ماشین

ماشینی ک همسر از ایران خودرو ثبت نام کرده بود وانت آریسان بود چون فقط همون براش باز شده بود و الان اگه میخواست همونو بگیره باید93 میلیون پول میریخت....خو این مقدار پول رو میتونه با جمع کردن طلب هاش جور کنه ولی خب افتاد دنبالش و از طریق نمایندگی تهران تبدیلش کرد به سمنددددد😍😍😍😍😍😍😍 خو سمند بنظر من بهتره و کمتر باید پول بریزه فک کنم 60 و خرده ای و باقی پولشو میتونه جمع کنه دوباره ماشین ثبتنام کنه یا زمین بخره🥰🤭🤭

عای عم هپی🥰🥰

خدایا شکرت ک اوکی شد🤗

جراحی

دوباره با اسما ذکر خیر خاطرات جراحی بود گفتم بیام بنویسم

این داستان: وقتی من راند شدم  :))

شب قبلش کشیک ما بود و ساعت 11 شب ک دگ تقریبا خلوت شده بود میخاستم بگردم خوابگاه و مریضایی ک بعدش میان رو صبح بیام ببینم که دقیقه نود الی بهم پیام داد یه مریض جدید تو بخش جراحی زنان هستش و برو براش شرح حال بذار... منم رفتم  دیدم مریض دکتر م هستش ولی خب چون آموزشی نبود خیلی دل ب کار ندادم و با خودم میگفتم اینکه راند نمیشه بذار فقط یچیزی پر کنم بره  :)) 

حالا بیمار کی بود؟؟؟؟ یه پیرزن فوووووق العاده بداخلاق که خیلیم زبر و زرنگ بود و خدا میدونه چقدر اذیتم کرد تو چند روزی ک باهاش بودم 🤦🏻‍♀️ خلاصه من شرح حال رو نوشتم براش و اسم عمل جراحی gastric pull up رو هم سر همون مریض همون شب از رزیدنت گوگولیمون دانیال جون یاد گرفتم  :)   فرداشم که یک شنبه خب بعد مورنینگ خیلی شاد و خرم رفتم صبحونه بخورم چون میدونستم مریضی ک به درد راند شدن بخوره ندارم و خیالم راحت بود  :) 

وقتی برگشتم گفتن راند تو جراحی زنان هستش و خب یکم دلشوره گرفتم  رفتم بالا سر یکی از مریضام که اونروز صبح باید عمل میشد ولی تایم دقیق عملش رو نمیدونستم رفتم دیدم لباس اتاق عمل تنشه خوشال شدم گفتم خب به سلامتی داره میره اتاق عمل پس راند نمیشه  :)))   که یهو شک به دلم افتاد دوباره رفتم ازش پرسیدم گفتش من همیم الان از اتاق عمل اومدم  :)))  دیوانه شدم سریع پرونده شو چک کردم کم و کسری نداشته باشه به فنا برم  :)))   یه مربض دیگه م داشتم اونم رفتم اوکی کردم سریع ولی این پیرزنه رو مطمئن بودم راند نمیشه و بیخیالش بودم و خب راجبش درس هم نخونده بودم خیر سرم گفتم سر وقت میخونم دگ🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ تا اینکه دکتر ر و دکتر ا(رضا)  اومدن... راندهای 1شنبه همیشه با این دو تا اتند بود و ازونایی هستن ک اگه جلوشون سوتی بدی تا آخر عمرت باید بهشون حساب پس بدی و هر دفعه هم ک ببیننت به روت میارن و مسخره میشی و سرزنش میشی و نگاهای تاسف بار و ازین چیزا خلاصه بدبخ میشی  :)))) 

خلاصه عاقا اینا اومدن و از سرپرستار پرسیدن مریض خوب واسه راند چی داریم؟؟؟  که یهو یکیشون انگار جرقه ای تو ذهنش زده شده باشه پرسید:  راستی اون مریض دکتر م اومد اینجا بستری شد؟؟؟ حالش چطوره؟؟ چیش شده اصن؟؟؟ دیشب داشت باهام راجبش حرف میزد.... یاااااا خدااااا اینو گفت من قلبم وایساد.... ولی همچنان امیدوار بودم که فقط حالشو بپرسه و نخواد راندش کنه🤦🏻‍♀️😐

تا اینمه رفتن تو اتاقش دیدنش و گفتن همین بیاد راند بشه و حالا من مث مرغ پر کنده تو بخش دنبال پرونده بودم  :))))   خلاصه که پیرزن عزیز رو از اتلقش اوردن تو راهرو که باز تره و همه جا بشیم منم از لا به لای جمعیت پرونده به دست رفتم رفتم جلو... انگار کن صحرای قیامت باشه و منم میخوام جواب پس بدم  :)))   در این حد دلشوره داشتم  :)))) 

حالااااااا....میرسیم به اولین قسمت هیجان انگیز راند اونروز  :))) 

استاجرش ک من بودم رفتم جلو  😎

اینترن رو صدا زدن کسی نیومد😶😶

رزیدنت رو صدا زدن کسی نیومد😱😱😱

یعنی من تنها کسی بودم که مریض رو دیده بودم به اضافه ی رزیدنت سال چار ک اونموقع سر راند نبود 😱😱

یا خدا خودم تنهایی باید جواب میدادم ب همه چی  :)))) 

ولی خب اسما میگه اون موقع دکتر ر ی نگاه تحسین آمیز بهت کرد وقتی دید هیشکی این مریضو تحویل نگرفته و فقط تو دیدیش😎(بله دارم پز میدم)

هیچی دیگهههه...اینترن و رزیدنت مریض رو نشناختن همانا و عصبانی شدن اتندااااا همااااننننن😱😱

اینترنای کشیک شب قبل توبیخ شدن

زنگ زد رزیدنت سال چار گفت همین الان بیا جراحی زنان... وقتی اومد گفتش چرا مریض رو به سال پایینی هات معرفی نکردی موقع تحویل شیفت؟؟؟؟؟  اونم توبیخ کردن ولی خب دکتر ن در کل خیلی آدم سرخوشیه و با خنده و مسخره بازی رد کرد مهلکه رو  :)))) 

حالا من تنهایی رفتم جلو😎😁😱

شروع کردم به خوندن شرح حال...رسیدم بهPMH که توش باید سابقه ی بیماری های قبلی بیمار رو بگیم... منم همه چیزو گفتم الا کوله سیستکتومی(برداشتن کیسه صفرا) که اقن مشکلی اصلی بیمار بعد همون عملش شروع شده بود  :)))   یعنی دکتر ر همونحا یه نیمچه سکته زد گفتش گاستریک پول آپش رو میگی کوله سیستکتومی شو نمیگی؟؟؟؟ 😳🤨

منم اینجوری

شرح حالی ک من خوندم چطور بود؟؟؟  خانومه چند وقت پیش کوله سیستکتومی میکنه و با حال خوب مرخص میشه میره خونه بعد چند روز زرد میشه و میره مطب دکتر و براش درن میذارن و رنگ مدفوعش هم هییییچ مشکلی نداشته و مث همیشه بوده و الانم اومده بستری شده...  یچیزی تو همین مایه ها خوندم

بعد شب قبلش من چنننندددد بااارررر و به روش های مختلف ازش راجبه رنگ مدفوعش پرسیده بودم-__- 

+مادرجان مدفوعت چه رنگی بود این مدت؟؟؟؟

-معمولی

+معمولی یعنی چه رنگی بود؟؟؟؟

-معمولی دگ

+یعنی قهوه ای بود؟؟؟

-عاره دگ معمولی 

+رنگش تغییر نکرده بود نسبت به قبلنا؟؟؟

-نه معمولی بود

+مثلا رنگش تیره نشد؟؟؟ رنگ قیر مثلا؟؟؟؟؟

-نه معمولی بود

اینو داشته باشید راجبه رنگ مدفوع

حالا در مورد زمان شروع زردیش....

