حالم خوب نیس ولی از صبح بهترم دارم

واسه اینترویوو میخونم ایشالا که بخیر بگذره

با یه اعصاب داغون خوابیدم و خوابای اشفته ای دیدم

تو خوابم خونریزی میکنم و خودم حس میکنم که دارم سقط میکنم!!! حالم بد میشه و اسما از بیمارستام بدو بدو میاد کمکم کنه

صبح هم با یه حال بدی بیدار شدم

الانم همینم

خییلیییی اعصابم خرده

دلم میخواد سر یکی داد بزنم

از نصف آدمای اطرافم بدم میاد الان

خیلی اعصابم خرده

فردا و پس فردا امتحان دارم

فردا کشیکم

از 5شنبه تا سه روز کلاسای حضوری داخلی داریم

چهارم کشیک اول داخلیمه

هنوز اصن دقیق تکلیف کشیکا مشخص میس

کشیکای بیمارستان شهر بغلی مشخص میس

همگروهی کشیک فردام یه دختر احمق و 💩💩 که هیشکی ازش خوشش نمیاد خیلی نچسبه

از همسر دلخور شدم

دوست داشتم برم خونه با کلاسا نمیشه برم

امتحان فرمان بایذ بدم

قبلش باید کلاس برم یکی دو بار

کارای پایان نامه م با شروع داخلی میخوابه

هنوز تو سامانه ثبتش نکردم

اعصابم خرده از گشادی خودم

ازینکه پیگیری نمیکنم تنبلم عه

الان دلم میخواد فقط با یکی دعوا کنم

خیلی جلو خودمو گرفتم که این دختره رو مسخره ش نکنم و بد باهاش حرف نزنم

عه 

عه 

عه

 

بهم ریختن اعصاب من در شب های قبل از هر امتحانی از ویژگی های بارز وی می باشد

باورم نمیشهههه🥺🥺🥺

مرضیه داره میره مدرسه🥺🥺🥺 امسال میره پیش دبستانی🥺🥺🥺 چقدر این بچه زود بزرگ شد🥺🥺

الان مانتوی فرمش رو گرفته🥺🥺🥺

اشک تو چشمام جمع شده🥺🥺🥺

من میگم رزیدنتای جراحی خیلی گلن بگو نه

کدوم رزیدنتی وقتی 5 صبح میاد بیمارستان شاد و خندونه آخه؟؟ 💔

کدوم رزیدنت ارشد جراحی ساعت 6 صبح بعد از 3 ساعت عمل سخت اینترنش رو گیر میاره میگه بیا بشین برات سی تی توضیح بدم؟؟ 💔💔

جدای ازینکه همشون واقعا خوبن این رزیدنت ارشدمون یچیز دیگه س💔کیس ریپورته واقعا💔

تو اوووووج خستگیش برو ازش سوال بپرس خم به ابروش نمیاره تکیه میده به دیوار و به تماااام سوالاتی که پرسیدی و نپرسیدی خیلی آروم و شمرده و باااحوصلهههه جواب میده و سیر بیماری رو توضیح میده💔 کاری که هیچ اتندی نمیکنه💔

چهل بار یه سوالو ازش بپرس باز توضیح میده این مرد💔 چقدرم خوب و قشنگ و قابل فهم توضیح میده💔 اصن یه پا شوارتز گویاست این مرد💔

کاش میشد بعد اتمام تحصیلش همینجا جذبش کنن و بشه اتند💔

قلبم به درد میاد وقتی به این فکر میکنم که چقدر این گروه جراحی قشنگن💔💔کاش داخلی های وحشی یاد میگرفتن ازشون😑

من الان تو همون 24 سالگیم

احساس میکنم برای همه چیز دیره

حس میکنم نمیتونم

حس بدرد نخور بودن دارم

از کمبود اعتماد بنفس رنج میبرم

بعضی از اساتید رو که میبینم برای من حکم خدا رو دارن تو این رشته

و موقعیت و جایگاه و سواد اونا رو خیلی دست نیافتنی میبینم

حس میکنم در حدی نیستم که منم بتونم یه روزی مثل اونا باشم

مثلا امروز تو تومور بورد یکی از اساتید اونکولوژی اسم چند تا رژیم شیمی درمانی رو آورد و من تو ذهنم کف کرده بودم که چطور همه اینا رو حفظ کرده؟؟؟ در حالی که شاید موضوع واقعا ساده ای باشه

