such a looser

سلام استاد عزیز وقتتون بخیر خوب هستین؟ 

عکسایی که امروز گرفتیم رو خدمتتون میفرستم🌹

 

این متن بالا رو قبل فرستادن عکس ها برای دکتر ق نوشتم😑

حس میکنم خیلی خودمو شل کردم😑

مثلا نباید میگفتم استاد عزیز میتونستم بگم آقای دکتر😑

یا مثلا لازم نبود حتما حالشو بپرسم مگه😑

و اینکه باید بگم اوشون 2برابر من سن داره هر چند که بهش نمیخوره اصصصلا😑

من 24 سالمه اوشون 47 ساله😑😑

آنلاین هم شده ولی سین نزده و یه باشه هم نگفته حداقل😑😑

خوابم میاد😑

ایش😑

عکسایی ک امروز گرفتیم رو میخواستم واسه دکتر ق بفرستم به اسما میگم بنظرت خیلی زشت میشه اگر براش قلب رنگی(غیر قرمز) بفرستم؟؟

نوک ناخنشو نشون داده و میگه اندازه اینقد حداقل آبرو برا خودت بذار و نذاشت که بفرستم  :)))) 

 

+چرا باید صداش انقده خوب باشه آخه؟؟  :(((

یه عکسی با عشقم گرفتم که اصن حیفه اگر قابش نکنم😭😭😭😭😭😭😭

 

باید قابش کنم بذارم کنار تختم هر روز و هر ساعت و هر لحظه نیگاش کنم و قربونش برم😭😭😭😭😭

 

 

+دیشب خواب دیدم که بعد اتمام بخش که من رفتم خونه عشقم بهم زنگ میزنه و میگه خانوم دکتر قضیه ی اینکه اسم منو اونجوری سیو کرده بودی چیه و کلی با هم حرف میزنیم و من انقدر بدبختم که جزییات مکالمه مون یادم نمیااادددد😭😭😭😭

بعد هی براش کار پیش میومد و قطع میکرد دوباره زنگ میزد☹️☹️☹️☹️

 

من از دلتنگی چیکار کنم خو☹️☹️☹️

لامصب کل تابستون رو میریم سانتر تروما و این بیمارستان نمیایم☹️☹️☹️

البته شبایی ک کشیک جراحی هستم شاید دو سه شب بتونم بیام اینجا هااااا🤔🤔

خدا کنه اون شب اونم انکال باشه😭😭😭😭

ادامه نوشته

روز آخر با دکتر ق رو چجوری تحمل کنم؟؟؟🥺🥺🥺🥺

امروز با اسما طبق معمول حرف دکتر ق بود و گفتش که کاش میشد حداقل one night داشته باشمش

گفتم من وان نایت نه....اوری نایت میخوامش  :))

بعد اصلاح کردم که نه....واسهnight نمیخوامش

واسه day میخوامش

میگم اونجور کارا اصلا بهش نمیخوره   :)))) 

میگه بنظرت بچه ها شو از کجا آورده پس  :)))

میگم نه من بازم واسه اونجور چیزا نمیخوامش

من فقط دلم میخواد باهاش دوست باشم و همیشه نزدیکش باشم و رفت و آمد و صمیمی و ازینجور حرفا  :)))

مثلا بتونم بپرم بغلش کنم اون لپاشو ماچ کنم  :)))

 

 

ببین کیه که تو عکس دسته جمعی کنار عشقش وایساده

 

 

 

پ.ن:

یکی بیاد منو جمع کنه لطفا🤕

کشتم خودمو انقدی که مرور خاطرات کردم🚶‍♀️🚶‍♀️🚬🚬

 

+وقتی از همسر خوشم اومده بود و تو وبلاگم نوشتم بلافاصله همون روز سر و کله ش پیدا شد  :)))

یک ساله دارم راجبه دکتر ق مینویسم ولی انگار نه انگار🚶‍♀️🚶‍♀️🚬🚬

حس میکنم وقتش شده که یکم احساساتم رو به دکتر ق کنترل کنم  :(((   :////

لامصب الان MDD شدم که فردا اخرین روزیه که باهاشم و دیگه تماااامممم  :((((

 

فکر کنم کاملا مشخص باشه که عشق دلم کدومه☹️☹️

وسطی دکتر سین😒

سمت چپ هم دکتر نون🙄  حسی بهش ندارم  ://

 

اینو وقتی داشتن با استاجرا عکس میگرفتن گرفتم☹️

عزیییززممم یه خنده ای هم کرده تو این عکس☹️

..

..

..

