتر بهن میگفتی ک اینجوری شده

و خب وقتی اینجوری پیام میده ک دوستت دارم من هم از شدت دلتنگی دلم براش ضعف میره هم دلم براش میسوزه و وااااقعا دردش به جونم

حس خوب

الان خانوم الف زنگ زد بهم که تو دبیرستان دبیر ادبیاتم بود...

قبلا زنگ زده و گفته بود ک خواهر زاده ش دانشگاه ما قبول شده و اگه میشه راهنماییش کنم و منم گفتم شماره مو بهش بده و در حد توانم کمکش میکنم

 

الان خودش بهم زنگ زد و یه چند تا سوال ازم پرسید و من با جوووووون و دل توضیح دادم🥰

و خیلی حس خوبی گرفتم از توضیح دادنم و حتی دوست داشتم ک سوالات بیشتری بپرسه ولی لامصب زود تمومش کرد😅

میدونی چیه

شاید بخاطر اینکه خیلی وقت بود حس مفید بودن نداشتم

خیلی وقت بود با اطمینان کامل در مورد موضوعی حرف نزده بودم

همیشه وقتی راجبه پزشکی ازم کیپرسم تت حد توانم جواب میدم ولی خب پزشکی اوووونقدر گسترده س و من هنوز اول راهم ک خیلی وقتا میگم نمیدونم یا میگم باید چک کنم

ولی ایندفعه تر چند سوالاتش علمی نبود ولی خوب و کامل براش توضیح دادم که چجوریاس

 

 

اینو نصفه نیمه نوشته بودم ک الان حس نوشتن ادامه ش نیس

 

+بابام زنگ زد گفت الان یکی دو روزه تب دارم و بدن درد...سرفه و تنگی نفس و ضعف و بی حالی و بی اشتهایی ولی نداشت

و من قلللبممم داشت از دهنم در میومد و هنوز ک هنوزه ب حالت نرمال قبلش برنگشتم!!!

ازونجایی ک بابام ازوناس ک اعتقادی به ماسک نداره (متاسفانه)

اول خیلی آروم بهش گفتم اگه بتونی وقتی میری مسجد ماسک بزنی ک خیلی خوب میشه(موذن هستش)

ک خودش کفت چطوره کلا  دو سه روز نرم مسحد و منم رو هوا زدم و گفتم اگر نری ک دگ عااااالی میشه

کلا تو خونه باش و استراحت کن برای کار کردن هم باغ نرو

غذای آبکی و مایعات خوب و زیاد بخور😭😭😭😭😭

نوه هاتم نذار تا چند روز بیان پیشت

دارو هم بهش فقط paracetamol-naproxen-vit c-zinc-vit d

گفتم و توصیه کردم میوه هم خوب بخوره☹️☹️☹️☹️

 

حتی برای توصیه ی دارویی واقعا مونده بودم چی بگم😭😭😭😭😭

قشنگ دستام میلرزید وقتی داشتم برا داداشم اس مس میکردم ک بره واسه بابام بخره😭😭😭😭😭

بابام خودش میگه ایم روزا تو شهرمون اینجوری زیاد شده

مث دفعه قبل ک وضعیت قرمز شده بود

اونا فکر میکنن سرماخوردگی ساده س اهمیت نمیدن اینور من دارم از استرس مییییییمیرم😭😭😭😭

 

یکم بعدش همسر زنگ زد گفت سهیل(پسر 12ساله همسایه) هم یروا خورده

سر درد و گرفتگی بینی و تب داره

ب اونم توصیه ها رو کردم و داشتم داروها رو مینوشتم ک همسر دوباره زنگ زد گفت خودش دکتر رفته ک😐😐 خرر😑😒 پس چرا از من میپرسن وقتی دکتر رفتن؟؟ 😑😑😑 

 

 

+یه مشکلی برای همسر پیش اومده ک نمیتونم بنویسمش فقط دعا میکنم و خدا خدا میکنم که ختم به خیر بشه و اتفاق بدی نیفته...

دایی عزیزم♥

 

چقدر دلم براش تنگ شده

اینجا خونه مامان بزرگمه...تو اتاق بابابزرگم...

 

چقدر با دیدن این آگهی ترحیمش قلبم به درد میاد... 

 

مزارش کنار جاده س

و هر دفعه ک رد میشیم من چشمام فقط داییمو میبینه... 

 

 

+بعد از 2 ماه دنبالش گشتن جنازه ی داییم پیدا شد وسط بیابون...

خیلی غریب و تنها مرد...

انتقال سند

همسر میخواد ماشین جدید رو به نام من بزنه و مث اینکه فقط 1 ماه برا انتقال سند فرصت داره و دیر کنه باید جریمه بده 500 تومن

بعد گرفتن پلاک شهر خودمون با شهر همسایه مث اینکه خیلی سخته و از 2 شب باید بری تو نوبت وایسی و حالا نوبتت بشه یا نه و کلی دردسر داره و خلاصه میخواد پلاک شهر محل تحصیل منو بگیره که برای تردد هم مشکلی نداشته باظه یوقتی

واسه گرفتن پلاک اینجا هم باید اجاره نامه جور کنه

ازم خواست از خاله م بپرسم ببینم میتونیم به اسم خونه ی اونا اجاره نامه بنویسیم تا کارا اوکی شه؟

ظهر ک زنگ زدم خاله م گفت اوکی مشکلی نیس ولی بذار باز با حمیدرضا(شوهرش) هم در میون بذارم منم گفتم باشه

هنوز جواب نداده و همسر میگه یه خبر بگیر ازش چون وقتمون کمه و میخوان بخاطر کرونا هم محدودیت تردد بذارن بعدا یوقت دردسر میشه!!