خیلی دلم میخواد تسلط کامل داشته باشم به زبان انگلیسی

ولی حس میکنم دیره واسه شروع کردن

خیلی دلم میخواد درس بخونم

ولی حس میکنم دیره دیگه و به درد نمیخوره

فکر میکنم که باید یه چند تا کار تحقیقاتی شرکت کنم محض روزی که شلید بخوام مهاجرت کنم و حداقل اسمم تو چارتا مقاله باشه

ولی حس میکنم دیگه دیره و باید از ترمای اول شروع میکردم این کارو

در حالیه که من دوران کنکور روزی حداقل10-12 ساعت درس میخوندم

ورزش میکردم

مطالعه ی جانبی داشتم

تفریح داشتم

اراده ی قویی داشتم

ولی نمیدونم چرا روز به روز دارم بیشتر ازون حالتم دور میشم

اطرافیان میگن تو آدم خیلی باهوشی هستی ولی خیلی خودت رو دست کم میگیری 

واقعا خودمو دست کم میگیرم

مثلا استاد یه سوالی میپرسه و من یه جوابی به ذهنم میاد ولی اونو به زبون نمیارم و با خودم میگم اگر اشتباه باشه چی؟ در حالی که بعدا متوجه میشم جوابم درست بوده

خودم میدونم مسیری که الان توشم اشتباههه

این مسیری نیست که برای من رضایت و اعتماد بنفس بیاره

ولی ازونورم نمیدونم که مسیر درست کدومه؟؟ چجوریه؟؟ چطوری باید تغییر مسیر بدم؟؟؟ چیکار کنم دقیقا؟؟ چجوری بسازم دقیقا؟؟؟ چطور تجربیات اشتباه رو کم کنم؟؟؟

الان که یکی رو میبینم که از زبان 6 سال بعد من داره حرف میزنه.... چیکار کنم که راضی باشم ازین فاصله ی 24 تا 30 سالگیم؟؟؟

واقعا نمیدونم باید چیکار کنم

کاش زندگی یه کتاب راهنما داشت

یا ازین گزینه ها که مثلا در طول زندگیت سه بار میتونی راهنمایی بگیری از غیب و راه و چاه رو بهت نشون بده

من اولینشو الان استفاده میکردم...

پست تلگرام آلما توکل

 

این آدمای بدون ادایی که میگه نمونه ی بارزش منم😁😁

از وقتی فهمیدم که میخوام چطور آدمی باشم از کسی تقلید نکردم و خوب یا بد انگیزه بخش یا کسل کننده همیشه خودم بودم

یوقتایی از اطرافیانم تاثیر میگیرم ولی همیشه در نهایت این خودم بودم که تصمیم گرفتم

چه در منجلاب بودم چه غرق در خوشبختی هیچوقت تظاهر نکردم به اینکه کسی دیگه هستم

هیچقوقت شخصیت پنهانی نداشتم و بسته به میزان صمیمیتم با اطرافیانم قسمتی از درونیات خودم رو براشون رو کردم و به حریم خودم راه دادم

با کسانی هم که صمیمی نبودم یا روابط رسمی یا هر چی....همون اندک حالاتی که از من میبینن تماما و خالصا خودمم

اینکه اینجوری هستم هم نمیگم خوبه یا بده

صرفا دارم میگم که اینجوریم

 

وقتی که پست کشیک خیلی با دقت دارم مورنینگ گوش میدم🤣🤣🤣

 

 

وقتی نرسامون دارن سی تی ICH رو نیگا میکنن و من نمیگم برین کنار منم ببینم یا پاشم برم ببینم و در همون حالت خم میشم🤣🤣

 

 

وقتی خیلی یهویی میفهمم قراره راند بشم و بدیدو چار طبقه میرم پایین از پله پرونده رو میگیرم و بدو بدو میام بالا و راند رو با انرژی تمام و خیلیم عالی تموم میکنم🤣🤣🤣

