عصبیم

اعصابم داغونه

حالم خوب نیس

به دلایلی رابطه م با همسر خراب شده

در واقع دلم رو شکسته

بدجور هم

نمیدونم چه حسی بهش دارم

دلم نمیخواد از دستش بدم ولی نمیدونم دگ با این کارهاش چیکار کنم

خیلی خسته م

هم از خانواده ی خودم دلخورم

هم از همسر

دگ نمیکشم این همه تنهایی رو

داغون شدم

تو این مدت واضحا وزن کم کردم انقدی ک اشتهام کم شده

شیفت بیمارستان ک تا یه مریض کمی پیچیده میبینم ک اون لحظه نمیتونم علایمش رو خوب کنم و ازونورم جوری نیس ک بستریش کنم اعصابم داغون میشه

اومدم بگم شیفت اورژانس خیلی سخته

دیشب دومین شیفتم ولی اولین شیفت شبم بود

به معنای واقعی پاره شدم

قبلا تونستی پس بازم میتونی

این عکس ها رو میذارم ک ب خودم یادآوری کنم من اون روزهای سخت رو گذروندم

پس از عهده ی طرح هم برمیام

من از عهده ش برمیام

پس از اتمام اولین کشیک ارتوپدی که تمام بدنم کوفته بود از خستگی و شب قبل کشیک هم مستی و پایکوبی با دوستان

پارسال این موقعا

پاویون اطفال

که حتی اگر 10 دقیقه وقت داشتم اون 10 دقیقه رو میخوابیدم و از خستگی بیهوش میشدم

بیدار شدن از خواب اندازه ی برگشتن از مرگ سخت بود برام

اورژانس اطفال ک تازه خلوت شده و فرصت عکس گرفتن یادگاری

اورژانسی که تا ساعت 2 شب یکسره فقط بچه های مریض بودن ک میباریدن رو سر مون و بعد از اون هم صف مریضا تمومی نداشت ولی کمی آهسته تر رو سرمون خراب میشدن!!

مغزم سوت میکشید از این همه بدو بدو که زودتر کار مریضا راه بیفته و خودمون هم بتونیم نفسی بکشیم

کشیک بخش اطفال که داشتم خلاصه پرونده ی سنگین نفرو رو مینوشتم

خلاصه های سنگینی ک اشتباه در اون مساوی بود با توبیخ!

ویزیتای هر نیم ساعت که ازین ساختمون به اون ساختمون ازین بخش به اون بخش تا بخوایم برسیم خیس آب میشدیم زیر بارون

زدن مخ رزیدنت ک ویزیتا رو هر چهار ساعت کنه

و کشیک اورژانس داخلی و عکسی ک هیچوقت فراموش نمیکنم

خوابی ک تو نیم ساعت داشتم و حس کردم تو اون نیم ساعت مرده بودم انقدی ک هیچی رو متوجه نشدم!!

بیشتر عکسا از اطفاله چون آخرین کشیک های سختمو اونجا داشتم و مینورا اونقدر بهم سخت نگذشت!

و اینکه اطفال دقیقا پارسال همین موقعا بود

حس میکنم سال ها گذشته از اون روزا

چرا نتونم؟؟

آدمای کم سوادتر از من ک میشناسم تونستن پس من قطعا از پسش بر میام

منی ک کشیکای وحشتناک داخلی و اطفال رو گذروندم

داخلی با اون رزیدنتای بی اخلاق و بیشعوری که سه ماه از عمرم اندازه ی 30 ماه بهم استرس روانی وارد شد و تهدید و تحقیر شدم

با وجود اون همه فشار روانی خودمو نباختم و ادامه دادم و تونستم

هیچ مریضی از زیر دستم در نرفت و حتی تو اوج بی خوابی ث خستگی حواسم ب مریضا بود

اطفال با اون حجم زیاد مریضا با وجودیکه کرونا گرفتم و خودم ب فنا رفتم

خانواده های عصبی و بچه های نق نقو

نوزادای سپتیک و متابولیک

من همه رو تونستم

تو اورژانس اطفال اکثر کارا با ما بود نه رزیدنت

از نیمه شب به بعد رزیدنت کلا میرفت و این مابودیم ک اورژانس رو میچرخوندیم و رزیدنت وقتی منو دید گقت چه خوب ک تو هستی و خیالم بابت اورژانس راحته

همه دوستام بهم میگن تو میتونی

میگن وقتی اون روزها رو گذروندی اینکه چیزی نیس

اینجا دگ اتند و رزیدنت نیس ک بهت استرس بده

کسی نیس ک بهت تهدیدت کنه تحقیرت کنه

قوی باش دختر

روزهای بدتری رو گذروندی

تو میتونی

من میتونم

چرا نباید بتونم؟

معلومه ک میتونم

محکم باش

به کسی آتو نده

اورژانس رو بگیر دستت

محکم باش دختر

تو میتونی

تو قوی تر و توانا تر از اونی هستی ک فکر میکنی

من مطمئنم

با اینکه دقیق مشخص نیس ولی چند روز بیشتر نمونده تا شروع به کارم به عنوان پزشک عمومی

شگفتا!!

خسته شدم

زندگی بزرگسالی چقدر سخته

چقدر نادلبخواهه

چقدر استراحتش کمتره

چقد خاله زنکیه

چقدر پر از دروغ و ریاس

چقدر روابط مزخرفه

چقدر دلم میخواد استعفا بدم

البته ک خود منم سختگیرم

ولی اینجوری نبود تو ذهنم

خیلی بهتر و راحتتر بود

+شرایطی پیش اومده کهمسر به عنوان کارمند دانشگاه ولی شرکتی بره کار کنه و چند ماه بعد میگه میتونم با تبدیل وضعیت استخدام بشم

نمیدونم چرا دلم باهاش نیس

شروع کارش با حدود 6 تومن ایناس و بعد تبدیل وضعیت تا 14 تقریبا

در حالی ک خودش مغازه داره و درامد کمی از مغازه نداره

ساعت کاری از 7 صبح تا 3 عصر(که الان شب حساب میشه!)شنبه تا 4شنبه

تازه باید منت باباشم بکشه ک تو رو خدا صبحا بیا مغازه

اگ اون قبول نکرد هم باید شاگرد بگیره و حداقل 2 تومنم به اون حقوق بده

نمیدونم چرا دوس ندارم بره اونجا!!!

ولی چیزی بهش نگفتم و گذاشتم خودش تصمیم بگیره...