الان من با کلللللیییی خجالت به خاله م پیام دادم🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

متن پیامم

(سلام خاله خوبین؟؟ 😅😅

ببخشیدا من هی مزاحم میشم😅 میگم با حمیدرضا صحبت کردی؟؟ اخه مث اینکه (همسر)  فقط مدت محدودی واسه انتقال سند داره وگرنه جریمه میشه و الانم ک میخوان همه جا رو محدود کنن بعدش نمیشه😅😅 شرمنده ها ببخشید😅😅) 

 

نمیدونم این سطح از خجالت کشیدنم عادیه یا نه🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

آخه دوس ندارم یوقت فک کنه با حالت طلبکارانه دارم ازش میخوام و ناراحت بشه🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

1شنبه/25 آبان

هی گایز

امروز رفتم بالاخره یه کیلو نون خامه ای و شیرینی لطیفه خریدم!!  البته فقط خریدم و هنوز بهش لب نزدم

وقتی آوردمش چون یخچال خوذمون جا نداشت گذاشتم تو یخچال اتاق 27 ک نفیسه و سحر هستن... سحر خب نسبت ب بقیه مون ی مقدار جدیده تو این واحد و ما قبلا تو یخچالث هم وسیله میذاشتیم.... ولی الان به صالحه گفته ک بدون اجازه چیزی تو یخچالمون نذارین.. منم سریع رفتم برش داشتم

نمیدونم والا...من خودم این چیزا برام مهم نیس ولی هر آدمی یجوریه و ناراحتی ای ندارم  :)

 

+امروز درمانگاه با دکتر ک بودم....من زودتر از همه رفتم و نشستم تو اتاق 17..10 میم بعد رزیدنت اومد نمیدونم سال چند بود ولی خب بعد ویزیت مریض یکم نشستیم با هم گپ زدیم تا دکتر بیاد...کاشف به عمل آمد اهل شهر همسایه(گ) هستش و ی دختر 2 ساله هم داره

در مورد بچه دار شدن حرف زدیم و من گفتم الان بچه ذار بشم انگار بچه یتیم بزرگ میشه

گفتش ک این تفکر بچه یتیم بزرگ میشه رو از ذهنت دور کن

چون تو بخاطر رشته ای ک داری هرررررر کاری هم ک کنی باز مسرت شلوغه و مث بقیه مادرای عادی نمیتونی کنار بچه ت و شاهد بزرگ شدنش باشی...

چقدر راست میگفت و چقدر تا حالا کسی همچین حرفی بهم نزده بود

البته منم بهش گفتم ک اگه به خودم باشه کلا بچه نمیخوام و اگر روزی هم بچه دار بشم فقط بخاطر همسرم خواهد بود

در مورد اینکه دوست دارم برم داخلی یا قلب صحبت کردیم

در مورد شهر من صحبت کردیم و گفت اونجا رو میشناسم

بعدشم ک دکتر اومد و از من پرسید اسمت چیه؟؟ منم گفتم

گفتش عهههه چه جالب ما هم یه دکتر فلانی داشتیم (شبیه فامیلی من)

گفتم عبدالصمد؟؟ گفتش نه

گفتم عبدالباسط؟؟؟  گفتم عاره

پرسید چخبر ازش چیکارا میکنه؟؟؟

گفتم 2 سال پیش تقریبا بهمن 97 فوت کرد...

یجوری شد استادمون

پرسید چرا؟؟چجوری؟ سنی نداره ک هنوز

گفتم دگ بالاخره اتفاقات  افتاد و پارکینسون هم ک داشت و دگ اینجوری شد دگ... 

پارکینسونش فامیلیال بود و تو سن پایین گرفت

دگ نگفتم چرا و چطور فوت کرد..دوست نداشتم بفهمه!!!! یجوری گفتم انگار بخاطر پارکینسون فوت کرده!!!

بعدا ک اومدم خوابگاه با خودم گفتم کاش بهش جواب میدادم ک( اگه تحت نظر شما یا همکارانتون بود شاید الان زنده بود)

گفتش از دکتر فلانی بپرسم خبرشو بگیرم ببینم چرا

بعدشم ک ویزیت مریضا رو شروع کردیم و من ک یاد داییم افتاده بودم همش بغض داشتم و چشمام پر اشک بود و بزور گریه نکردم

 

ولی در کل دکتر ک خیلی خوب و آروم بود با برخوردش و حتی با من استاجر هم با احترام برخورد کرد

دکتر میم رزیدنت هم خیلی خوب و مهربون بود

 

+عصر همین نیم ساعت پیش خواب و بیدار بودم ولی داشتم صداها رو میشنیدم

صالحه به اسما گفت میای بریم بیرون چایی بخوریم؟؟

اسما گفتش باید برم کلاس زبان

من همون لحظه چشمامو باز کردم ک شاید از من بخواد بریم ولی نخواست.... 