یاسمن میگه تو وقتی این پایینی خیلی موش بنظر میرسی و خودتو مظلوم میکنی ولی میری اون بالا خیلی یهو قوی و محکم میشی🤣🤣🤣🤣

مریض ایسکمی اندام بود یجا تو شرح حالم گفتم نبض پوپلیته سمت راست رو خیلی ضعیف لمس کردم دکتر خ(فوق جراحی عروق) یهوووو با تعجب برگشت سمتم گفت: پوپلیته ی راست رو لمس کردییییی؟؟؟

قشنگ مشخص بود به معاینه ی خودش شک کرده🤣🤣🤣🤣

منم گفتم راستش من خیلی دنبالش گشتم و شاید اشتباه از من بوده🤣🤣 تقریبا یه 10 دقیقه ای دنبال پوپلیته بودم🤣🤣

دکتر ر میگه: 10 دقیقه این دنبال پوپلیته بود 20 دقیقه هم پوپلیته دنبال این بوده🤣🤣🤣🤣

اصن عااالیییی بود راندم😂😂😂😂

بعد اتمامش دکتر خ و دکتر ر گفتن قسر در رفتیا راحت شدی دیگه امروز😂

منم گفتم نه بابا راحت کجا بود الان باید برم ازمون ایین نامه بدم🤣🤣

دکتر خ میگه ازین یکی جستی ازون یکی نمیتونی🤣

منم گفتم نههه استاد من مریضمو خوب بلد بودم مطالعه کرده بودمش🤣🤣🤣

 

یجایی بهم گفت اگه خوب شرح حال میگرفتی متوجه میشدی که مریض IMPOTENCE هم داره منم گفتم بله اقای دکتر سندرم لریش بود فکر میکنم درسته؟؟؟؟😌

گفتش بله درسته

حالا اگه میپرسید تریاد سندرم لریش چیه بلد نبودماااا🤣🤣🤣🤣

فقط یلحظه قبل راند چشمم بهش خورده بود🤣🤣🤣

 

حالا فرداش قبل عمل مریض رفتم بالا سرش در مرود ایمپوتنسیش ازش میپرسم میگه نه نداشتم

به هررر روشی بود به هر شکل ممکنی سوالم رو کطرح کردم گفتش نه😐 خر😐

اخر دیگه تیر اخر پرسیدم که به دکتر خ هم گفتی هیچ مشکلی نداشتی؟؟ 😒

 میگه عاره همین جوابو دادم😒😒😐😐😐

 

+شکار لحظه ها با اسما بود😅

هایپوالبومینمی

2ساله اسما این سوالو از همه میپرسه که چرا توی پانکراتیت هایپوالبومینمی داریم؟؟ 
هیشکی نمیدونه  :))) 
حتی med scape رو هم نگاه کردم نگفته بود لامصب  :))) 
این چه سوالیه خو دختر هیدره کن بره دیگه  :))

خدایا حالا درسته بنده تیم ولی روا نیست انقده تنها باشیم...

 

 

قبلنا وقتی دلم میگرفت به هر دلیلی یا لا همسر قهر بودیم مطمئن بودم که خودش تنها کسیه که میتونه حالمو خوب کنه و دوباره قلبمو سرشار از عشق کنه

الان که دارم اهنگ گوش میدم اهنگ perfect پخش شد و حقیقتا خیلی سعی کردم نسبت به همسر حس عاشقانه ای پیدا کنم ولی هرچی درون خودم گشتم هیچی نبود.... 

اصلا برام اهمیت نداره دیگه

این حال هم برام عجیبه هم برام ترسناکه

و جالب تر اسنکه بخاطر یه اتفاق مسخره اینجوری شد

کسی دیگه بدقولی کرد و همسر سر من داد زد

تو این یک هفته بهش پیام میدادم و سعی میکردم اشتی کنیم ولی شل نمیکرد

و امشب که خودش زنگ زد و حرف زدیم دیدم چقدر دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم

قلب ترک برداشته م با مکالمه ی امشب تیکه هاش از هم جدا شد

نیاز به هم صحبت

نیاز اساسیم الان اینه که یکی باشه فقط باهاش حرف بزنم

واقعا دلم گرفته

تو این یک هفته ی گذشته همسر واقعا بهم بد کرد و دلم رو شکست

هر چند که خودم رو خیلی نگه داشتم و خم به ابروم نیاوردم

هیچ اشکی نریختم

هیچ حرف بدی بهش نزدم

هیچ چیزی رو به روش نیاوردم

ولی الان که یکم باهاش تلفنی حرف زدم تازه فهمیدم که چقدر از دستش دلخورم

واقعا انتظار نداشتم که بخاطر یه موضوع خیلی مسخره و پیش پا افتاده یک هفته بهم بی محلی کنه

حس میکنم این اتفاق باعث شد کلا دیدم نسبت بهش عوض بشه

اون عشق پر عظمت رو دیگه درون خودم احساس نمیکنم....

من آدم کتابخونی نیستم

از کتاب خوندن هم لذت نمیبرم

مهم نیس عاشقانه باشه فلسفی باشه مهیج باشه یا هر چی

وقتی میبینم یکی نوشته که دلم میخواد ماشین زمان داشتم تا بتونم هی برگردم گذشته و وقت بیشتری برای کتاب خوندن داشته باشم برام قابل درک نیستش!!

نمیفهمم که چطور یه نفر میتونه انقدر علاقه و اشتیاق داشته باشه به کتاب خوندن و ازش لذت ببره!! 

کتاب خوندن آگاهی میاره، سواد میاره، ارامش شاید میاره، خلاقیت شاید میاره و من به همه ی اینا فکر میکنم ولی بازم حس کتاب خوندن رو ندارم

شاید 3 سال پیش کتاب"یک عاشقانه ی آرام" رو خریدم و هنوز که هنوزه حتی نصفشم نخوندم!!! فقط بعضی از شبای امتحان حس خوندنش میاد!! 

 

+نمیگم اینکه اینجوریم خوبه و جالبه و راحته صرفا جهت گفتن گفتم!!

دکتر عین(رزیدنت سال2) امروز تو درمانگاه میگفت همه ی رزیدنتا حتی رسول و دانیال هم از اومدن به این رشته پشیمونن...شک نکن

 

یعنی منم برم داخلی پشیمون میشم؟؟؟ من حتی نمیدونم ک نسبت به داخلی عشق دارم یا نه که بخواد برام انگیزه شه سختی هاشو تحمل کنم

میگه همونقدری که تو اینترنی آموزش هست تو رزیدنتی هم هست....یعنی هیچی

 

به این فکر میکنم که یکم خر بزنم برم رادیو

وام میگیرم دستگاه سونو میخرم

ولی تو شهر ما اصن سونو جواب میده یعنی؟؟ شهرای بزرگتر هم که پزشکای معروف خودشو داره

 

چیکار کنم یعنی؟؟؟

چند روز گذشته رو نشده بود که درست حسابی غذا بخورم و الان که از کشیک جمعه و مورنینگ و تومور بورد صبح و درمانگاه عصر شنبه و مورنینگ و راند و ازمون ایین نامه ی امروز جون سالم به در بردم نشستم غذای سلف اکبر جوجه زدم بر بدن تهشم یه دوغ کوچیک و خب هم اکنون بنده دچار refeeding syndrome شدم :)))

نوشته های خیلیا رو که میخونم میبینم چقدر عمیق و با مفهوم مینویسن و دغدغه هاشون مسائل بزرگتری بنظر میرسه

خیلی فرهیخته و با فکر و هدفمند و چمیدونم اینجوری بنظر میرسن!!

بعد به نوشته های خودم فکر میکنم که چقدر سطحی در مورد مسائل فکر میکنم و حتی اگر بخوام برم عمقش هم نمیتونم  :||

ازونورم انگار دلم نمیخواد که اینجوری دغدغه مند و فرهیخته و انسانی بنویسم!!  با همین چرت و پرتای خودم راحتترم!!  