+مادرجان بدنت از کی زرد شد؟؟؟

-بعد عملم

+چقدر بعد عملت؟؟؟؟

-یکی دو روز بعدش

+یعنی قبل اینکه مرخص بشی؟؟؟

-عاره

+یعنی وقتی از بیمارستان مرخص شدی پوستت زرد بود؟؟؟

-عاره

+مطمئنی وقتی خونه بودی شروع نشد؟؟؟ بعد ترخیصت ک نبوده؟؟؟ 

-نه تو بیمارستان بود

+خب اگه تو بیمارستان پوستت زرد شده بود پس چرا مرخصت کرد دکتر؟؟؟ 

-نمیدونم گفتن خوبی برو

اینم از رنگ پوستش-___-

حالا بعد اینکه من شرح حالم رو با این اوصاف تموم کردم اتند خودش شروع کرد از مریض پرسیدن

حالا جوابایی که به اتند داد:

-رنگ مدفوعم تو این مدت عین قییییررر سیاه شده بود و وقتی مرخص شدم حالم خوب بود دو هفته بعد ترخیصم اینجوری شدم و رفتم مطب دکتر اونم نامه داد برا بستری!!!

یعنیااااااااا...من همش اینجوری بودم

بعد دقیقا با همین چهره برا اتندا توضیح دادم ک باور کنین حرفایی ک ب من گفت کاملا متضاد بود و حتی طرز سوال پرسیدنمم براشون توضیح دادم ک خب فک کنم دیدن همون چهره ی بهت زده م کافی بود که حرفمو باور کنن  :))) 

آخر سر هم پیرزنه کلی برا اتندمون دعای خیر کرد و ما رو پشمشم حساب نکرد  :)))   :|||

خلاصه که همین شرح حال گرفتن استاجر و اینکه اینترن و رزیدنت مریض رو نمیشناختن و فقط من بودم و من باعث شد که جلوی دکتر ر یکم ارج و قرب پیدا کنم و منو آدم حساب کنه و یه سوال خیلی تخصصی ازم پرسید و گفتش میدونم سوالش بالاتر از سطح توعه فقط میخوام نظرتو بدونم و ببینم چقدر میتونی راجبش بگی.... منم یه جوابایی دادم ک خب مسلما درست و کامل نبود ولی بدم نبود و خودمم چندتا سوال ک برام پیش اومده بود رو ازش پرسیدم و هر دو از هم راضی بودیم خلاصه  :)))   اینم بکم ک اتندای جراحی معمولا انقدی که اگرسیو و خشن برخورد میکنن و پتانسیل مسخره کردن و دست انداختنشون زیاده(خصوصا این دو تا اتند)  معمولا کسی ازشون سوالی نمیپرسه و به قولی همه فرارین ازشون  :)))   در حالی ک من خیلی راحت ازش سوالمو پرسیدم و به سوالاش جواب دادم اونم خوشش اومد😎😁

خلاصه که راند تموم شد و داشتیم میومدیم بیرون اسما و یاسمن بهم گفتن راند خیلی خفنی بود و واقعا عالی بودی😎😎😁😁😁(پزززز😁)

اینجا همون رانده ک عکس رو اسما گرفته

آبیه منم...اونی ک کنارمه دکتر ر و اونی ک پشن سیستمه دکتر ا(رضا جون کراش اسما همونی ک قبلا تعریف کردم😁)

 

+فرداش هم یه کاتکول ریلیز داشتم که اونو ایشالا در یه پست جداگانه میگم ک اونم واسه خودش یه پا صحرای قیامت بود  :)))) 

 

+یه جمله ای ک میدونم تا آخر عمرم تکراش میکنم....«ولی جراحی خیلی خوب بود»❤

 

+ادامه مطلب پستی ک همون موقعا در رابطه با همین راند تو تلگرام برا خودم نوشته بودم  :)   دقت کنین که من چقددررر سر رنگ مدفوع این پیرزن اذیت شدم  -___-

ادامه نوشته

مهاجرت

خببببب...الان فوق العاده تو فاز مهاجرتم و فوق العاذه بیشتر ذلم میخواد بزنم برم ازینجا...هر چند میدونم تهش هیچ غلطی نمیکنم...

فقط کاش بتونم اونقدی پول در بیارم که برای مسافرت خارجی مشکلی نداشته باشم

اگرم برم مسافرت خارج تا سال ها بچه هامو نمیبرم.... اونکه بجه س و هیچی از مسافرت نمیفهمه... الکی کوفت من و پدرش میکنه... میذارم پیش مامانم و مادرشوهر خودشون نگه میدارن.... 

ولی تا قبل بچه دار شدن حتما چند تا مسافرت خارجی باید برم  -___-

 

-__-

به شکل مسقره ای دلم فسق و فجور میخواد😐😐

منظورم همسر نیستاااا

منظورم ازین فیلمای خارجی....با دوستات بری کلی خوش بگذرونی...بری بار و برقصی و مست کنی و دیوونه بشی و کلی بگی بخندی...هر لباسی ک دلت میخواد بپوشی...هر جوری ک دلت میخواد برقصی...مواظب صدای خنده ت نباشی....کسی اطرافت نباشه ک معذبت کنه...موهاتو باز بذاری و از بلندیشون عشق کنی... نصفه شب با ماشین بری دور دور.... سرتو از پنجره بیرون بیاری و داااد بزنی و بخندی.... آخر ظبم با دوست پسرت بری خونه ش  :))))   فک نمیکردم آخرش اینجوری بشه ولی شد دگ ببخشید  :))) 

 

گاهی دلم برای دوران قبل ازدواجمون تنگ میشه...همه چی چون مخفیانه بود لامصب هیجان داشت  :)))

البته هنوزم گاهی هیجان آفرینی میکنیم ولی خب همسر خیلی احتیاط میکنه و به قولی حساسه  :|||

 

دلم میخواد در ملا عام بتونم عشقمو ببوسم و کسی نگاه نکنه و براش عجیب نباشه...بتونم بغلش کنم و کسی چپ چپ نگاه نکنه

دلم میخواد تو هوای گرم وقتی میرم بیرون تاپ و شلوارک بپوشم و از گرما نپزم...موهامم پشتم ببندم و خیس عرق نشم زیر روسری و مقنعه

دلم میخاد وقتی میرم بیزون دامن چین چینی کوتاه بپوشم و خوشحال باشم

 

نمیدونم که قبل مرگم همچین کارایی خواهم کرد یا نه...

 

پ.ن:

از اون حس ها میخوام که نفست تو سینه حبس میشه و دلت قیلی ویلی میره و کل بدنت شل میشه و شکمتم یجوری میشه

خیلی وقته نداشتم همچین حسی....البته احتباس نفس و این چیزا هستش که....ولی اون قسمتش که شکمم یجوری میشه بنظر من خیلی مهمه و من اون قسمت شکم رو میخوامش  :))) 

جدایی نادر از سیمین

بالاخره پس از ساااااالهاااااا فیلمشو دیدم

البته راضیم ک همون موقع ندیدم و الان دیدم...الان نسبت به اون موقعم بزرگترم و خیلی بهتر فیلم رو درک میکنم  :)

و دگ نگم ک از بچگی من عاشق لیلا حاتمی هستم

در کل خیلی وقته ک اهل فیلم و سریال ایرانی نیستم ولی این فیلم رو وافعا دوستش داشتم و چقدددررررر همه چیزش واقعی بود.... 

 

یادم باشه هیچوقت بچه م رو بین دو راهی صداقت و دروغ قرار ندم بخاطر خودم و ظاهر قضیه یجوری بشه ک انگار ب انتخاب خودش دروغ گفته...اینجوری تا آخر عمرش عذاب وجدان گناهی ک من مرتکبش شدم باهاش میمونه

متفرقه

هرچقدر از زیبایی های نون تست تازه بگم کم گفتم چقدر این نون خوشمزه س آخه  گاهی اوقات لازمه ک از لواش و سنگک و بربری دل بکنیم و ازین نونا بخوریم در طول روز

 

چررراااا تا حالا کسی به من نگفته بود که املت با آب لیمو طبیعی انقده خوشزه میشههههههه اصن دیواااانه ش شدم من امروز

دیروز با خاله م برگشتم خوابگاه و داشتم میگفتم غذا خوردن تو خوابگاه برام معضل شده ک املت با لیمو رو پیشنهاد داد و امروز ناهار ک خوردمش دیواااانه ش شدم منالبته فلفل نباید فراموش بشه که ژعم محشری میده بهش عجله دارم زودتر فردا بشه بازم بخورمش شام هم میتونم بخورمااااا ولی چون شیر محلی آوردم از خونه و زودتر باید تمومش کنم اونو میخورم

 

این روزا احساساتم نسبت به همسر همش داره فوران میکنه  هی همش تو دلم قربون صدقه ش میرم اصن صداشو میشنوم عشقم بهش چند برابر میشه وقتی میخنده ک دگ من بدنم سست میشه از شدت عشق شیطنت میکنه ک دگ غشششش میکنم