شیرینی

چقققدررررر دلم شیرینی جات میخواد☹️☹️☹️

چند وقت بود خییلیییی ازین مینی دونات های قلقلی فروشگاه نزدیک خوابگاه هوس کرده م ک اونم از وقتی برگشتم اینجا اصن ازبیمارستان☹️☹️ هر روز میرم چک میکنم بازم نپخته بود☹️☹️

امروزم ازین دونات دایره ای بزرگا پخته بود در حالی ک من هوس اون قلقلی کوچولو ها رو کردم☹️☹️☹️

الانم ک داشتم تو سرآشپز پاپیون چرخ میزدم عکس کلی غذا و کیک دیدم ولی همش فقط در حد لایک بود ولی عکس شیرینی بهشتی رو ک دیدم عجییییبببب هوسش کردم☹️☹️

دگ اگه فردا هم دونات نپخته بود راهمو برمیگردم و میرم از قنادی چند تا نون خامه ای میخرم☹️☹️

خیلی نامردن☹️☹️

من تا حالا ازون دونات قلقلی ها نخریدم فقط یبار ک اسما خریده بود اونقدی اصرار کرد بیا بخور پختش تازه س دو تا دونه خوردم و خیلی خوشمزه بود☹️☹️ تقریبا یه ماهی میگذره ازین قضیه و من همش در هوس اون دونات ها ی قلقلی به سر میبرم که روشون آرد شکر پاشیده بودن☹️☹️

 

 

+امروز رفتم پیش دکتر میم جهت پیگیری خوندن پروپوزالم ک وقتی رفتم منشیش گفت هنوز داره مریض ویزیت میکنه و دو تا مونده... منم گفتم پس من همین بیرون نشستم به شیشه بزنید خودم میام گفت اوکی

نیم ساعت بعد ک دیدم خبری نشد خودم رفتم داخل میگه دکتر رفت یادم رفت صدات کنم😐😐😐😑😑😑😑

آر سر هم ک دکتر رو موقع رفتنش ب خونه دبدم گفتش ک پروپوزالتو خوندم ولی الان دگ دیر اومدی و منم لباسامو عوض کردم 3شنبه بیا بهت توضبح بدم😐😐😐

خو چی میشد همونجا توضیح میداد مثلا؟؟؟😐😐

هر دوشون 💩 هستن😐😑😒

حالا 3شنبه دوباره باید هلک هلک پاشم برم بیمارستان😐😐

باز خدا رو شکر بیمارستانش نزدیکه و با 1000 تومن تاکسی اوکی میشه رفتنی ک دگ کلا پیاده رفتم..

اگه اون یکی بیمارستان بود و هر دفعه باید کلی پول میدادم ک دگ افتضاح میشد😐😐

اصن یکی از دلایلی ک این استاد راهنما رو انتخاب کردم این بود ک نزدیکه و لازم نیس کلی هزینه ی رفت و آمد بدم😁😁

چقدر غم انگیز

شلوغ ترین میدون شهر ساعت 6 شب اینقدر خلوت بود

تنهایی رفتم یکم قدم زدم و اومدم و چقدر ناراحت کننده بود

همه جا خلوت

همه جا بسته

یه قیفی 5 تومنی هم از همپنجایی ک همیشه میخرم گرفتم که مزه💩 میداد و همونجا انداختمش دور   :||

در کل جالب نبود

هوا هم اونقدر عالی نبود

من ترجیح میدادم سردتر باشه  :/

اون کوه ها رو ببین تو رو خدااا

چقدر خوشگل شده منظره

عاشق این تیکه از بیمارستانم

هوا هم ک دیییوانه بود دیروز صبح

!!!

یه اصطلاح ترکمنی هست ک میگه:

(حانتاماچلق قوریسن)

یعنی ریشه ی توقع داشتن از دیگران خشک بشه!!!

 

بنظرم نباید اونقدی با دیگران خوب باشیم ک انتظار داشته باسیم اونا هم با ما خوب باشن!! 

 

عروسی

ادامه نوشته

با اییییین حجم از دلتنگی برای همسر چه باید کرد؟؟؟؟

امتحان قلب

خببببب خیلی راحت میشد تقلب کرد ولی خب ازونجایی ک من خیلی ناشیم فهمید و گوشیمو از دستم گرفت  :))))  باز خوبه برگه هامو نگرفت  :)))  بعد یلحظه رفت بیرون  معصومه ک جهت احتیاط گوشی باباشو آرده بود داد بهم گفت با گوشی خودت جاشو عوض کن منم تا اومدم ب خودم بجنبم باز مراقب اومد و دید گفت چرا گوشیتو عوض کردی؟؟   :)))) 

منم گفتم عوض نکردم اون همون گوشیه این گوشیمم زنگ خورد و بهش جواب دادم ک زنگ نزنه س امتحانم  :))))  ماجرایی شدا  :))))

با این حال بازم برگه هامو نگرفت  :)))

خیلیم زیاد دستمون برا تقلب باز بود ولی خب منکه گوشیمو همون اول کار گرفت و اکثر سوالا رو با همون یذره سواد خودم جواب دادم  :)))  بدم نبود خیلی😁

فقط قبلش چند تا سوال تستی رو تقلب کرده بودم شکر خدا و درمان تورساد رو معصومه فرستاده بودم تشخیصشم ک خودم بلد بودم 😁