زنگ زده میگه میخواستم حالتو بپرسم

آخر حرفاش بعد خداحافظی گفت:

ببخشش و از دستش ناراحت نباش...فراموشش کن این قضیه رو...ببخشش

 

*مادرشوهر به این فهمیدگی دیده بودین؟؟؟

شتتتتت😐😐😐باز یکی دیگه با رفلکس بولبوکاورنوس اومد اینجا😐😐😐😐

برم بذارمش تو ادامه مطلب بلکه تو سرچ ها نیاد😐😐😐😐

دوستان عزیز دانشجو لطفا جزوه اتونو واضح ترین بنویسین دوستاتون مجبور نشن سرچ کنن😐😐😐

بیدار موندم ب امید اینکه پیام بده

زهی خیال باطل

نمیدونم حال بد الانم بدتره یا استرس های کشیکای نورو؟؟ یا استرس های کشیکای جراحی؟؟

بعضی آدما هرچقدرم خودشون خوب باشن و به بقیه کمک کنن هیچوقت لیاقت و جنبه ی اینو ندارن که بهشون خوبی کنی کمک کنی...خیلی اصرار نکن بذار خودش کاراشو پیش ببره

 

با زهرا و یاسمن و اسما رفتیم بیرون اون بالا و خب نگم از بارون قشنگی که میبارید  :)

با اینکه تمام وجودمون خیس شد ولی واقعا چسبید  :)

 

دوست پسر یاسمن اسمش امیرحسینه و سال بالاییمونه و خب اینم نگم که امیرحسین از همون اول از کراش های من بوده😁😁🤣🤣🤣🤣 و من هر دفعه میبینمش از خجالت آااااببب میشممم🤣🤣 چون هم کراشمه هم دوست پسر یاسمنه هم خیلی خوشحالم که اینا با همن و خیلیییی بهم میان😁😁

 

فردا همسر میاد....برای 4 بعداز ظهر نوبت دکتر ریه گرفتم... خدا کنه یه خیری داشته باشه و سرفه هاش بهتر بشه  :(

 

لاک جدید خریدممم  ^____^ خیلی خشنگه  :))

 

از شنبه حضوری میشیم  :))  خدا بخیر کنه مورنینگ ها و راندهای حضوری رو  :)))  بریم که اماده بشیم برای خاطره سازی  ^_^

واااییییی خدااااا🤣🤣🤣 امروز سر مورنینگ دکتر عین از دانیال گوگولی(رزیدنت سال3) عزیزم میپرسه که درد احشایی کیسه صفرا رو کدوم عصب منتقل میکنه؟؟؟  اونم میگه یعنی چی که کدوم عصب منتقل میکنه؟؟؟  🤣🤣🤣🤣 جرررر خوردم من اینور  :)))  عاشق این درس نخوندناشم  :)))   البته ک کسی نتونست جواب بده و اخر سر بازم از رسول عزیزم که الان رزیدنت ارشده پرسیدن و اونم تقریبا جواب داد....  چقققدررررر این پسر گله اخه  :)   بچه م هر سوالی میپرسن بلده  :))) 

 

کشیک قبلی یه بیمار dehiscence  اومد(خودتون برین سرچ کنین یعنی چی)  دانیالم انکال بود شب اومده دیدمش پرسیدم برای مورنینگ کدوم مریضو مارک میکنی؟؟  میپرسه چه مریضایی داشتین؟؟  تا گفتم dehiscence  یهو پنیک کرد گفت مریض دکتر الفه؟؟؟   گفتم نمیدونم  :)   پرسید خانومه یا آقاس؟؟   باز گفتم نمیدونم  :)))   پرسید دهیسنس کجاست؟؟  اینو میدونستم😁 قبلا هرنی اومبلیکال بوده و عمل شده 11م ترخیص شده

بدو رفت از سال یک پرسید دهیسنس داشتیم؟؟ مریض دکتر الفه؟؟؟  گفتش نه مریض دکتر عین هستش

دانیالم میگه: خدارو شکررر....اگه مریض دکتر الف دهیسنس میشد هممونو دهیسنس میکرد🤣🤣🤣🤣🤣 من جرررر خوردم از خنده🤣🤣🤣🤣 بعد پرسید سر عملش کیا بودن؟؟ که خب رسول بوده و اون رزیدنت سال 2 نچسب و خودشیرین پندار

الان این عکس یه دهیسنسه برای مثال

 