ایشالا 2 هفته ی دگ با احساساتی کاملا متضاد خدمتش میرسم

یکی از تیکه کلاماش تو دوران پریودم که روزی صد بار تکرارش میکنه اینه:  اخلاق در حد سگ ولی وفادار و با تربیت بعدشم ادای پاچه گرفتن رو درمیاره 

 

یکی از استعدادهای درخشانم هم دانلود کردن کلی فیلم...نگه داشتنشون در گوشی به مدت چندین ماه....و حذف کردن بدون نگاه کردنه یعنی چییییی بشه ک یه فیلمی رو ببینم

ولی چند وقت پیش به پیشنهاد اسما فیلم  invisible guest رو دیدم و باید بگم فیلم واقعا خوبی بود

 

میثم طبق معمول تو خونه دعوا راه انداخته و امروزم پدر و مادرش رو به گریه انداخته....دلم برا پدر و مادرش خیلی میسوزه...خصوصا مادرشو خیلی اذیت میکنه

حالا دعوا سر چیه؟؟؟؟ اینکه چرا شما به حرف برادرم(همسر) گوش میدین؟؟؟ چرا باهاش دعوا نمیکنین؟؟؟  چرا انقدر ازش حرف شنوی دارین؟؟؟  چرا بابام میره مغازه ی برادرم و بهش کمک میکنه ولی مغازه ی من نمیاد؟(کلیدسازی داره)  چرا شما هیچی بهش نمیگین و هرکاری دلش میخواد میکنه؟؟ 

جواب پدر و مادرش چیه؟؟؟؟ 

اینکه برادرت داره خرجی خونه رو میده.... تمام درآمدش رو با ما شریکه... تو هرچی درآمد داری همه ش برا خودته و حتی هزار اومنم خرج خونه نمیکنی... انتظار داری با این شرایط بابات برادرت رو ول کنه بیاد مغازه ی تو؟؟؟ اونم وقتی هیچ سودی براش نداره... برادرت مثل تو زبونش نیش نداره... آزارمون نمیده و دلمونو نمیشکنه... هر وقت چیزی ازش خواستیم نه نگفته... هر روز هر روز دعوا راه نمیندازه... یبار زهمون نگفته بالا چشمت ابروعه.... یه بار به رومون نیاورده از پولش میخوریم... معلومه ک به حرفش گوش میدیم... چرا باید باهاش دعوا کنیم؟؟؟ 

خدایی میثم خیلی پدر و مادرش رو اذیت میکنه...مهرداد(برادرشوهر کوچیکه) یه مدت میرفت مغازه بهش کمک میکرد ولی انقدی باهاش بد رفتار کرد ک مهرداد الان میگه حاضرم از گشنگی بمیرم ولی دگ پامو تو مغازه ش نمیذارم!!  حتی یه بار جلو مشتری کتکش زده!!! 

هر بدبیاری تو زندگیش میاره میچسبه ب مامانش و میگه تقصیر توعه... میگه مقصر تمام اتفاقات بد تویی... ازت متنفرم... از خونه برو... و اگر هر روز نباشه حداقل یک روز در میان مامانش در حال گریه س از دستش... نتونه دوست دخترش رو ببینه به مامانش گیر میده ک تقصیر توعه... 

خلاصه ک خدایا این یکی رو در اولویت قرار بده و زودتر به راه راست هدایتش کن... 

فاطمه

 

اصن این شیطنت تو چشماش منو کشته

معلومه حسابی دلش برا عمه ش تنگ شده بود همش به من چسبیده بود

تااازززهههه شمممممم😍😍😍😍 الان دگ میگه عمه😍😍😍 یعنی میگه عمه عمه من غش میکنم براش😍😍😍😍

خر

انقدی ک کتاب رفرنس نورو خره هیچ خری خر نیست  -__-

رفرنس قدیمی هم یه فهرست داره که هیچ فهرستی انقدر داغون نیست  -__-

اخه یعنی چی که دو تا فصل اختلالات حرکتی داره؟؟  -__-

این کتاب ایرانی فهرستش و تقسیم بندیش خوبه ولی متن کتابش افتضاااححححح  -__-  یعنیاااا...مثلا من الان دارم فصل بیماری های عروقی مغز رو تموم میکنم ولی همش به خودم میگم خب که چی؟؟؟؟  :|||  اصصصصلا خوب توضیح نداده  -__-  ای لعنت بهشون  -__-

من غلط بکنم تخصص برم نورولوژی  -___-

بدترین کتابیه ک تا حالا داشتم  -__-  هی میخوان کتابارو ایرانیزه کنن گند میزنن به همه چی  -___- 

بهترین رفرنسی ک تا حالا دیدم برا ارتوپدی بود که جمع و جور و کاملا طبقه بندی شدی و خیلی عالی بود  -__-

 

توییتر

خر مغزمو خورده رفتم به اکانت توییترم سر زدم و دوباره از سر گرفتمش...فقط نمیدونم چجوری باید مخفف اسم و فامیلیم رو از روش پاک کنم  -__-  چقد تنظیماتش خره  -___-  یه اسم دگ گذاشتم ولی کنارش اون مخفف رو هم نشون میده  -__-  نمیدونم چرا اینجوریه  -__-  زرم اکانتمو پاک کنم دوباره بسازم بلکم فرجی شد  :|||

:/

جغدوار همچنان بیدارم و گشنه م شده

خدا کنه فردا یادم نره یه PPI بخرم که معده دگ داره داغون میشه

رفلاکس یکی از بیماری هاییه ک شدیدا روی کیفیت زندگی اثر میذاره و من نمیدونم چه اصراری دارم ک قرص نخورم... در حالی ک اگر بخورم همه چی اوکی میشه... در کل هیچوقت خیلی برای سلامتی خودم ارزش قایل نبودم و حس میکنم به این راحتیا خراب نمیشم  ://   خصوصا که معنی اسمم هم(سالم)  هستش و حس میکنم دگ باهاش بیمه ی عمر شدم!!!   :||

چی شده این اسمو روم گذاشتن؟؟؟

من حاصل زایمان پنجم مامانم هستم

بچه اولش یه دختر بوده که دو سه روز نشده فوت میکنه و حتی نمیرسه اسمش تو شناسنامه شون بیاد

بچه دوم برادرم که الان سر و مر و گنده خوابه حتما

بچه سوم یه پسر که تو 2 سالگی فوت میکنه

بچه چهارم یه پسر که اونم تو 2 سالگی فوت میکنه

بچه پنجم و آخر میشم من که مث اینکه زنده موندم  :)) 

وقتی مامانم بخاطر من حامله میشه خیلیا بهش میگن بچه تو سقط کن...اینم به دنیا میاد و چند وقت بعدش میمیره باز میشه غم و غصه برات ولی پدر و مادرم معتقد بودن کسی که بچه رو داذه لاژم باشه خودش پس میگیره و تصمیم میگیرن ک من زنده بمونم!! 

تا اینکه به دنیا میام و اول میخواستن اسمم رو بذارن فاطمه که منصرف میشن و بعدش ک بین چند تا اسم مونده بودن پدرم اسمم رو انتخاب میکنه ک معنی(سالم)  داشته با توجه به اینکه بچه های قبلش مریض شده و فوت کرده بودن و منم خییلللییی از اسمم راضیم  :) 

بچه اول رو نمیدونم ولی دو تا بچه ی 3و4 رو مامانم خودش دقیق نمیدونه چه مشکلی داشتن فقط میدونه ک از نظر مغزی رشد نداشتن مث اینکه و چند وقت پیش پسر عموی بابام ک تو شبکه بهداشت و اینا کار میکنه بهش گفته درمان اون بیماریی ک بچه هات رو گرفت الان تازه اومده...یادم باشه یه وقت دیدمش حتما ازش بپرسم چه بیماریی هستش

و راستش دیروز برای اولین بار ترسیدم ک نکنه بچه های منم اینجوری بشن؟؟؟!!!!    نمیدونم.... البته پدر و مادرم ازدواج فامیلی هستن... 