امروز تو درمانگاه خیلی سعی کردم قایمکی ازش عکس بگیرم ولی خجالت کشیدم خیلی ضایع باشه یا بفهمه و بگه خانم دکتر بدون اجازه داری عکس میگیری؟؟  :(((

تمام تلاشم به همین ختم شد  :(((

(خب متاسفانه الان دیدم که عکس رو خوب سانسور نکردم و ادامه مطلب رمز دار میذارمش  -___-)

 

+استاجرای مسخره موم هم امروز اومده بودن درمانگاه😒😒

دلم میخواست خودمون تنها باشیم چارتا استاجر پا شدن اومدن صرفا جهت پاچه خواری😒😒

البته دکتر ق حانم هم بهشون گفتش که به اون هدفی که میخواستین رسیدین و اگربخواین میتونید برید و پسره پررو برگشته میگه پس فکر کردین ما واسه چی اومدیم؟؟ 😒😒😒

 

خیلی دوست داشتم اخرش عکس تکی بگیریم و به علی هم گفته بودم و تهش دیدم خیلی عجله ذاره واسه رفتن چیزی نگفتم

علی خر هم واسه حرف زدن همش منو میندازه جلو

تمام تلاشمو میکنم فردا عکس تکی بگیریم  :(((

 

مریض اقای مسن ترکمن اومده بود قربونش برم هی میگه گوزین آچ،گوزین ییم،یوری  یوری  :)))

بعد به من میگه خانوم دکتر جسارت نباشه ها یوقت  :)))

گفتم نههههه آقای دکتر شما از ما بهتر صحبت میکنین😁😁

 

یجای دیگه استاجره معاینه کرد ولی جواب نگرفت و دکتر ق جونم بهش گفت مریض تو رو سایماخ نکرده

بچه ها پرسیدن یعنی چی؟؟؟

بهم گفت خانوم دکتر شما توضیح بده براشون

منم گفتم والا ما سایماخ نداریم!! 

اونم گفت یعنی حسابت نکرده  :))

منم گفتم نه ما بهش نمیگیم سایماخ😅 ما میگیم سانه ماب در😁😁

گفتش ما ترکا میگیم سایماخ

بعدش پرسیدم اقای دکتر شما ترکین؟؟؟ 

گفتش نه من ترک نیستم 🥰 خانومم ترکه😒😒(بیچ😒)من عمومیمو تبریز گرفتم و 5-6 سالی اونجا مطب داشتم و با ترکا خیلی نشست و برخاست کردم

عزززیییزمممممم

(ولی اون بیچ مشخصه وقتی دانشجو بوده مخشو زده ها-_-)

 

یه مریض هم اومد خانومه مسن ترکمن که خب افسرده هم بود و آخرش داشت میرفت دکتر عزییزززمممم بهم گفت خانوم دکتر یه دو تا جمله بهش بگو حالش خوب بشه😭😭😭

منم دو سه جله حرف زدم واسه خانومه و گفتم که حالش خوبه و نگران نباشه و با حواب ازمایشاش بیاد دکتر و هیچیش نیست و ازین حرفا😁

ولی خدا رو شکر جز خودم و همراه مریض کسی اونجا ترکمن نبود😁

 

+تو جشنمون هر کدومشون یکم حرف زدن و نوبت دکتر ق که رسید گفتش: چی بگم والا بهتون....درس که نمیخونین که  :((((

اصن دلم خواست زمان برگرده عقب و اونقدر درس بخونم ک راضی باشه  :((((

ولی خب ما باهاش بودیم خوب بودیم کهههه  :(((((

انقده ناراحت شدم که ازمون نا امیده  :((((((

خب ما که الان در حد  GP خوب بلدیم دیگه  :((((

معلومه ک نمیتونیم مث شما اکسپرت باشیم و تخصصی وارد باشیم  :((((

 

+فردا امتحان پایان بخش داریم و من به سلامتی دفترمو تو بخش جا گذاشتم😐😐

برم یچیزایی بخونم🚶‍♀️🚶‍♀️🚬🚬

ادامه نوشته

عاقااااا

من دیشب سر همین مسخره بازیم با اسما اسم دکتر ق رو تو گوشیم(😍دکتر ق🥰)  سیو کردم و خب امروز صبح ک اومد ویزیت سر مریض یادم نبود چه داروهایی مصرف میکرده خواستم از گوشیم نگاه کنم بگم که خب چون کنار پرونده بود یلحظه دکترق خودش گرفت دستش و کامل خوند خودش داروها رو🤣🤣🤣🤣 حتما دیده ک من اسمشو چی سیو کردم🤣🤣🤣حالا با خودم میگم کاش یه عشقمی عزیزمی سیوش میکردم بیشتر به عمق علاقه م پی ببره🤣🤣🤣🤣

بهم میگه چرا خب همین داروها رو روی برگه مشاوره نمینویسی بنویس دیگه همینجا😁😁 گفتم چشم هرچنذ ازین به بعد کشیکی ندارم باهاش😁

کاش بازم باهاش کشیک داشتم😭😭😭

کاش همه کشیکام با اون بود😭😭😭😭

عزیز دلمممممم😭😭😭

دیشب نصفه شب زنگ زدم عزیییززمممم صدای خوابالودش چقده جذذذذابههههه😭😭😭

 

حالا امروز صبح بعد اینکه مریضای اورژانس رو دید میگه بچه ها من یکم سرم درد میکنه...