ولی خب سوالای دکتر ز خیلییییی سخت بود😐😐😐

یجوری ک حتی با تقلب هم نمیشد جواب داد😐 4تا نوار قلب داده بود

دو تاش ک ضایع بود ولی دوتای دیگه شک بر انداز بود....نوار اول رو من اول به فلاتر شک کردم ولی خب دیدم BASE LINE تو نوار دیده میشه پس فلاتر نمیتونه باشه و ظنیدم ک رفیع میگهVT میشه منم همونو نوشتم😁

یکیش ک همون تورساد بود یکیش تامپوناد آخریشم من LBBB+STEMI نوشتم براش  :////

یه نوار قلب هم دکتر الف داده بود ک برا اونم همین مورد آخر رو نوشتم  :///

3تا سوال تشریحی دکتر الف داده بود ک همه شو درست نوشتم:)

اولیش انسفالوپاتی ماشی از هایپرتنشن بدخیم میشد تشخیصش...سوال دوم در مورد کرایتریای CHA2DS2-VASC  بود ک بیمار ما پوینت 6 گرفت و ترومبولیتیک رو دادیم بهش  :)))

سوال سوم هم کیس داده بود و اقدامات درمانی رو خواسته بود ک همون ترومبولیتیک وPCI و اینکه کدومه ارجحه و شرایط انحامشون رو نوشتم براش و میدونم ک درسته😌

سوالات تستی دکتر ف عزیزم هم خیلی سخت بود لامصب  :)))  هر چی سوفل تو کتاب بود آورده 7تا سوال تستی داده بود

علی به این درس خونی نمیدونم چرا نواری ک تشخیصش تامپوناد میشد رو نوشت PAC؟؟؟؟🙄🙄🤔🤔

البته منم صدامو در نیاوردم و چیزی بهش نگفتم چون خودشون کمک نمیکنن اصن😌😌😑

 

در کل امتحان بدی نبود و با اینکه چیزی نخونده بودم و گوشیمم ازم گرفته شد خوب تونستم جواب بدم و راضیم😌

 

 

+اسما و صالحه رفتن خونه هاشون و من امشب تنهااااای تنهااااامممم☹️☹️☹️☹️

همسر هم با مهرداد و دوستش موسی داره میره پیش احمدآقا ک دوستشه و دعوتش کرده بود و شب هم همونجا میمونن☹️☹️☹️ پس با اونم نمیتونم سرگرم شم  ☹️☹️

حوصله درس هم ندارم☹️☹️

چیکار کنم خووو  :((((

خیییلییییی دوس دارم برم بیرون هوا محشره ولی تنهایی دلم نمیخواد  :((((

دلم ذرت مکزیکی یا بستنی قیفی میدون کاف رو میخواد  :((((

دیشب ک امتحان داشتم FRIENDS هم برام کذاب بود حتی ولی امشب نه  :///

حوصله پخت و پز هم ندارم  :(((

خوابمم نمیاد تازه بیدار شدم  :(((

لعنت ب این کرونا  :||

اگر نبود میرفتم خونه خاله م قشنگ غذای خونگی میخوردم  :(((

قلب

 

از گروهای مورنینگ قلب تو اسکایپ لفت ندادم و همش پیاماشونو میخونم و حسرت میخورم ک چقدر زود تمام شد☹️☹️

حالا درسته برا امتحانش خیلی غر زدم ولی خودش خیلی خوب بود☹️☹️

بذار این امتحان رو رد کنم میخوام گهگاهی تو مورنینگ هاشون سرک بکشم😁😁 از گوش دادن بهش لذت میبرم🥰🥰

🥺🥺

من پستای مستانه رو ک میخونم شدیییییدا علاقه مند میشم به رشته ی داخلی🥺🥺🥺🥺

اصن این رشته یکی از بدرد بخور ترین رشته هاس🥺🥺🥺

دلم خواست رزیدنت داخلی باشم🥺🥺🥺

ولی با تنفرم نسبت به غدد و ریه چیکار کنم؟؟؟  :///

متفرقه

ببین این شیطونو تو رو خدا  :)))

هر چی النگو پیدا کرده انداخته دستش یه تسبیح هم دور گردنش شبیه هندی ها شده و داره تخمه میشکنه  :)))   طرز نشستنش رو ببین تو رو خدا  :))) 

وقتی میپرسی النگوهات کو؟؟  دستاشو حرکت میده و جیرینگ جیرینگ صدا میکنه ک خوشش میاد  :))) 

 

 

اینم دیروز تو مسیر...

خیلی سعی میکنم عکس هنری بگیرم ولی متاسفانه هیچ استعدادی توی عکاسی و هر چیز مرتبط با هنری ندارم  :|||

چقدم کثیف بوده اونجا الان دیدم  :)))

فقط شکر خدا سلیقه م خوبه تو انتخاب کردن که واسه اونم پول ندارم پس ب درد نمیخوره  :)))

 

+خدایا باور کن من عاشق قلب هستم ولی الان حس امتحان ندارم فقط🥺🥺🥺

مراقبمون فردا همون مراقب امتحان پوست هستش(آموزش هاش یکیه)

و یه روز باید خیلی جدی راجبه امتحان پوست و اینکه چقدر خندیدیم بگم ک یکی از فراموش نشدنی ترین امتحانام بود  :))) 