ختنه

تو توییتر داشتم میچرخیدم دیدم یکی از دکترا در مورد ختنه گذاشته و اینکه درست نیست و عذاب دادن بچه س و بچه بعدا تو بزرگسالی بخاطر ظاهر penis یا همون آلتش خجالت میکشه  :///

خو پس چرا تو کتاب ما نوشته ک ختنه کردن باعث کاهش عفونت ادراری تو پسرا میشه؟؟؟؟؟

من خودم اصن مشکلی نمیبینم بابت ختنه کردن پسرا  :///

بنظرم خوشگل ترم میشه😁😁😁

در اینده اگر پسر دار شدم هم میبرم ختنه ش میکنم  ://

نمیدونم شایدم من در برابر تغییرات مقاومت میکنم ولی واقعا مشکلی نمیبینم تو این قضیه ://

تازه به عنوان پزشک خودمم میخوام یاد بگیرمش 😅 بالاخره بعد مالی رو هم باید مدنظر داشت دگ  :)) 

 

+این جند روزی ک خونه بودم پست نذاشتم و حس میکنم الان ک اومدم خوابگاه باید رگباری بنویسم ولی وااااقعااااا حس نوشتن نیس  ://

+از تفریحات وی نگاه کردن به ویدیوهای آشپزی در پینترست و عذاب دادن خود میباشد  -__-

+فردا باید لپ تاپ رو ببرم تعمیر...برگشتنی یادم باشه نون تست و قارچ بخرم....بالاخره از خونه مرغ آوردم  :))  و الان من یک شخص مرغ دار هستم  :)))

+جدا چرا بچه های نسل جدید انقده چش دریده ن؟؟انقده پررون؟؟انقده حاضر جوابن؟؟؟  والا زمان ما مرف حرف پدر و مادر بود و چقددرررر هم روی احترام به بزرگتر و ادب و صبر و این چیزا حساس بودیم و هنوزم هستیم ولی بچه های این زمونه...خیررر

والا میترسم بچه بیارم  :||  یوقت خودمو نخوره؟؟  :||

من خودم ک کلا بچه نمیپسندم و معتقدم سری ک درد نمیکنه دستمال نمیبندن ولی همسر معتقده یکی باید باشه نسلشو ادامه بده  :|||  چیه این چرت و پرتا آخه ک معتقده؟؟؟ بعد وقتی من براش توضیح میدک هم هیچ جوابی نداره بده هاااا ولی بازم زیر بار نمیره  :|||  و جدای از این ادامه نسل کوفتی خیلی دوس داره بابا بشه  :|||  البته الان نه...میگه الان تنها چیزی ک نمیخوام بچه س...

حتی گاهی به سرش میزنه وازکتومی کنم با کلی توضیح و تفسیر راضیش میکنم بیخیال شه  :|||  

خوف

یه زمانی اسما یه کانال تلگرامی داشت ک خب ماها هم توش بودیم بعدش دگ کانال رو فک کنم حذف کرد چی شد خلاصه ما ازش اومدیم بیرون... همون موقعا منم یه کانال داشتم (هنوزم دارمش)  که گاهی اوقات توش مینوشتم و خب غیر خودم کسی توش نبود و نیس و یه پیام از کانال اسوا فوروارد کرده بودم که الان که داشتم پیامای قدیمی کانالم رو میخوندم رسیدم به اون پیام فوروارد شده و زدم روش یهو دیدم یه کانال آورد با 11 تا ممبر!!  یه چند تا پیامشو خوندم که فهمیدم نوشته های اسماست و سریع اومدم بیرون😰 چون یادم اومد گفته بود یجایی رو دارم ک برام خودم توش مینویسم و واقعا دلم نمیخواست به حریم خصوصی ش تجاوز کنم😰 هنوزم قلبم داره میزنه😰 حس گناهکار بودن دارم  ://

نمیدونم بهش بگم آدرس کانالش رو عوض کنه یا نه  :/  چون غیر منم ممکنه هنوز کسایی آدرسش رو داشته باشن🙄

 

😌

لازمه بگم که الان تازه رسیدم خوابگاه و فوووللل انرژیممم😎😌

همه کتابارو بیارین میخوام این هفته شاخ نورو رو بشکنماااا  :)))

اونقدی حالم خوبه همش دارم میخندم  :))) 

قربون همسر برم که انقدر خوبه🤗🤗

خریدام😁

این دامن خوشگلی ک دیروز خریدم🥰🥰

بند هم داره ها دامنم😁 تو عکس زیاد مشخص نیس😁 خیلیم خنکه و نرمه😁 فقط یکم نازکه 😁

اینم تاپم😆 میدونم خیلی،قشنگ نیس ولی چون جنسش خوب و قیمتش مناسب بود گرفتم🥰

اینم آبرسان کامان برای پوست چربولک من😁😁

یه ژل شستشوی صورت کامان هم گرفتم که عاشقش شدم در اولین استفاده ولی دگ عکس ندارم ازش😆😁

 

اینم اون دامنی ک دفعه ی قبل خریده بودم و کنارش یه تاپ بندی حریر خوشگل نیازمندم که هیچ جا پیدا نمیکنم😐

همون شب ک اینو خریدم یه تاپ دیدماااا  :/  ولی چون 100 تومن بود زورم اومد پول بدم😐😐  چند شب پیش هم یه تاپ دگ دیدم ولی اندازه م نشد😐😐

بندشم قشنگه ها فقط من حوصله نداشتم خوب بذارمش😁

 

عکسا رو روی تختم گرفتم واسه همین زمینه گل گلیه😆😆

خرید تراپی

رفتم حسابمو خالی کردم برگشتم😆😆

یه تاپ خریدم واسه روز مبادا الان ک لازم ندارم چون قیمت مناسب بود گرفتم  :)

یه دامن خوووششگلللل خریدمممم😍😍😍 من دوست داشتم زمینه سفید با گل های قرمز باشه ک هیچ جا پیدا نکردم امشب زمینه سفید با گل آبی پیدا کردم😍😍😍 اینم خوشگله 🥰🥰 و البته بلنده🥰

یدونه م ازین واتر بمب های کامان با یه شوینده ی صورت خریدم🥰🥰

برگشتنی هم یه قیفی گرفتم🥰🥰

خب به سلامتی سردردمم خوب شد😆😆

 

عکسایی ک تو مجمتمع ه نزدیک خوابگاه گرفتیم😁😁

کلا بلد نیستم ژست بگیرم واسه عکس😐😐 بخوام ژست بگیرم هم عین میمون میفتم😐😐 در نتیجه تو همه ی عکسا یجورم همیشه😐😐

گوشت

جدیدا دقت کردم هر وقت گوشت میخورم دهنم یا افت میزنه یا کلا یه حالت پره افت میگیره به خودش  :/

امروزم ناهار بعد بیمارستان با صالحه رفتیم کبابی نزدیک خوابگاه 2 تا کوبیده خوردم الان کامم(سقف دهان) یجوریه  :/  ایشالا ک چیزی نشه  :/

چند بار دگ ازمون و خطا کنم ببینم واقعا همینطوره یا نه🙄

 

+استامینوفن گلی است از گل های بهشت  :)

سر درد

یکی از عذاب های الهی عدم توانایی در خوابیدن و در نتیجه سر درد هستش که خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه🤕🤕

 

+شماره عشقمم پیدا کردم تو گروه بوده🤕🤕

چقدر خوشحالم ک برای این بخش 10 روز اول رفتم چون الان که برنامه رو گذاشتن بچه های گروه دوم با هر استاد فقط 2روز هستن!!! فک کن یه آدم چقدر باید کم سعادت باشه که فقط دو روز با دکتر ق ی عزیزم باشه🤕🤕

 

پ.ن:

الان ک روز آخر نورو تموم شد باید بگم که از بقیه ی اساتید خبر ندارم ولی دکتر ق هیچ مشکلی تو آموزش نداره و تمام سعیش رو میکنه ک خوب و کامل توضیح بده❤ روزای اول بی تجربه بودیم و اطلاعاتمون کم بود متوجه نمیشدیم ولی الان میگم که یه استاد عالی هستش❤

البته اینکه دوستش دارم هم شاید رو نظرم اثر میذاره😁

😭😭😭

 نورو تموم شددددد😭😭😭😭

دگ عشقمو نمیبینممممم😭😭😭 تا اینترنی😭😭😭 تا سال دگ😭😭😭😭 من دلم براش تنگ میشه😭😭😭😭

 

ولی امروز عکس گرفتیم😎 با عششششقممممم😎

لحظه ی آخر گفتم بهش اقای دکتر اگه میشه یه عکس هم با هم بگیریم امروز روز آخرمونه😎😎😭😭😭😭😭

گفتش کجا بگیریم؟؟؟ منم گفتم هر جا شما راحتین😭😭😭

و چون طبقه هم کف بودیم و دم در رفت بیرون گفتش اینجا بگیریم😭😭😭😭

من وسطی م😭😭😭

تهشم گفت عکس رو به ما هم برسونینااا😭😭😭

منم گفتم باشه😭😭😭

حالا شماره شو ندارمممم😭😭😭

تو گروه واتساپ هم نییسسس😭😭😭

من از الان دلم براش تنگ شدهههه😭😭😭😭

 

😐😐

از اونجایی ک کلا آدم مرض داری هستم هر چی به تایم رفتن ب خونه نزدیکتر میشم دلم نمیخواد برم خونه😐😐 و حس میکنم اصن دلتنگ همسر نیستم😐😐 بیشتر بخاطر شکمم میخام برم خونه تا بخاطر همسر😐😐

چرا من اینجوریم؟؟😐😐 چرا احساساتم ثبات نداره؟؟؟😐😐

pms ک نیستم😐😐

اصن حس بودن کنار همسر نیس خصوصا الان😐😐

 

+من روی رعایت ادب و احترام و آداب صحبت کردن حتی با کوچکتر از خودم خیلی حساسم و کلماتی که توی ی گفتگپ استفاده میشه بنظر من خیلی خیلی مهمه... یجوری روی رعایت ادب حساسم ک خودمم اذیت میشم گاهی... 