اینجا من و علی پریدیم وسط حرفش و بیشتر من که عاره استاد ببخشید دیگه دیشبم هی بهتون زنگ زدیم و بدخوابتون کردیم🤣🤣🤣

عزییییزمممم...میگه نه بابا تقصیر شما نبود که....شما که کلا اینجا بودین و باز من خونه بودم😭😭😭😭😭😭

بعدشم گفت من میرم یه 10 دقیقه چایی بخورم یکم سردردم بهتر شه بعدش میام بخش😭😭😭

دلم میخواست بگم بذار بیام یکم سرتو ماساژ بدم بروفن دارم تو کیفم بیارم برات😭😭😭😭

 

+سر ویزیت صبح رفتیم بخش ریه سر مریض دکتر نون

دکتر ق تون و فورسش رو معاینه کرد و معاینه ی تون خب یجورایی شبیه ماساژ دادن هم میمونه مریضه میگه دکتر بزن بزن🤣🤣🤣🤣🤣🤣 غششششش کردیم از خنده🤣🤣🤣

اینجا اونجایی بود که با خنده نیگام کرد🥺🥺🥺😭😭😭😭

 

+البته بعد اینکه دید تو گوشیم چی سیوش کردم هم چند باری با خنده نیگام کرد🥺🥺🥺😭😭😭😍😍😍😍😍❤❤❤❤

 

+وویس دکتر ق رو قبلا گذاشتم و هنوزم هست همینجا شاید برای بقیه صداش عادی باشه ولی در کنار اون چشماش و بیشتر از اون در کنار  اون اصالت و باشخصیت بودن  وباکلاس بودن ذاتی ای که داره و اینکه واقعا صبوره و اهل تهدید و بد رفتار کردن نیست و تحت هر شرایطی خوب برخورد میکنه و اینکه کقدر به مریضاش اهمیت میده همینا و امثال اینا باعث میشه که برام یه اتند فووووق العاده جذابی باشه که دلم میخواد بپرم ماچش کنم🥰🥰🥰

 

+یجایی تو عکسا بهم میگه اوردر خونریزی رو داری؟؟؟ 

البته که تو دفترم داشتم و میتونستم برم از پاویون بیارمش ولی علاوه بر تنبلی رفتن و اومدن دلم میخواست بیشتر بهم پیام بده واسه همین گفتم ندارم😁😁😁

عزیییییزززمممممم میگه وسطش خوابم میبرهههه🤣🤣🤣🤣🤣🤣

چقده گوگولیه آخه این مرد🥰🥰🥰🥰

 

+بسه دیگه برم من خیلی دیگه دارم هیجان زده میشم🤣🤣🤣

خببب

این چت دیشبم با اسماس🤣🤣

سعی کردم تا جایی ک میشه سانسور کنم امیدوارم سوتی نداده باشم😅

خاطرات کشیک رو تو پست بعدی میگم😁😍

 

+البته اینم بگم که خب همچنان ک مشخصه من و اسما خیلی داغونیم و صرفا چون دکتر ح بهم گفته دکتر عزیزم دارم بهش پزززززز میدم🤣🤣🤣🤣

 

 

یعنی دیشب یه چتایی داستم با اسماااا🤣🤣🤣

راجبه دکتر ق🤣🤣🤣

من و اسما دیوونه شدیم رفت🤣🤣🤣

منکه اصن شب و روزم با فکر کردن بهش میگذره و همش نیشم شله🤣🤣🤣🤣

 

امروز اومدم خوابگاه هنوز ماسکمو بر نداشته بودم اسما میگه الکی چشاتو واسه من اینجوری نکنااااا🤣🤣🤣🤣

 

+امروز دکتر ق یه خاطره تعریف کرد و من انقدر بلند خمدیدم که خاک بر سرم اصن🤣🤣🤣🤣😂😂😂

حالا اگه همین خاطره رو دکتر سین تعریف میکردم ازون خنده های اجباریم میکردم😂😂😂

 

+حیف که دوره مون تموم شد ولی بنظرم از همون اول باید یه #دکتر_ق  میذاشتم واسه پستام انقدی ک زیاد شدن😂😂😂

بدم میاداااا ازین مسخره بازی های فرزانه

جشن پایان بخش گفتن بگیریم

خب فردا استاجرا 11 با دکتر نون و 12ونیم با دکتر سین اینترویوو دارن و منم گفتم جشنمون همون 11 باشه حالا یوقت دکتر نون جیزی نگه ک چرا تایم امتحان من گذاشتین جشنتون رو

عه بدم میادا

کاش نماینده نمیشدم

هماهنگی ها رو گذاشتن به عهده ی من

 

نمیخوام ادامه شو بگم

هیچی اصن

برای اولین بار در عمرم به پسر بیمار گفتم مادرت رو حتی اگر عمل هم کنن نهایتا تا فردا زنده میمونه... 

