ترکیب دکتر میم(متخصص طب اورژانسمون) با اسما یه ترکیب سمیه که فوریت رو میترکونه 

 

 

+دیشب نوشته بودمش ولی نشد ثبتش کنم

یه پرستار اعزامی همیشه از شهر همسایه میاد که خیلی گوگولیه

خدایی چطور میشه که همه پرستارا خوشگلن همه پزشکیا درب و داغون؟؟  :)))

دندونا هم خوبنااااا

فقط پزشکیا داغونن  :|||

 

نمیدونم واقعا

اصلا دلم نمیخواد تو این قضیه کاری کنه

حتی دلم نمیخواد بره و نظرشو بگه

منتهی این رویه رو در پیش گرفتم که مجبورش نکنم مطابق میل من رفتار کنه

امیدوارم به خیر و خوشی بگذره و اتفاق ناخوشایندی نیفته

هر آدمی تو زندگیش فرشته های نجات داره

برای من یکیش مسلما «اسما» هستش 

چقدر حرف زدن باهاش حالمو خوب میکنه

چقدر خوب منو میفهمه

چقدر خوب میدونه باید چی بهم بگه

حس میکنم روز به روز شخصیتم داره خشن تر میشه!!!

خصوصا نسبت ب همسر...

نباید بذارم اینطور ادامه دار بشه

با اینکه همسر روز به روز رفتارش و صبرش در برابر من بهتر و بیشتر میشه ولی روز به روز هم من دارم بدخلق تر میشم!!

دلم نمیخواد به نقطه ای برسم که اونم صبرش تموم بشه و من بمونم و خودم در درمانده ترین حالت... 

الان یلحظه به خودم اومدم دیدم چقدر نسبت به چیزایی ک قبلا برام سرگرمی و تفریح بودن بی اعتنا شدم!!!

دیگه آشپزی نمیکنم

به مزرعه م نمیرسم

از خوابیدن لذت نمیبرم و نمیتونم بخوابم

به وبلاگم سر نمیزنم

حوصله ی کانالای تلگرام رو ندارم

حوصله ی توییتر رو ندارم

حوصله ی پینترست رو ندارم

از سر و کله زدن با مریضا خوشم نمیاد

حوصله ی پیگیری مریضا رو ندارم

حوصله ی چت کردن با همسر رو ندارم

از اهنگ گوش دادن مث قبل لذت نمیبرم

از فیلم دیدن لذت نمیبرم

دلم میخواد برم بیرون ولی حوصله شو ندارم

دلم میخواد شیرموز بخورم ولی هردفعه بی اعتنا از کنار مغازه رد میشم

دلم یه لاک زرد میخواد ولی نمیرم ک بخرمش

 

پارت شبم تموم شد

خدافظ

نذار بگم که امشب دکتر ق ی عزیزم اومده بود اینجا سانتر تروما برای مشاوره و من و اسما مثل پروانه دورش میچرخیدیم  :)))) 

 

+بیمارش یه آقای 39 ساله!! مورد کووید و سکته قلبی و سکته مغزی!!!!!!

 

+حرف های خیلی زیادی هست تو زندگیم ولی حس و حال نوشتن ندارم....

+همسر هنوزم سرفه داره

+واقعا بعضی اینترنامون خیلی داغونن

این دختره ک خواهر اتند روانه هم خیلی در رو و بپیچونه

خیلیاشون بپیچونن

واقعا چطور میتونن انقدر بی مسئولیت باشن؟؟؟

یه شرح حال تروما مگه چی داره که میگه خسته شدم!!

حالا شایدم فقط از بیرون قشنگ بنظر میرسه ولی من همچنان علاقه ی شدیدی به شغل پرستاری دارم

این روزا استرس خیلی زیادی دارم

نمیدونم چرا ولی سطح استرسم نسبت به قبل بیشتر شده و کنترل کردنش برام سخت تر!!!