یا مثلا شوخی های +18 که بماند من حتی شوخی +12 هم نمیکنم و حس میکنم نشانه ی بی شخصیتی و بی فرهنگی هستش... نه اینکه دلم بخواد بگم و ریا باشه و ادا در بیارمااا... نه.. واقعا خوشم نمیاد از شوخی های نابجا(نگاه نکنید اینجا راحت حرف میزنما...تو واقعیت خیلی موجود حساسی هستم!!)

حالا همسر کاااااملا نقطه ی مقابل منه😐😐

میدونم منم یکم غیر عادیم چون وقتی میبینم همسر با دوست خودش مثلا شوخی +18 میکنه من از هم می پاشم و کلا روانی میشم😐😐

یا مثلا فوش های زشت که من حتی زبونم نمیچرخه بگم و تااااازه بعد 5 سال دوستی با اسما و صالحه ک اینام مث خودم هستن یه چندباری پیششون گفتم چسناله😐😐

در حالی ک همسر ماشالا هرچقدر من مثبتم اون جبران میکنه😐😐

متاسفانه تربیت خانوادگیش اینطوره و من بیشتر از خودش مادرش رو سر این قضیه مقصر میدونم و خیلی بابتش اذیت میشم...ولی باز سعی میکنم خودم رو کنترل کنم و خیلی بهش گیر ندم ک اونم موضع نگیره... تنها دفاعش از خودش اینه ک من پیش هنه اینطور حرف نمیزنم و فقط تو جمع خانواده و دوستان صمیمی... 

خب اخه غیر ازین تو چه جمع دگ ای هستی ک بخای بگی؟؟ 😐😐 

دارم تلاش میکنم که آسته و پیوسته روش اثر بذارم...گاهی فکر میکنم یه تغییراتی دارم توش میبینم گاهیم فکر میکنم نرود میخ آهنین در سنگ... نمیدونم والا

 

+راه چاره برای پوست چرب چیه؟؟  :(((

هرچقدر صورتم رو با شوینده میشورم بازم چربه:(((

از خواب ک بیدار میشم یا از بیمارستان ک میام صورتم اوووونقدی چربه ک قشنگ برق میزنه و دست میزنم روغنیه  :(((  خیلیییییی بدم میاااادددددد  -___-

ماسک هم ک میزنم بدتر میشه  -__-

پزشکی۲

در ادامه ی معرفی رشته ی پزشکی رسیدیم ب شروع استاژری

استاژری کلا دو ساله و بخش های ماژور داره و مینور

ماژورها(داخلی،اطفال،جراحی،زنان) ک داخلی و اطفال هر کدوم سه ماهه جراحی و زنان هر کدوم دو ماهه

مینور ها ک بخشاییه مث پوست و رادیو و عفونی و بهداشت و قلب و ارتوپد و اورلوژی و نورولوژی و.... که هر کدوم یک ماه هستن(البته در حالت عادی و الان بخاطر کرونا کوتاه تر کردن بخشا رو

بخش های ماژور خیلی سختن و حجم مطالب خیلی زیاده

تو سه ماه داخلی(روماتولوژی،غدد، ریه، هماتولوژی، گوارش، جنرال، نفرولوژی و داروخانه)  گذرونده میشه... برا ما تو سه ماه هر کدوم رو 2 هفته رفتیم ک شامل ویزیت بخش و درمانگاه هستش هر کدوم و راندهای داخلی معمولا خیلی وحشین 

یه اتند نفرو داشتیم دکتر م که تا همه رو ب خاک و خون نمیکشید بیمارستان رو ترک نمیکرد😐

یا مثلا خانم دکتر ا اتند نفرو ک ازمون امتحان گرفت و هر چی بهش جواب میدادی میگفت غلطه...یادمه از من استیج 1و2  CKD رو پرسید ک جواب دادم قبول نکرد😐 گفت برو از کتابت نگاه کن دوباره بیا جواب بده... رفتم کتاب رفرنس... آخرین مقاله از medscape و جزوه ای ک خودش گفته بود سر کلاس رو نگاه کردم و همه ش یچیز نوشته شده بود ولی وقتی جواب میدادم میگفت نه اشتباهه😐😐

بعد اینا اینطورین که سر راند اوووونقدر ازت سوال میپرسن که بالاخره نتونی جواب بدی و اینجاس ک شلنگ میگیرن روت شستشوت میدن ک چرا درس نمیخونی و کلی دعوا میکنن.. 😐😐

درمانگاهای داخلی معمولا شلوغه و لود مریض خیلی زیاده...کشیکاش تو دوران استاجری خیلی سخت نیس ولی خب در کل خسته کننده س

اطفال که برای خودش ی دنیاییه و انقدر بخشاش زیاد بود ک ما هر کدوم رو فقط 3 روز میرفتیم!!!

اتندای اطفال معمولا مهربونن مگر ی تعداد خاصی...

بعضی رزیدنتاشونم ماشالا خدا حفظشون کنه  :)))  کلا به عشق یه بنده خدایی میرفتیم بیمارستان  :)))

جراحی هم ک هنوز فرصت نشده از خوبیاش بگم ولی خب... قبل اینکه بریم خیلی میشمیدم که جراحی قتلگاهه و اتنداش خیلی وحشین و کشیکاش سنگینه و بیشتر سختیش برای استاجره نه اینترن... حتی شنیده بودم ک خیلیا میرن جراحی رو یجای دگ میگذرونن  یا کلا دانشگاه ما رو تو انتخاب رشته نمیزنن بخاطر سخت بودن فوق العاده ی بخش جراحی  ://

ک خب من رفتم و دیدم و یکی از بهترین بخش هایی بود ک داشتم...پر از هیجان...حتی اتنداشم دوست داشتم با اینکه فوق العاده سخت گیر هستن و بلد نباشی حسابت با کرام الکاتبینه...ولی خب بخاطر همینه ک من هنوزم بعد یک سال بیماری های جراحی رو حفظم و اگر مریضش رو ببینم راحت میتونم منیجش کنم  :) 

یادمه روز اولی ک رفتیم جراحی دکتر و ی عزیز و گوگولی بهمون گفتش که درس خوندن یا نخوندن با خودتونه ولی تو این دو ماه ما یکاری باهاتون میکنیم که آدمای منظمی از بخش برین بیرون و منظم بودن و سر وقت بودن رو بهتون یاد میدیم و واقعا هم همینطور شد...بخاطر حساسیت ها و قانونمند بودنشون من خودم ب شخصه واقعا منظم شدم در مورد حضور در بخش و کارهایی ک به عهده ی ما هستش...واقعا همینطور شد..

در کل برای من خیلی شیرین بود...

بخش زنان هم از بخش های نفرت انگیز که ترجیح میدم هیچی راجبش نگم و خب اتندای زنان هم به وحشی بودن معروفن... 