 

+از هماتو زنگ زدن مریض فلان دکتر تب کرده بیا. برم براش اوردر بذارم

چرا بدن من اینقده بی جنبه س؟؟؟ 😐😐

چون دیشب خوب نخوابیدم صبح قبل اومدن یه لیوان نسکافه خوردم و ظهر بعد ویزیت که اومدم بخوابم نتونستم😐😐😐

یعنی هررررر کاری کردم نشد لامصب😐😐😐😐

از یه ساعت دیگه باز زنگ میزنن بیا ازمایشای مریضا رو ببین 😐😐😐

روزگاریه ها😐😐😐

آخرین کشیک نورو هستش و خب تقریبا 5 ساعتش طی شده

از صبح ساعت 7 داشتم خودم مریضا رو ویزیت میکردم تا 10ونیم آخراش بودم که علی زنگ زد دکتر اومده اورژانس و خب من خودمم که همونجا بودم و ویزیت مریضا رو شروع کردیم

سعی کردم اکثر مریضا رو خودم بگیرم و علی بیشتر icu مریض داشت تقریبا 5تا

و باز هم لازمه اضافه کنم که چقدررررر دکتر ق خوووبه اخهههههه

لامصب اصن حرف میزنه من مححححوووو میشم هی باید به خودم تلنگر بزنم گوزل به خودت بیا بفهم داره چی میگه

یه چشایی هم دارههههههه که نگوووووووو

اصن میخنده من مییییررممممم

یجایی با خنده بهم نگاه کردم و من نزدیک بود از فرط خوشحالی همونجا مانیک بشم

بهم میگه درشت تر بنویس اونوقت یکی نیس به خودش بگه خوش خط تر بنویس

 

+آخرین مریض رو که تشنجی بود و فوریت ویزیت کرد دنبال من گشت و گفت خانوم دکتر کجایی؟؟   بیا اوردر این مریضو برثذار و بهم گفت و خب من دلم میخواد ازینجا اینطوری برداشت کنم که چون دیده من نسبت به علی فرز ترم و تند تر و خوش خط تر مینویسم خواسته من بنویسم ذهن خودمه دلش میخواد اینجوری فکر کنه خب

 

+چقدرم به گرمای هوا اعتراض داشت و اینکه بیمارستان سرمایش نداره و میگفت با این وضع آدم از مریضا خجالت میکشه

اصن اتند انقده فهمیده؟؟؟

 

+خو حالا خیلی ازش تعریف کردم یوقت گندش در نیاد فعلا در همین حد باشه بقیه شو فردا برای اسما تعریف میکنم

4روز دیگه از نورو باقی مونده

فردا کشیکم و 6 صبح باید بیدار شم که زودتر برم بیمارستان

چون باید تمام مریضایی که تو سرویس نورث بستری هستن رو بشناسیم و خب تعدادشون زیاده و خیلی هم وقت گیره

امیدوارم دکتر ق تا قبل اینکه همه مریضا رو بشناسیم نیاد!!

و امیدوارم که فردا کشیک خوبی داشته باشم و بدون استرس و مثل کشیک قبل به خوبی طی بشه

کشیک آخره و خب....نورو هم داره تموم میشه

 

+فوق العاده زیاد دلم برای همسر تنگ شده و دارم لحظه شماری میکنم برای آغوشش... 

دیروز بابام تو باغ ک بوده علف و اینا میره تو چشمش و خلاصه با این بهونه ک همسر ببینتش شب میره خونمون و خب تا امروز صبح که بیمارستان بودم و همسر زنگ زد

انگار دیشب با خانواده م راجبه من و ادامه تحصیلم صحبت کردن و به این نتیجه رسیدن که بهتره استریت بشم!!! 

و اینکه تصمیم گرفتن تو رزیدنتی کلا اینجا خونه بگیریم و همسر هم بیاد پیش من و حتی بابام گفته که شریفه(خاله م) خونه ی اضافه داره و خب بجای اینکه به غریبه اجاره بده به شما میده و من خودمم حاضرم باهاش صحبت کنم!!!