الان سومین کشیک جراحی هستم و یه بیمار انیداد دارم برای مورنینگ فردا که با دکتر خ ی عزیز و دکتر رضا که خب اونقدام بد نیستن

دکتر خ ک خیلی خوبه رضا هم بد نیس!!

ولی استرس دارم

با اینکه بیمارو میشناسم و چیز خاصی هم نداره و بیمار خوبی هم هست خانومه

با اینکه از چشمای سبز خوشم نمیاد ولی چشمای قشنگی داره و خیلیم خوشگله دلم براش سوخت

کنسر کولون

 

نمیدونم چرا کنترل کردن اضطراب انقدر برام سخت شده

یجورایی از وقتی که همسر و خانواده ش کرونا گرفتن و خب حال همسر و پدرش خوب نبود انگار تروماتیزه شدم و هنوز نتونستم هضمش کنم

اتفاقا تو اون دوران خیلی خودم رو پر انرژی نشون میدادم ک یوقت همسر کم نیاره ولی الان ک حالشون بهتره واقعا میبینم ک این حجم از استرس برام سنگینه

 

نمیدونم چیکار کنم ک یکم خودمو کنترل کنم و انقدر از کاه کوه نسازم

انقدر نگران نباشم

انقدر اضطراب خود تخریبگر نداشته باشم

 

هی به سال بالاییام فکر میکنم و با خودم میگم اینترنذی جراحی زمان استاجریمون الان فارغ التحصیل شدن و تموم کردن پس این روزا برای منم میگذره و دگ منکه وضعم از اونا بدتر نیس ک

ازونورم استرس گرفتم ک یعنی میتونم استریت داخلی همینجا قبول شم؟؟ درسته ک داخلی و خصوصا دانشگاه ما رتبه ی تاپی نمیخواد ولی با اینحال استرس گرفتم

سال دگ میتونم درس بخونم؟

از الان شروع کنم؟

پایان نامه م رو هنوز دفاع نکردم!!

پروپوزالم رو یرار بود اموزش خبر بده خبری نداده

فردا حتما باید زنگ بزنم بپرسم که چی شد

زودتر دنبال اونم برم بنویسم بعد نوروز دفاع کنم

نمیخوام بمونه واسه آخر سر و امتحان دستیاری و اینا

باید زودتر کارامو بکنم

خدلیا خیلی به کمکت احتیاج دارم

یه قوت قلب خیلی زیادی نیاز دارم....

 

ستاره حامله س  :)

 

مبارکشون باشه

 

+منم علایم پریودی دارم  :))

خوشحالم ک زودی حامله شد😁

یکی از پسر عمه هام کرونا گرفته و خب مرتبا باهام در تماسه و سوالاشو ازم میپرسه و داروهاشو من براش تجویز میکنم

البته ک قبل تماس با من پزشک هم رفته بود ولی پزشکه چون خوب شرح حال نگرفته فقط مکمل بهش داده و خب با داروهایی ک من بهش گفتم در حال حاضر رو به بهبوده و خب منکه نمیبینمش ولی پشت تلفن خودش میگه نسبت به قبل بهترم و تب و سرفه هاش کنترل شده

الان بازم زنگ زد و منی که اصلا الان حال روحیم خوب نیس قبل زنگ زدن گفتم که: کرونا میگیرن دهن ما رو سرویس میکنن انقدی که زنگ میزنن....

و خب راستش خودم حس خوبی نگرفتم ازین حرفم

درسته ک حوصله ی جواب دادن و حرف زدن ندارم ولی ازونورم وقتی باهاش صحبت کردم و گفتش حالم بهتر شده عذاب وجدان گرفتم بخاطر حرفی ک قبلش زدم

 

 

+پدر شوهر سچوریشن بدون اکسیژن 83 و با اکسیژن 96

حال عمومی نه چندان خوب ولی نسبت به قبل بهتر

کاش زودتر میبردیمش دکتر...دیر رفتیم بنظرم کوتاهی کردم

با توجه به سن و وزن بالا ایشالا که هر چه زودتر  حالش خوب شه و سر پا

کشیک اول جراحی بد نبود

با فرشاد و ناصر خان بودیم

من فقط یه سینوس پیلونیدال با یه مولتیپل تروما داشتم

 