بخش های مینور هم ک یک ماهه سپری میشن و در کل میگذره...سخت هستن ولی میگذره  :)))

استاجری رو ک تموم کنی میرسی به امتحان پره انترنی که بهش میگن(پره)

 

عاها راستی

دوران استاجری همزمان با بخش برای اکثر بخش خا کلاس تئوری هم هستش...مثلا اطفال و جراحی و زنان و ارتوپد و نورولوژی و اورولوژی و بهداشت...  و در پایان هر بخش امتحان دو قسمت داره... یکی امتحانی ک کتبی باید بنویسی و بهش میگن آسکی... هر جوری میتونه باشه... مثلا تو جراحی وسایل جراحی میزارن جلوت باید اسمشو بنویسی یا مثلا داخلی لام میذاره باید تشخیص بنویسی و در کل سخت نیس اگه نخوان اذیت کنن...(قبلا از امتحان آسکی جراحی نوشتم-_-) 

یه امتحان هم داره بهش میگن اینترویوو که شفاهی هستش و معمولا تو یه اتاقی چند تا از اتندای بخش نشستن و دانشجوها تک ب تک یا چند نفر چند نفر وارد میشن و باید شفاهی ب سوالا جواب بدن ک خب اینم خوبه...مثلا تو اطفال از من راجبه اسهال ویروسی و باکتریال پرسیده بود...تو جراحی رواجبه ترومای نافذ شکم...تو داخلی آرتریت روماتویید و سیروز...

اگر درس تئوری داشته باشه هم امتحان اونم جداست

 

خب دگ فعلا همین  :)

عزیــــــــزممممم🥰

چقده من دوسش دارم آخه🥰🥰 چقده با سواده🥰🥰 چقده با اخلاقه🥰🥰 چقده شوخیاش قشنگه🥰🥰 

اصن من میبینمش نیشم شل میشه😁

ولی امروز ی اتفاق ناراحت کننده افتاد

صبح رفتم ریه ک مریضی ک دیشب تازه بستری شده بود رو ببینم یه آقای 61 ساله(به چهره ش بیشتر از 45 سال نمیخورد:/)  که دو هفته ی عدم تعادل و گیجی و اختلال حافظه پیدا کرده بودم و چند روزم بود ک سردرذ های خیلی شدید و ناگهانی داشت میره پیش دکتر ق اونم با نامه میفرسته بیمارستان با شک ب توده ای چیزی

همراهش زنش بود و قشنگ عشق بینشون میبارید و چقدررر با هم مهربون بودن و با عشق صحبت میکردن با هم...

دکتر ق اول اومد مریضای درمانگاه رو ببینه بعدش بره ویزیت بخش تو درمانگاه ک بود از ما راحبه مریضای بخش پرسید و مام توضیح دادیم به این آقا ک رسیدیم با گوشیش پکس رو باز کرد ct ش رو ببینه

واااایییی خدای مننن....اصن یه mass بود کل لوب اکسی پیتال چپ رو گرفته بود و به سمت مقابل هم پیشرفت کرده بود و تقریبا نصف بیشتر همیسفر چپش درگیر با ICP rise که ادم پاپی هم داشت تو اوفتالموسکوپی... من سی تی رو ک دیدم پاهام شل شد و خیلی دلم به حالش سوخت... خیلی براش ناراحت شدم

حتی معاینه ش هم ک کرده بودم خودمم متوجه شده بودم این یه درگیری upper داره...فورس سمت راستش 4/5 بود...رومبرگش مثبت بود...سمت راستش هایپر رفلکس بود..gait ش نرمال نبود و شرح حالی ک از سردردش میداد جالب نبود

دکتر براش یه MRI فوق اورژانسی نوشت و گفتش همین امروز باید انجام بشه و خواست مشاوره نوروسرجری بذاره ک وقتی برا زنش بیرون اتاق توضیح داد گفتش ک اگر اینطوری باشه میبرمش تهران...

خیلی براش ناراحت شدم...ـحالا ایشالا ک خوش خیم باشه و حالش خوب بشه...

 

ازونورم یه آقایی اومد درمانگاه 48 سالش بود ولی کمتر از 60 بهش نمیخورد...بنده خدا کشاورز بود و با کمر درد اومده بود...مشخص بود دیسکوپاتی هستش و احتمالا  S1 درگیر شده باشه همون اول ک من قبل دکتر دیدمش متوجه شدم دفترچه ش تموم شده و دگ ورق نداره و براش توضیح دادم باز گفتم دکتر ببینه خودش...اونم گفتش من اگر ازاد برات بنویسم خیلی گرون میشه برات و برو دفترچه تو عوض کن بیار...برا اینک دلم سوخت میگفت از روستای دور میام...

 

راستی...آقای م پور ک تو  ICU A بستری هستش انگاار میشه کمی بهش امید داشت...قرار شد تا فردا سی تی بشه ببینیم چطور میشه...درگیری دو طرفه ی پونز داشت ک این مریضا معمولا پروگنوز خوبی ندارن حالا ایشالا ک حداقل کممیییی بهتر بشه...از ونتیلاتور هم جدا شده و فعلا ک تحمل کرده ایشالا بتونه همینطور ادامه بده  تراک شده

 

محمدجوادم حالش خوبه  :)  امروز میخوان بهش غذا بدن و چقدر خوشحال شد وقتی فهمید...خدا کنه بتونه تحمل کنه

 

یه آقایی هم پنج شنبه بستری شد ک خوش بحالش ک اییینقدرررر دختر و پسرش مواظبشن...البته الان ICU هستش ولی تو بخش ک بود میدیدم ک چطور مث پروانه دور سرش میگردن...حالا دکتر ق میگه: خوشبختانه یا بدبختانه این مریض بچه هاش شماره ی منو دارن و دم ب دقیقه زنگ میزنن و چارصدتا پیام ازشون تو گوشیم دارم  :))))  و کوچکترین اتفاقی ک برا مریض بیفته قبل اینکه ما بگیم میگه خودم میدونم و بچه هاش بهم گفتن  :)))

 

من برم بخوابم ک دگ دارم بیهوش میشم...

جدیدا وقتی میخابم هیچ فرقی با مردن برام نداره و حداقل 2 ساعت باید بخوابم ک مغزم رفرش شه و وقتی بیدار میشم قظنگ بدنم سفت شده  :)))  خودم حس میکنم ک خونم ته نشین شده تو بدنم انقدی ک تو خواب تکون نخوردم  :)))

 

 Have a good day

 

نیازمندی ها

دلم الان یکی رو میخواد ک بشینم باهاش چت کنم

یکی ک فقط سرگرمم کنه

حوصله ی درس ندارم...همسر هم ک سرش شلوغه وقت سر خاروندن نداره...صبح تا حالا در حد یه سلام صبح بخیر و سرم شلوغه پیام داده فقط

حوصله ی اسما و صالحه رو هم ندارم

گشنه مم هست...نمیدونم چی بخورم

امروز میخواستم مرغ بخرم دیدم کارتم پیشم نیس

 

+من درسته فعلا ی استاجر بیشتر نیستم و حتی اینترن هم نشدم ولی خب وقتی یکی راجبه مریضیش چیزی ازم میپرسه و من جواب میدم و باز اون حرفای گوگل و کوچه بازاری تحویلم کیده خیلی حرصم میگیره

یا اینکه وقتی توضیح میدم و اون میره یکار دگ میکنه

دیروز پدرشوهر زنگ زد گفتش گلوم چرک داره و بدن درد دارم چند روزم زیر باد سرد کولر بودم

منم گفتم آموکسی بخورTDS و ناپروکسن و به همسر گفتم کنار اینا یه کترولاکم براش بگیر همینا کافیه ولی چند روز باید استراحت کنه و انتظار خوب شدن در لحظه رو نداشته باشه و چیزایی ک باید رعایت کنه رو بهش گفتم

بعد با دوستش موسی که تو اورژانس تهران کار میکنه حرف زده اون گفته امپول سفازولین و کترولاک یا دگزا بگیر بزن بهش

موسی تجربیات زیادی داره بخاطر کارش ولی خب خیلی بهم برمیخوره...عزیزم منم یچیزی بلدم که دارم حرف میزنم و اینا رو از خودم در نیاوردم که...سفازولین الان باید چیکار کنه اینجا؟؟؟

میگه موسی اینا رو گفت منم رفتم گرفتم ولی ب بابام گفتم گوزل گفته بگیر و اونام مثلا خوشال شدن ک عروسمون دکتره و چقدر خوبه نیم ساعت بعدشم گفت بابام حالش خیلی خوبه و دگ خوب شد اینا.... یعنی مثلا میخواست با حرف موسی برای من اعتبار بخره که خیلی ناراحت شدم... من خودم به سواد خودم اعتماد دارم و حداقل یه بدن درد و بیحالی رو ک میتونم درمان کنم... اون لحظه م ک باباش سرحال شده بخاطر اثر کترولاک بود که بعدش از بین میره و دوباره شب گفت حال نداره... منم چیزی نگفتم... 