کشیک قبلی یدونه هم بیمار ترومایی اسپلنکتومی داشتیم که اسما و یاسمن رفتن سر عملش

اسما تعریف میکنه که وسط عمل دکتر خ اومده و به دانیال و رسثل که مشغول بودن گفته کمک میخواین بیام؟یا من برم؟؟ دانیالم گفته نه شما برین خودمون اوکیش میکنیم

و خب من به این فکر کردم که واقعااا چقدر خفن و چقدر جالبه که یه نفر از شروع رزیدنتی سال یک که چیزی بلد نیس میرسه به آخر سال 3یی که به اتندش میگه شما برو خودم اوکی میکنم....بنظرم واقعا خفنه اینقدر پیشرفت

و خب هممون میدونم ک دانیال بچه ی درس خونی نیس  :)))  منم سر عمل تا حالا باهاش نبودم ولی اسما ک رفته میگه واقعا دستش خوبه و حساسیت به خرج میده سر عمل

سر همین اسپلنکتومی به رسول گفته تو رو خدا بذار یبار دیگه نگاش کنم  :)) عزییززممم چقده گوگولیه اخه این پسر ^___^ لحن حرف زدنش رو تصور میکنم موقع این ذوق بچه مو میکنم  :)) 

بذار اصن رونمایی کنم ازش

 

این مشکیه دانیال جونه  ^___^

بخاطر زاویه یدوزبین یجوری افتاده😅

ابی اولی دکتر هادی سال2🥰 و ابی اونوری هم دکتر میم اتند تازه و نچسب  -__-

 

هر روزی ک میریم جلو بیشتر به این فکر میکنم که پزشکی اون چیزی نیس که دلم بخواد زندگیمو باهاش ادامه بدم... 

نمیدونم شایدم پی ام اسه!!!

 

+فردا مورنینگ با دکتر الف که حقیقتا لحظه شماری میکنم زودتر تموم شه مورنینگ و راندش

فک کن....هفته ی قبل نیومد.... امروز آدوبی مشکل پیدا کرد مورنینگ و راند کنسل شد....حالا تا فردا حتما همه چیز درست میشه و دکتر الف هم انلاین میشه  :((  یهههه ذره شانس نداریماااااا

نمیشد آدوبی امروز خراب بشه؟؟؟ نمیشد بجای هفته ی قبل این هفته نتونه بیاد؟؟؟؟

کشیک بعدیم جمعه س که مورنینگش میفته یک شنبه و میتونم امیدوار باشم شنبه مریض مورنینگ خور داشته باشن

کشیک آخرمم 30 م که فرداش چهارشنبه س و گرنده و مورنینگ نداریم....

 

+واقعیتش برای امتحان پایان بخش هیییچچچچییییییی نخوندم و اندازه💩 هم بارم نیس!!!!

مثلا فک کن ترومای نافذ گردن بپرسن.... ترومای نافذ یا بلانت شکم بپرسن.... هرنی بپرسن.... پارگی طحال و کبد بپرسن.... 

انگار غیر اپاندیس و کوله سیستیت چیزی نمیدونم!!!!

استاجر ک بودیم خیلی بیشتر میخوندم و خیلی علاقه مند تر بودم و همه اینا رو بلد بودم....ولی الان اصن هیچ انگیزه ای برای خوندن ندارم و هفته ی آر هم ک اگر همچنان غیرحضوری باشه میرم خونه و اونجام که خیلی کم درس میخونم....اگر حضوری باشه هم که خوابگاهم و باز احتمال خوندنم کمه!!!

گاها به این فکر میکنم که بعد عمومی دو سال طرحم رو برم و بعدش دیگه بزنم تو یه کار دیگه....

چه کاری؟؟؟ نمیدونم

یکاری که اون رضایت از زندگی مد نظرم رو بتونه برام تامین کنه

 

+وقتی به این فکر میکنم که از مهر باید برم داخلی زمستون هم اطفال تمام قلبم عزا میگیره...

دوست عزیز مهری نامی ک کامنت گذاشتی...

در درجه ی اول نباید کامنتت رو خصوصی بفرستی ک من بتونم جوابتو بدم😐

بعدم اینکه با آپدیت شدن وبلاگ من نمیشه ک براتون نوتیفیکیشن بیاد و خودت باید چک کنی ببینی چیزی هس یا نه!!