+فرشاد خیلی پسر گلیه.... حیف بیفته دست غریبه اصن حیفه کسی باهاش باشه  :) 

 

+امروز صبح گرند بود و دکتر ا.ن منو صدا کرد(تو ادوبی کانکت) تا بیام میکروفونمو وصل کنم که یکم طول کشید تا وصل بشه 30 ثانیه بهم فرصت نداد و سریع یکیدیگه رو صدا زد و برام غیبت زد

عجبا

البته که برام مهم نیس

برخلاف دوشنبه که خیلی ناراحت شده بودم

خبببب

اومدم خوابگاه

وقتایی ک خوابگاهم و بیمازستان در دسترسمه کمتر بابت بخش ها استرس میگیرم

امروز صبح هم اتفاقی پیش اومد ک بابتش دکتر ا.ن دعوا کرد و تهدید به تجدید بخش و ازین چیزا

 

فردا اولین کشیکم به عنوان اینترن جراحیه و خب فعلا ک بابتش خوشحال نیستم و یجورایی خسته شدم از این همه استرس داشتن

برای من همیشه تو زندگیم آرامش ذهنی اولویت بوده که خب متاسفانه تقریبا از وقتی دانشگاه قبول شدم دیگه ندارمش حالا بخاطر رشته یا خانواده یا دوستان و اطرافیان و هر چیزی دیگه

خیلی سعیمو میکنم ک خونسرد باشم و نذارم استرس بهم غلبه کنه و کمی تا قسمتی در دذ شاید 5 درصد موفق بودم ولی همچنان یه فرد کاااملا استرسی که از کاه کوه میسازه هستم

امیدوارم بتونم در شرایط بهتری این دوره ی عمومی رو تموم کنم و اونقدری زده نشم که کلا دور رزیدنتی رو خط بکشم و بیخیال بشم

راستش این روزا اصن حالم خوب نیس

دل و دماغ هیچی رو ندارم

بیماری همسر

سرفه هاش ک هنوز ادامه داره

پدر شوهرم ک دیروز بستری شد

جراحی خری ک شروع شده

فردا ک کشیکم

قلبمم همش pvc   میزنه دکتر باید برم با اینکه چیزی نیس ولی چون ادامه دار شده نگران شدم

الان ک خونه م حالم خوب نیس

دلمم نمیخواد برم خوابگاه

خونه ک اومدم فقط یه بار در حد 5دقیقه رفتم دیدن مامان بابام

پیششون نموندم ک یوقت مریض نشن

کلا خیلی فشار رومه

به روی خودم چیزی نمیارم ولی واقعا سختمه

ظاهرم خیلی خونسرده ولی درونم از هم پاشیده

 

+بین همه ی اینا چیزی ک خیلی بهم فشار میاره موضوعاتیه ک ب بیمارستان و بخش هام مربوط میشه

نمیگم همش بده

خوبم داریم

طب خیلی روزاش خوب بود

نورو با دکتر ق خوب بود

زنان استرس چندانی نداشت بجز خستگی جسمانیش

ولی در کل که نگاه میکنم راضی نیستم

اصلا راضی نیستم

ازین وضعم راضی نیستم

حواسم جمع هست ک بی سواد بار نیام و تو بیمارستان یاد بگیرم

ولی حقیقتش هیچ انگیزه و شور و شوقی ندارم

علاقه دارم به رشته م ولی انگیزه ندارم

و خب وقتی به این فکر میکنم که من حداقل 5ونیم سال دگ باید در همین وضع باشم....

میگفتما جراحی خیلی خوبه فلانه بهمانه؟؟؟

کنسله عاقا

چیه این مسخره بازیا

یادم رفته بود چقدر اساتیدش مسخره ن 

الاغا

خصوصا دکتر آ.ن

 

حوصله بود بعدا مینویسم چرا