و منم به همسر گفتم که درررر حال حاضر برای رزیدنتی به رشته ی رادیولوژی فکر میکنم!!! تو هر رشته ی دیگه ای من میرم تو خط درمان و خب حجم استرسی که بهم وارد میشه خیلی زیاده و من خودمم که برای کوچکترین مسئله ای تبدیل میشم به اقیانوس استرس ولی خب اگر رادیو رو انتخاب کنم فقط قبولیش سخته و بعد اون نگران بدحال شدن مریضم نیستم... نگران مریضای اورژانسی نیستم... فقط باید بشینم درس بخونم که خب این یکی رو خوب بلدم!!! 

با اینکه بر بالین بیمار هم خوبم ولی ترجیح میدم استرس کمتری داشته باشم

من همچنان علاقه و به رشته ی داخلی محفوظه ولی نمیتونم این حجم از اضطراب رو تو زندگیم تحمل کنم و خب با سابقه ی درخشان پارکینسون تو خانواده واقعا خود استرس یه تریگریه برای شروع علایم بیماری

 

و خب حالا چیزی که در انتها میخوام بگم اینه که وقتی فهمیدم دیشب خانواده م و همسرم در مورد من و آینده ی من صحبت کردن و حتی تصمیم گرفتن که با شروع رزیدنتی من همسر هم بیاد پیشم و خونه بگیریم و حتی همسر میگفت که میخوام کم کم وسایل خونه مثل کولر و یخچال و ازین چیزا بخرم خیلی بهم قوت قلب میده

چون من قبلا پیش همسر مطرح کرده بودم که دلم میخواد تو رزیدنتی اونم بیاد پیشم و اگر اون نباشه نمیتونم سختی رزیدنتی رو تحمل کنم و احتمالا اونم حرفای من رو پیش پدر و مادرم مطرح کرده و همسر میگفتش حتی تصمیم گرفتن یه تیکه از زمینی که پدرم میخواست بهم بده رو بفروشن و ازینجور حرفا.... 

 

نمیدونم عمر این حرف ها چقدر قراره باشه و یا چقدرش عملی بشه و اصن همسر بیاد یا نیاد.. وسایل خونه بخره یا نخره

ولی همینکه امروز صبح این حرف ها رو شنیدم اووونقدر آرامش به قلبم سرازیر شد که جا داشت بشینم گریه کنم

اینکه بدونم آرامش و آسایش من دغدغه ی اطرافیانمه و به راحتی من فکر میکنن و براش برنامه میچینن بدون اینکه من ازشون بخوام واقعا حس مهم بودن و ارزشمند بودن بهم میده🌱

خب خب خب

26 خرداد هم تموم شد و مونده 5 روز دیگه

باورم نمیشه انقدر لاک پشتی داره طی میشه

اصن یادم نمیاد هیچ وقت دیگه ای زمان انقدر کند گذشته باشه

باز خوبه روتیشنمون با دکتر سین تموم شد و الان با دکتر ق فعلا که در صلح به سر میبریم!!

 

+بچه ها میگن جشن پایان بخش بگیریم چون روی نمره ی نهایی موثره

و خب همه موافقیم هر چند که خیلی اذیت شدم تو این بخش و خب ناخواسته 2کیلو وزن کم کردم و کلی هم موهام سفید شد!! 

 

+هر چی فکر میکنم فرزانه واقعا دختر نچسبیه و اصلا دلنشین نیس شخصیتش

 

+قبول دارم که این حال بدم تو نورو بخشیش برمیگرده به اینکه من خودم یه آدم فوق العاده استرسی هستم!!

25 خرداد هم شروع شد

تا ظهر که دیگه برگردم خوابگاه یک قدم دیگه به تموم شدن نورو نزدیک شدم و میمونه فقط 6 روز دیگه

 

 

پ.ن:

روز اول با دکتر ق خوب بود!! انتظار نمیرفت ولی خب خوب بود

خیلی کوتاه در مورد  vegetative state صحبت کرد و سوال پرسید که خب بلد هم بودم و انگار که عجله داشته باشه سریع رفت

+این روزهای نورو چقدر کند میگذرن.... لامصب

can i be a good doctor???

i’ll try for it

GOD help you Gozal

امروز فاطمه یچیزی برام تعریف که حقیقتا از تعجب دهنم باز مونده بود و چقدررر  هم که ناراحت شدم

+موضوع چیزی نیست که بشه برای افراد خارج از محیط بیمارستان تعریف کرد و تو ادامه ی مطلب با رمز مینویسمش

ادامه نوشته

امروز 24 م و فقط 7 روز دیگه مونده از بخش نورو

جمعه آخرین کشیکمم میدم و دیگه تمام

از فردا روتیشنمون با دکتر ق هستش که خب درسته من عاشق صداشم ولی ازونورم خیییلییی حساسه و خیلیم سوالای سخت میپرسه و انتظار داره در آن واحد به سوالش جواب بدی

آذر میگه اون روز بهشون گفته اینترنا و اکسترنا همتون به درد نمیخورین!!!