ولی خب متاسفانه گروه امسالم به اندازه ی پارسال اوکی نیس وگرنه ک وارسال با کارای بردیا جر خوردیم از خنده وسط امتحان  :)))   نه میشد بلند خندید نه میتونستیم جلوی خنده مونو بگیریم هی سرخ و سفید میشدیم وسط جلسه  :))) 

ای لعنت بر هر چی امتحانه که هر چی انگیزه و تلاش هست رو از بین برده😑😑😑

من کلا درس خوندن رو دوس دارماااا

ولی پای امتحان ک وسط باشه خر میشم و اصن دوس ندارم بخونم😑😑

خصوصا ک قبلش تعطیلات داشته باشم و خوش گذرونده باشم و دلم همچنان همون خوشگذرونی ها رو میخواد😑😑

باز اگه بلافاصله بعد پایان بخش امتحان بگیرن یکم خر میزنم ودرس میخونم چون به این خفت دگ عادت کرده بدنم و سختش نیس😑😑 ولی الان دلم فقققطططط فیلم و سریال میخواد لامصب😐😐😐

چند قسمت همfriends دانلود کردم ک ببینم بینش😐😐

بعد چند تت مبحث رو هنوز کللللا نخوندم😐😐😐

خاک دو عالم بر سر همگروهیام ک نذاشتن همون 2شنبه امتحان باشه😑😑😑

آشنایی با همسر5

رسیده بودیم به قرار دوممون ک من رفتم شهر همسایه خونه مجردی همسر

اون روز عصر برگشتم خوابگاه چون هنوز تو جو قوانین بودم و فکر میکردم بعد ساعت 8 اگه بیام دگ واقعا رام نمیدن  :|||  خری بودم واسه خودم

تو خوابگاه دگ محدودیتی برای مکالمه تلفنی نداشتم و از هرررر فرصتی برای حرف زدن استفاده میکردیم...از تک تک لحظات همدیگه خبر داشتیم

دگ یک هفته از دیدارمون گذشته بود م تصمیم گرفتیم بازم همدیگه رو ببینیم

باز هم من رفتم شهر همسایه و مستقیم رفتم خونه...همسر پشت در بود و در رو ک باز کرد بغلم کرد و کلی همو بوسیدیم...رفتیم داخل خونه و به کارای بد بدمون رسیدیم

غذا اکثرا پیتزا سفارش میدادیم...ازین بکی بخر دو تا ببر ها..چایی و میوه هم ک تو خونه بود...ایندفعه ک خواستم برگردم خوابگاه یکم دیر شده بود و مسافر نبود ک ماشیم بخواد حرکت کنه...همسر خودش ب عنوان یکی از مسافرا اومد و منو تا دم در خوابگاه برد رسوند و دوباره خودش برگشت

اینم گذشت و یه هفته بعد باز هم دلمون میخواست...بازم قرار شد بریم خونه

ایندفعه قرار شد من شب بمونم اونجا!!!ولی خب خیلی استرس داشتم...چون خونه ی خاله م شهر محل تحصیلمه و من همش میترسیدم نکنه بخواد بیاد خوابگاه بهم سر بزنه و من نباشم و لو برم؟؟!!! خیلی ترسو بودم

ولی خب دلو زدیم به دریا و من 5شنبه رفتم خونه ی همسر و تت جمعه عصر کنار هم بودیم...از تک تک لحظاتمون لذت میبردیم

اگه کسی منو نمیزنه با هم حموم هم میرفتیم با اجازه تون :))))

من عذدت داشتم شب ها زود بخوابم و مثلا در اولین شبی ک با هم بودیم ساعت 10 شب خوابم برد  :)))  آخرین چیزی ک ازون شب یادمه اینه ک همسر رفته بود آشپزخونه منم دراز کشیده بودم و ازونجا داشت باهام صحبت میکرد و همونجا خوابم برده

نصفه شب یلحظه بیدار شدم دیدم همسر بالاسرم بیداره و داره نگام میکنه

پرسیدم ساعت چنده؟؟

گفت 4 صبحه

گفتم تو چرا نخوابیدی؟؟؟ ببخشید ک خوابم برد

گفت خوابم نمیاد....دوس دارم فقط نگات کنم و لذت ببرم

و من چقدر دلم قنج میرفت از حرفاش

و همسر ک عاشق سادگی و یکرنگی و مهربونی!! من بود

اووونقدر حالمون کنار هم خوب بود ک متوجه گذر زمان نبودیم و بازم جمعه شد و همسر منو رسوند ایستگاه و ازونور خودش برگشت شهرمون

 

یادمه اولین امتحانم تو رشته ی پزشکی امتحان میان ترم آناتومی تنه بود....تا پاسی از شب داشتم میخوندم بعدش همسر گفت بسه برو بخواب صبح پاشو یه دوش بگیر ک برای امتحان سرحال باشی و منم مث بچه های حرف گوش کن همین کارو کردم

 

این وسط خانواده ی همسر فهمیده بودن ک با یه دختری رابطه داره ولی نمیدونستن کیه...خیلی سعی و تلاش میکردن ولی همسر زرنگ تر بود و متوجه نمیشدن

 

یبار ک آخر هفته برگشتم خونه همسر گفت یر راهت قبل اینکه بری خونه یلحظه بیا مغازه ببینمت