 

 

+حقیقتا فکر نمیکردم یه نفر راجبه رفلکس بولبو کاورنوس چک کنه و پاش به اینجا باز بشه😶😶

مطالب فرهیخته ترانه تری باید بنویسم تو وبلاگم🤣🤣🤣🤣

🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

امیدوارم کسی از آشنایان و اطرافیانم نخواد در مورد این رفلکس چیزی یاد بگیره😐😐😐😐😐

امشب باز با جواد جون کشیکیم😁😁

 

+حقیقتا کشیک شلوغی بود و پااااررهههه شدممممم  :////

خیلیم الان خوابم میاد ولی متاسفانه مجبورم تا 4 اینجا بشینم  :((

 

+چقده امشب این آپاندیسه رو لففففتش دادن خدااااا.... ازین رزدنت انتظار نداشتم انقدر کند کار کنه  :///   حالا درسته چربیاش زیاد ولی یه خرده بجنب مرررردددددد

 

+دانیال هم بود اتاق عمل....چقده این پسر گوگولیه  :)))

 

+حقیقتا نوشتن سخته الان و ترجیح میدم گوشیمو بذارم کنار و فقط به یه نقطه خیره بشم از شدت خستگی  :(

 

 

 

پ.ن:

شواهد اینطور میگن که جواد دوست دختر داره  ://

خود دیگه اینم پر شد  :///

بابا بذارین یخرده اینا سینگل بمونن دیگه  :/

من میبینم یکی دوست دختر داره یا متاهله ناخوداگاه رفتارم باهاش سنگین میشه میگم حتما دوس دخترش ناراحت میشه خانومای دیگه باهاش شوخی کنن  :||||

یه عقاید خیلی سنتی ای میدونم دارم  :/

ادامه نوشته

من با اینکه تو جامعه ی کادر درمانی این استان هستم حقیقتا از هیچ چیزی خبر ندارم و امروز فقط یه گوشه ی کوچیکی از حرفای پرستارا تو استیشن رو شنیدم و خب میدونستم ک استانمون شبیه آدمیزاد رفتار نمیکنه ولی نمیدونستم در این حد

دکتر الف.ی اتند طبمون که خودش تهرانیه میگه من استاد راهنمام معاون وزیر بهداشت وقت بود بخاطر یه مشکلی رفتم پیشش که کمکم کنه و طرف بهش گفته ما بخاطر مسائل خیلی بزرگتر تو اون استان تلاش کردیم و جنگیدیم ولی نتونستیم کاری انجام بدیم مشکل تو انقدر کوچیکه که حتی بهش نگاهم نمیکنن چه برسه راجبش فکر کنن!!! 

ازونورم امیر حسین میگه که مث اینکه وزارت خانه تصویب کرده حقوق پرستارا 50 درصد افزایش پیدا کنه ولی ازونجایی ک استان ما خیلی خودمختاره و زور کسی هم بهش نمیرسه 25 درصد فقط افزایش داده کسی هم زورش نمیرسه!!!!!!!!

یه اینترن دیگه تعریف میکنه بخاطر کارش مستقیم رفته از رییس دانشگاه امضا گرفته و اون اوکی داده ولی پایین تریا که باید کارشو انجام میدادن امضای رییس رو به هیچ جاشون نگرفتن و گفتن نمیشه!!!! البته این به این معنی نیستش رییسمون خیلی گله هااا....اونم واسه خودش یه پا....

یا مثلا انحصار لوازم پزشکی کللللل استان تو دستای برادر همین رییسه!!! فک کن مثلا یکی از اینجا بخواد یه جنس با کیفیت بهتر تو تهران بخره اونجا بهش نمیفروشن  :)))) میگن برو از استان خودتون بخر.....و هر چی لوازم پزشکی تو استان ماست از زیر دست اون آقا رد میشه و کسی دیگه حق نداره وارد کنه!!!

حقیقتا بعد از پشمام کم کم داشت سلول های لایه ی شاخی پوستم میریخت که نتونستم ادامه ی حرفاشونو بشنوم!!