بدن درد و چرک گلو رو کی دیدی با یه امپول بشه درستش کرد؟؟؟ یعنی توصیه های من رو پشم هم حساب نکرد و واقعا بهم برخورد...با اینحال چیزی بهش نگفتم چون حوصله نداشتم و فقط گفتم دستت درد نکنه

من آدمیم که با اینکه دگ من رو ب چشم ی پزشک میبینن ولی اکر در مورد یچیزی اطلاعات نداشته باشم راحت میگم نکیدونم و بایذ مطالعه کنم بعد جواب بدم و وقتی جوابی میدم یعنی در موردش کاملا مطمئنمو به حرف خودم ایمان دارم و هر کسی هم  ک تا حالا ب حرفم گوش کرده واقعا نتیجه گرفته

یکیش مامانم ک به حرفام گوش میده و واقعا ایمان داره بهم

مامان بزرگم ک کرونا گرفته بود خب بستری شد و بعد اون مامانم هم حالش بد شد...من حتی دکتر هم نبردمش مامانم رو و فقط با توصیه های خودم و اطلاعاتی ک راجبه این بیماری جدید داشتم حال مامانم رو خوب کردم... و اون هم واقعا به تک تک حرفام عمل کرد و بعد مدتی خوب شد... در حالی ک میدونم و مطمئنم اگر ب حرفم گوش نکرده بود اونم بستری میشد و مث مامان بزرگم حالش بد میشد... 

وقتی کسی ازم سوال میپرسه یا وقتی بخوام واقعا درمان یه بیماری رو باد بگیرم حتی رفرنس هم نمیخونم و میرم فقط TEXT و مقالات به روز و اپدیت رو میخونم و همه چیزش رو زیر و رو میکنم طوری ک تو این 6 ماهی ک خونه بودم خصوصا بعد ابتلای مامان بزرگم اونقدر  راجبه کرونا مطالعه کردم ک دگ واسه خودم صاخب نظر شده بودم  :)))   و بهتر از پزشکای شهرمون بلد بودم بیماری رو کنترل کنم... البته اگر جز مامانم و مامان بزرگم کسی پیدا شه که به حرفم گوش کنه

البته الان دگ خسته شدم و خیلی کرونا رو پیگیری نمیکنم اونقدر با جزییات و بیشتر کلیاتش رو میخونم... در حالی ک قبلا حتی درمانهای بیمارستانیش رو هم مطالعه کرده بودم ک خب مسلما از اون موقع تا حالا فرق کرده

مامانم میگه تو از اون دکترایی میشی ک خیلی زیاد حرف میزنن  :)))   چون من این مشکل رو دارم ک فکر میکنم نمیتونم منظورم رو خوب به مخاطب بفهمونم و واسه همینم هیییی حرفامو تکرار میکنم خصوصا اگر مهم باشه یا نخوام سوتفاهم شه یه چیزی رو صد بار و با کلمات مختلف توضیح میدم تا طرفم قشنگ متوجه منظورم شه و باز آخرشم فک میکنم اونطور ک باید و شاید نتونستم مق مطلب رو ادا کنم  :))) 

واسه همینم یکی ک ازم مشاوره پزشکی میگیره اووونقدر توضیح میدم و سعی میکنم با کلمات ساده و قابل فهم بگم ک زبونم خسته میشه از حرف زدن  :))) 

 

یکی دگ از مشکلاتی ک فعلا در رابطه با ارتباطم با مردم ب عنوان پزشک دارم اینه ک گاهی اوقات پیش میاد نمیتونم اصطلاحات پزشکی رو به زبان ساده بیان کنم یا اینکه یادم میره از کلمات قابل فهم برای طرف مقابلم استفاده کنم...

حتی یادم میاد درس اناتومی عملی ک داشتیم و دانشجوهای ارشد روی مولاژ برامون توضیح میدادن خانومه برگشت بهمون گفت مثلا شماره ی 1 جلوی شماره 2 هستش و من واقعا مث چی زل زدم بهش یعنی چی ک جلوشه؟؟؟؟  چون عادت کردم بهم بگن یا در قدامشه یا anterior... 

و یکی از چیزایی ک باید بیشتر براش تلاش کنم همین استفاده از کلمات ساده و قابل فهم برای مردم هستش...

دکتر ق

بذار بازم بگم چقدر عاشقشم ک تو دلم نمونه  :))

آخه چقدددرررر یه نفر میتونه خوب باشههههه

آخر هفته ک ندیدمش کلا احساسی ب نورو نداشتم امروزم تا بیاد هی فوشش  میدادم ک چرا دیر میاد و ما رو میکاره اینجا

ولی همینکه اومد باز من نیشم شل شد  :))))   امروز ک انقدر محوش بودم تست کالریک رو ازم پرسید  بلد نبودم هی بهش زل زده بودم  :))))   اصن به چیزی غیر اون فکر نمیکردم  :))) 

الی امروز میگفت از بچه ها شنیده ک تو این منطقه بهترین نورولوژیست دکتر ق هستش و هر کسی تو حل کردن یه کیسی میمونه میفرستتش پیش اون

اصن هر چی از کمالاتش بگم کم گفتم

انننقدرم این بشر خوش اخلاقه کلا عصبانیت و داد و هوار تو ذاتش نیس هر اشتباهی بکنی با مهربونی تمام بهت یاد میده

کاش میشد بغلش کنمممم

الان ک ماسک داریم و زشت میفتیم ولی اینترنی ایشالا یه عکس باهاش میگیرم یادگاری بمونه

چققددرررر این بشر به مریضاش اهمیت میده آخهههههر دفعه میریم icu کلی ب محمد جواد دلداری میده و باهاش حرف میزنه  هر دفعه هم حال افشین رو میپرسه با اینکه بیمار خودش نیس و حال تک تک مریضایی ک میشناسه رو میپرسه و میره بالاسرشون

امروز داشت تعریف میکرد تو اینترنی یه اتند نورلوژی داشتن ک اینا رو میبرده تو کلاس یه دفتر 40 برگ هم داشته و از روش میخونده اینا مینوشتن  :)))   مث املا  :)))   بعد میگه واسه همین از نورو همیشه متنفر بودم و میترسیدم ازش.... بعدش ک رفتم امینوف رو خوندم تازه دیدم نه اونجوریا هم نیس و ترسمون بخاطر ندونستنمون بود عزیییزززممممم

تو دلم گفتم ولی من بخاطر تو و فقط بخاطر تو به نورو علاقه مند شدم انقده ک تو خوبی آخه گوگولی مگولی

یعنی انقدی این بشر رو من اثر گذاشته ک الان دارم به نورو به عنوان یکی از گزینه هام برای تخصص فکر میکنم 

البته میگن خیلی سخته  :/  کلا رشته ی نورو خیلی پیچیده س

ولی خب ب قول دکتر ق مث مثلا داخلی نیستش ک همه چیز شیر تو شیر باشه و هر مریض یه معمای جدید باشه و حتی خیلی از معما ها حل نشده باقی بمونن...نورو یه لاین مشخص داره و خب بیشترین سختیش شاید تو مرحله ی تشخیص بیماری باشه و اگر تشخیص درست بتونی بذاری بعدش خیلی پیچیده نیست... 

مث خانم م ک الان هماتو بستریه و کیس HTLV  هستش و اگر نورولوژیست ماهری نباشی واقعا اصن به ذهنت نمیرسه ک همچین تشخیصی بذاری... بنده خدا بیماریش قابل درمان ک نیس و فقط میشه علامت درمانی کرد... قرار بود 5 دوز IVIG بگیره ک سه تاشو گرفت امروز پیدا نکردن

حالا جدای از بحث دکتر ق اینم بگم ک چقدر بیمارستان دولتی امکاناتش کمه...نمیدونم حالا بخاطر بخور بخور خودشونه یا کلا بودجه کم میدن یا بخاطر کرونا اینجوریه یا تحریم یا چی....

مثلا امروز متوجه شدم بیمارستان الان کیت HbA1c نداره.... فک کن... یا همین ivig ک گیر نمیاد(البته در کل خودش داروی گرونیه) یا  tab levebel ک نیستش... و خیلی داروهای دگ ک هر روز میشنوم ک دکتر اوردر میکنه و میگن نیس و خیلی اوقات همراه بیمار از بیرون تهیه میکنه

البته قبل کرونا هم میشنیدم مثلا تو یکی از مورتالیتی ها دکتر ن رییس بیمارستان اومد ب رزیدنتا گفتش ک الکی برا هر مریضی آمیلاز لیپاز نخواین...کیت لیپاز گرونه و ما هم ب مقدار محدود میتونیم تهیه کنیم و تا وقتی خیلی ضروری نبود درخواست ندین...ولی خب الان دگ خیلی بیشتر میشنوم ازین چیزا...چقدر بد... 