منم اااوووونقدی استرس گرفتم ک انگار همه عالم و آدم از روابط ما خبر دارن و میترسیدم

رفتم داخل با ترس و لرز و با کلی خجالت و سر پایین وایسادم جلوش اونم اونور ویترین

تازه داستیم یه سلام علیک میکردیم که یهو همسر با صدای بلند گفت به بههههه داداش کوچیکهههه بفرماااا  :)))  و اینجا ما توسط مهرداد(داداش کوچیک همسر) غافلگیر شدیم  :)))

 اونکه اومد تو منم گفتم اگه میشه دو تا خودکار ابی بدین  :)))  پولشو دادم و سریع زدم بیرون و انننقدیییی قلبم میزدددد ک نگوووو  :)))

(داخل پرانتز اینم بگم ک تا قبل ازدواجمون یادمه همسر میگفت اون پولی ک اون شب بهم دادی رو یادگاری نگه داشتم و یبار هم بهم نشونش داد نمیدونم هنوزم داره یا نه😁)

در این گیر و دار خانواده ی همسر همچنان دنبال این بودن بفهمن من کیم  :))  در این حد پیگیر...

همسر تعریف میکنه میگه یه روز داشتم shave میکردم صورتمو یلحظه ک موزر رو گذاشتم پایین تا یکاری کنم مامانم مث چی پرید جلو و موزر رو از دستم گرفت و میگفت تا نگی اون دختر کیه بهت پس نمیدم و مجبور میشی با همین صورت نصفه نیمه اصلاح شده بری بیرون   :))))  ک بعد کلی درگیری بازم همسر نمیگه و مامانشم میگه اسممو عوض میکنم اگه تا 2 هفته ی دگ نفهمم اون دختر کیه  :))))

تا اینکه یادم نمیاد چطوری خانواده ی همسر شخصیت من رو کشف کردن و فهمیدن دختری ک پسرشون عاشقش شده کیه...بعد این بود که مهرداد هم اعتراف میکنه قبل اون روزی ک من بیام مغازه وقتی داشته تو کامپیوتر مغازه سرک میکشیده عکسای منو ک همسر مخفی کرده بود رو میبینه و وقتی منو تو مغازه میبینه میشناسه ولی به روی خودش نمیاره و ب کسی هم چیزی نمیگه  :)))

 

خانواده ی همسر ک متوجه رابطه ی ما میشن کم کم حرف از خواستگاری میاد وسط.... 

 

 

ادامه در یه پست دگ🤭

تنها

الان تو اتاق تنهام و فردا هم بعد امتحان تا تقریبا ساعت 1 تنهام

خیلی دلم میخواد تو این تنهایی یه غلطی بکنم ولی نمیدونم چیکار باید بکنم😐😐😐 حس میکنم دارم تنهاییامو هدر میدم😐😐😐

امتحان

درسته از خود قلب خوشم میاد ولی دلیل نمیشه از امتخانشم خوشم بیاد  -____-

اصصصللا حوصله ی خوندن ندارم😑😑

اصن کی بود به من گفت برو پزشکی بخون😑😑😒😒😒

همون خودش بیاد بخونه😒😒

قلب قلبی

چند شب پیش

خواب بودیم... من پشتم به همسر بود یلحظه با حرکت همسر بیدار شدم که اومد و از پشت بغلم کرد..سرشو کرد تو موهام و تو عالم خوابش گفت: آخخخخخ که چقدر بوی موهای این کوچولو خوبه

 

اصن من کل وجودم قلب قلبی شد وقتی اینو گفت

البته دقیقا کلمه ی(کوچولو)  رو نگفت ولی خب تنها معادلی که براش به ذهنم رسید همین بود خودش گفت: بیجاقاز

نمره

تا یادم نرفته بذار از نمره های درخشانم بگم

چشم 13ونیم داده

اورو 14 ونیم

و هر دوتاشم خییلیی کم دادن😑😑

اصن هر جوری حساب میکنم اورو من همچین نمره ای نمیگیرم😑😑😑😑

ارائه م عااالی بود

درمانگاه عملکردم عالی بود

امتحان کتبی رو خوب دادم

امتخان شفاهی رو خوب دادم فقط یه سوال رو بلد نبودم

بعد داده 14ونیم😐😐😐😐

نمیدونم اینا چجوری حساب میکنن والا😑😑😑

 

چشم هم میگم برا من کمه چون ب اون فرزانه خانوم ک بخاطرش به هممون گند زده شد داده12😐😐😐😐

یا نباید اونو پاس میکردن یا باید به ما بیشتر میدادن😑😑😑😑

یعنی من اختلافم با اون فقققطططط 1ونیم نمره س؟؟؟😑😐😐😐😐

من کوییز رو خوب جواب دادم در حالی ک اون سفید داد برگه شو

و با همین نسبت اگر برای امتحان پایان بخش در نظر بگیریم عایا حق ما اینهههه؟؟؟؟

اینکه میگن باباش پارتی داره(رییس یکی از بانک ها) و براش اوکی میکنه واقعیته پس

حالا با نمره ی چشم کنار میام چون واقعا قصدشون اذیت کردن بود

ولی نمره اورو رو به هیییچ عنوان نمیتونم قبول کنم

هیچ حایی برای اعتراض هم نذاشتن تو سایت

واقعا نامردیه

دگ حددددداقلش باید 17 رو میداد بهم

لعنتی

 