میدونستم استانمون تو بلک لیست جامعه ی کادر درمانه نمیدونستم انقدر افتضاحیم  :)))  تازه من فکر میکردیم چقدر گل و بلبلیم  :)))

 

متهم بخشوده شد

جدیدا خیلی تمایل پیدا کردم به اینکه اینستاگرام نصب کنم!!!

نمیدونم شایدم از روی بیکاریه

الانم به یکی پیام دادم بابت کلاس زبان انلاین و جدای از اینکه واسم گرونه گفتش که بهتره به لپ تاپ یا کامپیوتر دسترسی داشتم باشم چون با گوشی خیلی سخت میشه و خب منم ک ب لپ تاپ دسترسی ندارم  :(((  اگر داشتمم بازم هزینه ش برام زیاده  :((

زبانم در حد دست و پا شکسته س و خب توی درس خوندن  واینا اوکیم ولی دوست داشتم که مدرک ایلتس بگیرم و ازونورم حوصله ی کلاس حضوری ندارم واقعا!!!   و خب این خانومم دیدم که خیلی پیگیره و وقت میذاره برای اموزشش علاقه مند شدم و پرسیدم

هر ترمش یک ماه و نیمه 420 تومن و هر کتاب هم 4 ترمه

کلا هم 3 تا کتاب تا جایی ک من دیدم معرفی کرده و خب با یه حساب سه تا کتابش میشه 5میلیون در مدت 1و نیم سال!! 

 

+فعلا برم متنمو بنویسم ببینم میتونم این finamcial aid رو از کورسرا بگیرم یا نه  :(((

همسر امروز با دوستاش میره جنگل و احتمالا دو سه شبی بمونن

شایدم تا الان رفته باشه

روز 3شنبه بخاطر اتفاقی مجبور شد بیاد شهر بغلی پیش سید و مشورت کنه باهاش شب خونه احمدآقا فک کنم موند و چهارشنبه برگشت شهر خودمون

شب که برگشت رفت خونه عیسی و تقریبا ساعت 2-3 نصفه شب برگشت خونه

از صبح هم که درگیر بود و بایر هم گفته مشکلی پیش اومده نمیاد باهاشون

همسر میره و حمید و عیسی و قربان...

و خب از روز 3شنبه تمام ارتباط من و همسر رو اگر سر هم جمع کنیم شاید 1 ربع هم نشه!!!

خیلی دارم روی خودم تمرین میکنم که تو هیچ موردی بهش فشار نیارم و آزادی عمل داشته باشه تو کاراش و یجورایی احترام به حریم شخصیش!!!  و امید به اینکه اونم اینو یاد بگیره

ولی واقعا دلم شکسته ک هیچ خبری ازم نمیگیره نمیپرسه زنده ای؟مرده ای؟؟

اتفاقی که 3شنبه براش افتاده بود درک میکنم که خیلی بزرگ بود و واقعا ذهنش رو مشغول میکرد ولی بعدش ک شب زنگ زد و گفت اوکی شده و احتمالا چیز مهمی نیس بعد از اون چرا فراموشم کرد؟؟؟

فک کن دیشب تو راه برگشتش به خونه بهش زنگ زدم میگه قطع کن وقتی رسیدم خودم بهت زنگ میزنم!!! انگار تا حالا پشت فرمون با تلفن صحبت نکرده!!! وقتی رسید هم در حد دو دقیقه زنگ زد که یه دقیقه شو داشت به عرفان فوش میداد که چرا پشت هم زنگ میزنه!!! بعدشم که رفت خونه عیسی و امروز صبح زنگ زد و گفت بایر نمیتونه بیاد و درگیرم و اعصابم خرده

منم گفتم اگه اعصابت خرده قطع میکنم و تمام!! نه زنگ زده نه پیام داده نه جواب پیامای منو میده

واقعا ناراحت شدم از رفتارش

یعنی بودن پیش دوستاش اینجوریه که از دو روز قبلش منو تحویل نمیگیره؟؟؟ 

 

خدا شاهده دیگه تا زمانی که خودش پیام نده یا زنگ نزه خبری ازش نمیگیرم

و اگر تا زمان بازگشتش تماس نگیره دیگه قهرم باهاش  -__-