مشکل اساتید ما میدونی چیه؟؟؟

از ما فقط میخوان بخونیم...واقعا هیچگونه کمک و راهنمایی جهت بهتر خوندن  چگونه خوندن نیست

اون روز به دکتر سین گفتم که من بخش قلب بودم وااااقعا خیلی خوب و کامل خونده بودمش ولی دیروز که ازمون سوال پرسیدین یادم نمیومد و واقعا نمیفهمم چرا بایذ اینطور بشه درسی که اینقدر خوب خونده بودمش هیچی یادم نبود

و خب طبیعتا منظورم ازین حرف این بود که بهم راه حل بده برای بهتر یادگیری و اینکه چطور تو ذهنم بمونه

عوضش میدونی چی گفت؟  گفتش اینا بخاطر اینه که نمیفهمین!!!  اگر میفهمیدین هیچوقت یادتون نمیرفت!!!   علنا بهم گفت نفهمی!!! 

و خب وقتی اینطور جوابتو میدن انتظار دارن که روز به روز بیشتر شور و شوق داشته باشی واسه درس خوندن؟؟؟؟

ته دلم میخوام بگم که دکتر سین آدم خوبیه و به اینکه ما باسواد باشیم اهمیت میده ولی خب حتی اگر اینطور باشه هم اصصصصلا آدم دلچسبی نیست و اصلا به هیچ عنوااان حس خوبی بهم نمیده

درسته که دیشب کشیک بدی نداشتم و حالمم خوبه بوده ولی این دلیل نمیشه که از دکتر سین خوشم بیاد و همچنان i hate you darling  ^___^

کشیک پنجم نورولوژی رو داریم طی میکنیم روز جمعه ای

امروز صبح که داشتم میومدم اهنگ کل دنیامی معین رو گوش میدادم و همش به همسر فکر میکردم و اینکه چقدر مهربونه،چقدر عاشقمه، چقدر هوامو داره و اینکه چقدر خیلی اوقات مدیونشم و چقدر کم قدرشو میدونم و اونقدری دلم براش تنگ شد که الان دارم براش داشتنش کنارم پر پر میزنم.. 

اینکه بتونم لمسش کنم و بوسه بارونش کنم،بغلش کنم و مال خودم باشه

و تو همون راه اومدنم تصمیم گرفتم که بخاطر همسر کشیک امروز هر چی که بود تحملش کنم و نذارم حالم رو بد کنه

و خب تا الانش که خوب بوده برام

من خیلی به قانون جاذبهه اعتقاد ندارم ولی امروز برام خوب بوده

پرستارا تا الان خوب بودن

بیمارا و هوراهانشون خوب بودن

ویزیت صبح با دکتر ح با اینکه خیلی خوب مریضا رو نمیشناختیم خوب بود و چیزی بهمون نگفت

تقریبا ساعت بعد 4 هم برای یه مریض CVA به دکتر زنگ زدم که خب یه حرفی بهم زد که اگر تو کشیکای قبلیم کسی بهم میگفت(که هر دفعه گفتن) کلی بهم میریختم و ناراحت میشدم که عاره من اشتباه کردم و خودمو سرزنش میکردم و کلللییییی حالم بد میشد بخاطرش حتی تا فرداش و  پس فرداش!! 

ولی خب امروز با خودم گفتم که حق با من بوده و چون اون پزشک انکاله دلیل نمیشه همش حق رو به اون بدم

من کار اشتباهی نکردم و اینکه اون بیجا منو سرزنش کرده به خودش مربوطه و حتی ذره ای ناراحت نشدم

و بر خلاف دفعات قبل که به همسر چیزی نمیگفتم و میریختم تو دلم تا فرداش ک بتونم اسما رو ببینم و اون یکم آرومم کنه(چون فکر میکردم اسما خیلی بهتر درک میکنه تو این زمینه) 

ایندفعه به همسر زنگ زدم و اول از دلتنگیم براش گفتم و اینکه چقدر دوستش دارم و دلم میخواد پیشش باشم و گفتم زنگ زدم چون دلم برای صداش تنگ شده بود(با اینکه ظهر هم صحبت کرده بودیم)

و بهش گفتم که دکتر همجین برخوردی باهام داشته ولی من تونستم خودم رو کنترل کنم و بخاطرش ناراحت نشدم و چقدرم که اون خوب بهم جواب داد و حالمو خوب تر کرد

امیدوارم که پرستارا و طب اورژانس شیفت شب هم خوب باشه

با اینکه امیدوارم همه ی آدما حالشون خوب باشه و مریض نشن ولی ایندفعه ازینکه نصفه شب مریض بیاد هم نمیترسم و میرم که خودم هندلش کنم