+من زمانی پیشرفت علم رو قبول میکنم که یه دستگاه سی تی اسکن سیار و خونگی هم تولید بشه😑😑😑

درد دارمممم😩😩😩

درد دارم  :(((

بازمRLQ شکمم درد میکنه  :(((

حالت تهوع هم دارم  :(((

نمیدونم چرا نمیرم دکتر که حداقل بفهمم چیه  :||

موقع برگشت از لیزر همسر زنگ زده ک من متوجه نشدم دوباره زنگ زدم بهش جواب نداد  :(((

یعنی چطور پیش رفته  :(((

دردم خیلی زیاده  :(((

خدایا به جوونیم رحم کن  :(((

 

 

پ.ن:

با همسر صحبت کردم

مثل اینکه فقط تا 24 ساعت بعد قولنامه وقت داشته بره و شکایت کنه و الانم اگه بخواد اثبات کنه کلی دردسر و خرج داره و در کل نمی ارزه انگار!!!

نتیجه این شد ک ب پیشنهاد سید(دوستش ک داداششم قاضیه) قرار شد فردا بره به نمایشگاهیه بگه ک حالا ک بخاطرش گارانتی رو از دست داده براش یه کارت طلایی بخره ک قیمتش تقریبا 1میلیون و300 میشه و اینم ازش شکایت نکنه

حالا ببینیم قبول میکنه یا نه

 

+خیییلیییی درد دارم  :(((  ولی یکی از چیزایی ک خیلی نسبت بهش حس بدی دارم هم دکتر رفتنه  :(((  استرس میگیرم خیلی  :(((

آسایش-خلقیات

در رابطه با این مورد هم بگم که

منظورم این بود هرچقدرم از خلقیات و ویژگی های خودتون برای همدیگه بگین باااااااازم اونقدی که باید همدیگه رو نمیشناسین و شناخت اصلی هر دو طرف بععععد ازدواج و زندگی کردن زیر یک سقف حاصل میشه

تا وقتی زیر یک سقف زندگی نکنی و اون آدم رو هر روز با همون رفتار ها نبینی نمیتونی شناخت پیدا کنی هم به خودت هم به اون

مثلا اون میگه من همچین اخلاقی دارم و تو میگی اوکی منکه باهاش مشکلی ندارم ولی وقتی میرین تو ی خونه میبینی که اونقدرام راحت نمیتونی با این اخلاقش کنار بیای و وقتی هی هر دفعه تکرار بشه میبینی که اصن خوشت نمیاد

واسه همین من معتقدم قسمت اعظم شناخت دو طرف بعد ازدواج و با هم زندگی کردن حاصل میشه و شناخت های قبل از اون سوءتفاهمه  :) 

اتفاق بد

با همسر داشتیم میومدیم که منو برسونه خوابگاه سر راهم ماشینو ببره نمایندگی یه چند تا ایرادشو رفع کنن

تو نمایندگی گفتن ماشین صفر نیست و قبلا کار کرده و حالا چی چیش رو باز کردن صفرش کردن و الان دگ شامل گارانتی نمیشه و بخوای الانم درستش کنی 5-6 تومن برات خرج بر میداره

چقددررررر ناراحت شدم

چقددرررز خورد تو ذوقمون

همسر منو رسوند ایستگاه ازونجا خودم اومدم باقی مسیرو خودشم موند تا با تعمیرکار نمایندگی برن پیش اون نمایشگاهی که ازش ماشین رو خریده

خدایا کمکش کنننن

خدایا خوااااااهش میکنم  :(((

خیلی دلم برا همسر سوخت  :((((

خدایا خواهش میکنم درست بشه  :(((

خدایا یکاری کن خود فروشنده بیاد سر عقل... سمند رو پس نده از همین ماشین یکی صفرش رو بده به همسر  :(((

همسر میگه اول میرم با زبون خوش باهاش حرف میزنم

اگر قبول کرد که هیچی

اگر قبول نکرد هم همونجا زنگ میزنم 110 و ازش شکایت میکنم  :((((

خدایا پلیییزززز  :(((

آسایش-انتقاد

خبببب من بیشتر منظورم انتقاد از پارنتر همسر یا همچین چیزی بود

و بیشتر از تجربیات خودم میگم

بخاطر تفاوت فرهنگی بین خانواده ی من و همسر،خیلی از کارایی ک میکرد و میکنه باب میل من نیس و یا حتی حس میکنم مایه خجالتمه ولی برای همسر و خانواده ش و فامیلاشون خیلی عادی و نرماله!!!!

خب همسر آدمیه ک دوس داره همیشه با ابهت بنظر برسه

سیاست خودش رو حفظ کنه

و در رابطه اش با بقیه بهترین نتیجه رو بگیره و خلاصه اینکه دوس داره همه ازش حساب ببرن و به حرفش گوش بن و قبولش داشته باشن

خیلی اوقات که من میخوام نسبت به یکی از کاراش اعتراض کنم اول شروع میکنم ازش تعریف کردن...از مهارت هاش...از کارای خوبش... و میگم که همه تو رو قبولت دارن...حتی پدر و مادرمم به حرفت گوش میدن...بزرگ و کوچیک تو رو دوست دارن و محبوب هستی و خب واقعیته ولی یکم هم پیاز داغش رو زیاد میکنم و حسابی بالا میبرمش و در جایگاه بالایی قرارش میدم

الان که بردمش بالا بهش میگم که فلان کار و رفتار در شان آدمی مثل تو نیست و اینجوری بقیه چه فکری راجبت میکنن؟؟؟با این کار ابهت خودت رو میبری زیر سوال....و ازینجور حرفا...ازین کار من خیلی نتیجه گرفتم

 

یه روش دگ هم ک دارم اینه که مستقیم به خودش نمیگم

مثال بخوام بزنم میگم یه آقایی دیدم یا دوستام تعریف کردن که مثلا اون آقا همچین رفتاری داشته و چقققدددرررر زشته و چققددررر جلوش خودم رو متعجب نشون میدم و رفتار اون مرد رو نکوهش میکنم و میگم واقعا رفتار زشتی داشت و اصلا این کارش درست نبود... یعنی خودش خجالت نمیکشه همچین کاری میکنه؟؟؟ زنش بیچاره چقدر خجالت میکشه ک شوهرش اینجوریه

و انقدی میگم که همسر هم با من همسو میشه و رفتار اون مرد رو نکوهش میکنه

اصنم به روش نمیارم که خودتم گاهی همچین کاری میکنی

اولش همسر سکوت میکنه چون میدونه خودشم قبلا همچین کاری کرده ولی بعد ک میبینه من ب خودش اشاره ای نمیکنم و انگار یادم نیس خودشم با من همسو میشه و خیلی اوقات اینجوری کم کم رفتارهاشو اصلاح میکنم 

 

فعلا همین دو تا روش یادم میاد برای انتقاد سازنده که دعوا هم نشه😁😁

البته گاهی هم میزنم میترکونم و رک میگم اونم قاطی میکنه و 🤣🤣🤣

ولی خب سعی میکنم با آرامش و بدون خراب کردن خودش قضیه رو مطرح کنم

و باید بگم که من با همین روش ها خییییلیییی از اخلاقیات و رفتارهای نامناسب همسر(از نظر خودم)  رو اصلاح کردم و واقعا نتیجه گرفتم

البته یه سری جاها هم انگار نه انگار هیچ اثری نذاشته🤣🤣😑😑😑😑 ولی من همچنان دارم تلاش میکنم و امیدوارم که یه روزی روی اونا هم موثر واقع بشه😁😁😅😅 یه کورسوی امیدی دارم

ولی خب من الان بیشتر از 5 ساله ک با همسر هستم و همینقدر زمان روش کار کردم که الان که 3 سال هم از ازدواجمون میگذره و به گذشته نگاه میکنم میبینم که خیلی تغییر کرده و حتی یه سری عقایدش کاملا متضاد قبلشه الان

و من همچنان امید دارم بهش و سعیمو میکنم

از قدیم گفتن هر مرد 2 بار تربیت میشه

یکی مادرش تربیت میکنه

یکی زنش

من از قسمت هایی از تربیت مادرشوهرم راضی نبودم و خودم به مرور دارم اون قسمت ها رو اصلاح میکنم و راضی هم هستم 

البته خب خیلی جاها هم الحق که مادرشوهرم خیلی خوب تربیت کرده و من قدردانشم و همیشه هم موقع انتقاد کردن انقدی از خوبی هاش و قشنگی های وجودش براش میگم که در مقابلم موضع نمیگیره

فردا

back to khabgah

it sucks

😌

هی گایز

من آمدم یه پست کوشولو بذارم

عروسی میثم بهتر از اونی بود ک انتظار داشتم ولی خب ایده آل نبود و میتونست خیلی خلوت تر برگزار بشه

نمیگم خیلی خوش گذشت ولی بدم نگذشت و چون 5شمبه امتحان قلب دارم و 💩 هم نخوندم فرصت نیس بشینم توضیح بدم کامل

جاری جدید هم فعلا ک بد نبوده😄ببینیم چطور پیش میره حالا😄

در ادامه عکس من و جاری و همسر با سانسور البته😁

واسه همینم رمز گذاشتم...بخواین رمز میدم😁

در کل عکس زیادی ندارم از عروسی😅

و اینکه پوشش من و جاری( ک ازین به بعد اسمشو میگم: ستاره) میدونم براتون عجیبه ولی یه خوده صبر بخرج بدین در پست های بعدی توضیح داده خواهد شد مراسماتمون😁

فقط از شب عروسی هیچ عکسی از خودم ندارم🤦🏻‍♀️😐 والا حوصله ی عکس گرفتنم نداشتم انقدی ک خسته بودم

ادامه نوشته

 

ماشین جدیدمون♥

پژو 405 slx

اولین چیز گرونی که من و همسر دو تایی (شایدم همسر خودش تنهایی)خریدیم♥

بی نهایت خوشحالم...نه بابت ماشین...بخاطر اینکه همسر خوشحاله♥

شب قبل عروسی تقریبا ساعت 10 و نیم چهارشنبه شب اومد خونه♥

 

پ.ن:

بچه ها کامنت ها و پستاتونو تقریبا خوندم ولی اونقدی سرم شلوغه واقعا وقت سر خاروندن ندارم  ://

برم خوابگاه در اسرع وقت با قدرت با پست های رگباری در خدمتتان خواهم بود