آنتی کواگولان ها رو هم کامل تو دفترم نوشتم که واسه فردا بخونم ک اگر دکتر سین پرسید بلد باشم کامل

فقط باید یادم باشه CHF رو هم بخونم

 

+خدایا شکرت🌱 

دقیقا همینن

انقدی سوال میپرسن که به یجایی برسی که بلد نباشی و تو سرت میزنن که هیچی نمیخونین و بلد نیستین و بی سوادین

کسی نمیاد بگه سوالات قبلی رو جواب دادی

همون یکی که بلد نبودی مهمه فقط

خبببب اینکه یکی حرفاتو شرایطتو وضعیت رو درک کنه بدون اینمه در صحنه بوده باشه خیلی خوبه

اسما از کشیکش برگشت و اتفاقات امروز رو براش تعریف کردم و چقدرررر که اروم تر شدم

میگه خودت که اون آدم عقده ای رو میشناسی چرا بخاطرش خودت رو ناراحت میکنی؟؟

اتفاقا تو توی قلب و نورو خیلیم خوب بلدی

چقدر خوبه یکی بهم قوت قلب بده❤

fuck it

fuck it

fuck it

اصن میخوام یه پزشک بی سواد به درد نخور باشم

این چجورشه که برای نجات دادن زندگی دیگران باید زندگی خودتو به گه بکشی

روح و روان نمونده برام

جسمی هم که داغون

هر روز هم تهدید تهدید تهدید تهدید تهدید

تو خودت انقدر مسخره ای که 20 روزه الان تو بخشتیم برای مبحث سردرد فقط همون فایل مسخره ای ک تو استاجری فرستاده بودی رو فوراورد کردی و درمانشو به یادتم نیست ک باید بفرستی و بهت میگیم بفرست میگی باشه و این باشه دنباله داره

یه چارتا الگوریتم برامون فرستاده فک کرده ما اینجوری همه چی بلد میشیم گیر هم داده به این انتی کواگولان ها که بلد نیستین

یعنی تو دوز انوکساپارین بجای روزی دوبار گفتم روزی یکبار شرووووععع شد نصیحت های پدرانه ش

بعد از من دوز ریواروکسابان میپرسه

خو من اون 10 میلی دیلی رو بلد باشم و نباشم به چه درد یه gp میخوره اخه؟؟؟؟  من قراره برای مریض انتی کواگولان شروع کنم؟؟؟؟  این همه متخصص گاو شدن این وسط که من انتی کواگولان شروع کنم واسه خودم؟؟؟؟ 

تهش یه AF میبینم که اونم انوکسا میدم بره دگ 

بعد میگم 1 mg/kg  چناااننن با تعجب نگاهم کرد من کفتم نمنه 10 میلیه؟؟؟ نکنه اشتباه گفتم؟؟؟؟ بعدش ک خوش مبخواد بگه میگه 1 میلی

یعنی واقعا لازمه انقدر خرد کنه اینترن رو؟؟؟؟

تمام تنم خیس عرق شد انقدی ک ناراحت شدم و اعصابم خرد شد

عه

عه

عه

گل بگیرن در این خراب شده رو

انقده ازین 2تا خواهر و 2تا باجناق بدم میااااددددد که نگووووو

انقده هم لووووووسنننن

اییشششش

مسخره ها

 

چرا این دکتر سین انقده سمجه؟؟؟؟  -___-  بعضی چیزایی ک انقدر اصرار داره بلد باشیم خو به درد ما نمیخورهههههه  -___-  عههه

بعدشم میگه اخر بخش اگه اینا رو بلد نباشین با مهربانی تجدید بخشتون میکنم

چون خودش تو اینترنی اذیت شده ما رو هم بایذ اذیت کنه؟؟؟ میگه ما اگر ازمایشات همه تختا رو حفظ نمیکردیم اتند پرونده رو تو صورتمون پرت میکرد و مینداخت بیرون

یعنی قشنگ شدیم یه سیستم عقده ای پرور

قبول دارم خیلی چیزاش خوبه ولی خیلی تر چیزاشم رو مخه واقعا

میدونین چرا اکثرا زده میشیم از رشته و دانشگاه !؟

چون سوا‌د کافی نداریم، در نتیجه دائما بهمون فشار میاد

وَالّا اگه سوادت خوب باشه، هرچی جلوتر بری، بیشتر کیفشو‌ میبری :)

#نیترات_دو_سولفات 

@medtweeet | مدتوئیت

 

 

+این پست رو تو تلگرام خوندم و با اینکه دردناکه باید اعتراف کنم در مورد من صدق میکنه 

من اونقدری درس نمیخونم ک خیالم راحت باشه

نمیدونم تا چه حد ممکنه که اینطور نباشه یا در مورد همه اینطور نباشه ولی تا قسمت زیادی در مورد من صدق میکنه

درس نمیخونم آقا جان

البته نه اینکه کلا نخونم ولی وقتی خیلیا رو میبینم واقعا از خودم نا امید میشم

چند روز پیش که دکتر سین بهمون گفت برین دوز های پروفیلاکسی و درمانی انواع انتی کواگولان ها رو بخونید من خب از قبل نمیدونستم چیزی غیر از پروفیلاکسی هپارین

و خب وقتی علی از ایمان(از خرخونای کلاس) پرسید و اون انقدر قشنگ و خلاصه توضیح داد که من کف کردم از اتند بهتر گفتش

خب عاره از نمره ها و معدلم مشخصه که من در حد ایمان درس نمیخونم در حد زهرا نیستم یا رفیع یا علی خ یا محمدجواد

و خب این تقصیر خودمه و جای اعتراضی نسبت به کسی نیست

نمیدونم چطور باید خودم رو دلداری بدم

اصن نمیدونم چطوری باید انقدر خوب تو حافظه ثبتش کرد

درسهایی ک اونا خوندن رو منم خوندم ولی چرا من مث اونا بلد نیستم؟؟؟؟

منم همون موقع ک میخوندم کم نخوندم ولی چرا؟؟ چطوری؟؟

چرا امروز معیارهای chads vasc یادم نبود؟؟؟  انقدر بابتش خجالت کشیدم ک نگو

قلب رو خب همینجا هم نوشته بودم ک چقدر خوب خوندم و خصوصا واسه نوار قلب خیلی وقت گذاشتم ولی امروز چرا این معیار رو یادم نبود؟؟؟  خیلی اعصابم خرد شد

این یکی رو حداقل فکر نمیکردم یادم بره اونم مبحثی که چقدر خوب خونده بودمش و از خودم راضی بودم...چرا انقدر نوار قلب یادم رفته بود AF یادم رفته بود؟؟؟

خیییلییییییی ناراحت شدم

من خب هر بخشی میرم در حدی میتونم باشم که اساتید ازم راضی باشن اکثر اوقات ولی خودم میدونم ک اونقدری ک باید باشم نیستم

 

 

12 روز باقی مونده از نورو

 

+ای کاش من کمی کمتر استرسی بودم و واسه کوچکترین اتفاق مسخره ای که دیگران ذره ای بهش اهمیت نمیدن خودمو عذاب نمیدادم!!

دیشب برام خوب نبود

ساعت تقریبا 2 رفتم که بخوابم با کلی استرس ساعت 3 بیدار شدم و همش نگران مریض بودم تا 4 سعی کردم بخوابم دیدم نمیتونم

پاشدم رفتم بخش ببینم حالش چطوره

همچنان هماچوری گرووووسسس

خدااااروشکر فقط فشاراش خوب بود ولی همچنان GCS پایین بود

بعدش باز اومدم بخوابم 5ونیم اینا به زووررر خوابم برد باز 6و نیم بیدار شدم دیدم ذهن بدبخت من درسته جسمم خواب بوده ولی ذهنم بدجور نگران بوده چون بیدار شدم دیدم تمام تنم عرق کرده!!!!  خیس خیس بودم و خیلی گرمم بود با اینکه هوا فوووق العاده خوب و خنک حتی رو به سردی بود

ناشکری نمیکنم ولی خب وقتی به روزهای خوبم که با بی خیالی میگذشت و مسئولیتی روی دوشم نبود فکر میکنم باورم نمیشه آدمی که اون روزها رو زندگی کرده من باشم

پزشکی رشته ی خوبیه

وجهه ی اجتماعی داره

جون ادما رو نجات میدی

درد و غم خیلیا رو از زندگیشون برمیداری

یجورایی میشی همون دست خدا روی زمین

ولی واقعا سخته

با تمام وجودم میگم ک سخته

و با تمام وجودم پشیمونم که چرا این رشته رو انتخاب کردم

با تمام وجودم دلم میخواد برگردم عقب و موقع انتخاب رشته تربیت معلم رو انتخاب اولم بذارم

قبول دارم معلمی هم شغل سختیه و یک معلم میتونه روی سرنوشت شاگردانش اثر گذار باشه

ولی حداقلش اینه که همش نگران نیستم یوقت مریضم حالش بد بشه

نگران نیستم نکنه بمیره

نگران نیستم  نکنه یوقت من باعث مرگش بشم

نگران نیستم که کم کاری من باعث صدمه دیدنش بشه

نگران نیستم کم سوادی من باعث بدتر شدن بیماریش بشه

نگران نیستم یک پزشک بی سواد شناخته بشم

لازم نیس بین این همه عقده و تحقیر و سرزنش های بالاتریام جوونیمو سر کنم