 

خو حالاااااا..ـداشتم میگفتم....دکتر ق ی عزیــــــــــزمممم

خدا حفظش کنه ماشالا هزار ماشالا بزنم به تخته

ولی میگن رزیدنتی نورولوژی خیلی سخته  :/  مث جراحی و نوروسرجری ک هر سال خیلیا استعفا میدن از ادامه تحصیل یا حتی موارد خودکشی و نمیدونم اعتیاد و این چیزا خیلی شایعه   ://

کل دوره ش هم 4 ساله  :/

داییم بنده خدا هم دوست داشت نورولوژیست بشه ولی خب قسمتش نبود❤

نیازمندی ها

اسم پست رو نوشتم با این هدف ک بگم دلم یه دوست یا یه خواهر میخواد ک محرم اسرارم باشه و بتونم حرف دلم رو بهش بزنم و اونم بدون قضاوت کردن باهام خوب باشه که دیدم حتی اگر هزاران نفر با این منظور کنارم داشته باشم بازم این خود منم ک لال بازی در میارم و هیچوقت درونیات خودم رو برای کسی آشکار نمیکنم 

 

پس تا نیازمندی های دیگری ک مشکل از خودم نباشه بخوابم

شب همگی بخیر...

 

+من نیازم تو رو هر روز دیدنه...

me & him

ادامه نوشته

شت

غذای امروزم چی بود؟؟ 

چرخ کرده با یکم پیاز و ی تخم مرغ و یکم آرد برنج!!!  همون مایه ی کتلت  :/  با یدونه گوجه و یدونه سیب زمینی رو ریختم تو تابه یکنم اب ریختم تا بپزه  :/  مزه ش بد نشد موقع خوردن هم بدن نبود ولی دوس نداشتم با نون بخورم و همه شو یجا خوردم الانم حالم داره بهم میخوره  :|||

انقدی این روزا بد غذا شدم...اصن از خوردن هیچ گیزی لذت نمیبرم و فقط میخورم ک شکمم سر و صدا نکنه...تنها چیزی ک با اشتها میخورمش نوشابه کوکا زیروعه  :/  قشنگ Q=2h میخورمش(هر دوساعت)!

 

:)))

 

خود خودشه لامصب  :)))))

 

آشنایی با همسر 4

قرار اول هم تموم شد

ولی خب دیدیم خیلی خوش گذشت  :)))  همسر خیلی اصرار کرد بازم همو ببینیم...و خب منم اونموقع جو گیر بودم و بخاطر اتفاقی ک تو قرار اول افتاد هم خوشم اومده بود هم عذاب وجدان داشتم..  اینکه من ب اعتماد پدر و مادرم خیانت کردم.... اینکه این کارا از نظر شرعی درست نیست... 

ولی همسر ول کن نبود...اووونقدر اصرار کرد و ک من بالاخره قبول کردم بازم قرار بذاریم ولی بدون تماس فیزیکی  :))))  میدونم خیلی جوگیر بودم  :)))

اون موقعا همسر با حمید تو شهر همسایه خونه مجردی داشت...پشت تلفن یجوری از خونه شون تعریف میکرد ک من یه خونه ی لاکچری رو تصور میکردم  :)))

قرار شد 5شنبه ی بعد از اولین قرار یعنی 7 روز بعدش من برم خونشون(چقدر نترس!!)

5شنبه شد و من رفتم...ولی خب شهر همسایه رو خوب نمیشناختم و آژانس گرفتم ک برم خونه ولی یجایی بجای اینکه بگم بپیچه سمت راست گفتم بپیچه سمت چپ ولی بازم خونه رو پیدا نکردم و پیاده شدم ترجیح دادم پیاده دنبال خونه بگردم..  نگو اشتباهی بجای اینکه ته خیابون پیاده شم سر خیابون پیاده شدم... ازونورم همسر دم در بود و منو میدید و هی میگفت کجا بیام ولی من نمیفهمیدم   :|||  تا اینکه کلی پیاده راه رفتم تا رسیدم به خونه و سریع پریدم تو حیاط... قبل هر چیزی همسر اول داد زد مگه بهت آدرس ندادم؟؟؟  چرا اونجا پیاده شدی؟؟ نمیگی خسته میشی؟؟؟ نباید به خودت سختی میدادی!!!!!! 

منم مات و مبهوت😶😶 و نالاحت☹️

ک وقتی داد و بیداداش تموم شد یهو گفت بیا بغلم و بغلم کررردددد🥰🥰

بعد چند دقیقه ک تو بغلش بودم گفتش بیا تو خونه و ورود من همانا و خوردن تو ذوقم همانا  :)))  مونده بودم ناراحت باشم بخاطر خونه ی درب و داغون یا بخندم  :)))

ولی خب عشقم بهش اونقدر عمیق بود که اصن داغون بودن خونه به چشمم نمیومد و ذره ای برام اهمیت نداشت!! 

رفتم داخل خونه رو زمین نشستم و کوله پشتیمو هم گرفتم تو بغلم

همسر اومد جلوم نشست با یه فاصله تقریبا نیم متری.... یکم نشستیم به هم نگاه کردیم عین ندید بدیدا  :)))   و احوالمو پرسید

بعدش گفت چرا کوله تو بغلت گرفتی بذار کنار راحت باش و منم گذاشتم کنار😁

اومد جلوتر و باز هم مث دفعه قبل صورتشو آورد جلوی صورتم و چشماشو بست و بو کشید...عاشق این بود ک منو بو کنه میگفت بوی بهشت رو میدی (متاسفانه الان رفلاکس معده دارم و بوی بهشتی در کار نیس   :))))   ) 

بازم شروع شد بوس و و نوازش و بغل و...

یه پتو بود اونجا پهنش کرد رو زمین...من با همون مانتو شلوار مقنعه  :)))  خوابیدم اونم اومد روم...با همون بوسه های قشنگش...

ناهارم پیتزا سفارش داد و عصر برگشتم خوابگاه  :))))

 دگ بقیه شو نمیتونم بگم باااااید سانسور کنم وگرنه وبلاگم فیلتر میشه   :)))  

 

 

+فقط همین یه تیکه رو نوشتم الان چون دلم برای همسر تنگه و میخواستم یه تیکه از خاطراتمون رو ثبت کنم

ادامه مطلب خاطره نیس،احساسات الانمه

 

ادامه نوشته

با یا بدون هایمن؟؟؟

امشب با صالحه و اسما یکم در موردش حرف زدیم

در مورد سکس قبل از ازدواج با کسی ک شاید باهاش ازدواج نکنی

خب اسما و صالحه بخاطر خانواده میگن این کارو نمیکنیم

ولی واقعا مهمه؟؟

اینکه موقع ازدواج باکره باشی... 

البته برای خود من مهم بود ک اولین زن در زندگی شوهرم باشم همونطور ک اون اولین مرد زندگی من هستش

و با هم سکس داشتیم قبل از خواستگاری حتی چون عاشق هم بودیم و این لذت و نیاز رو از هم دریغ نکردیم و خب به ازدواج با کسی دیگه هم فکر نمیکردیم

با اینکه خانواده ی من فراتر از حد تصور روی روابط با جنس مخالف حساسه چ برسه ب اینکه بخوام قبل ازدواج رابطه جنسی داشته باشم... البته بعدا فهمیدن ک باهاش دوست بودم ولی اینکه باهاش سکس داشتم رو بدونن یا نه نمیدونم... 

و فکر میکنم ک در آینده دوست نخواهم داشت به دخترم و پسرم سخت بگیرم در مورد روابطشون با جنس مخالف...ترجیح میدم روابطم با بچه هام اونقدری صمیمی باشه ک وقتی جنس مخالفی وارد زندگیشون میشه خودشون باهام در میون بذارن و من حتی به خونمون دعوتش کنم و چه اشکالی داره اگر نسبت به هم تمایلی داشته باشن و بخوان سکس داشته باشن؟؟؟ 

به بچه هام اجازه ی هرزگی نمیدم و این به معنای بودن با هر کسی نیست...بلکه بهشون یاد میدم خصوصا به دخترم ک وقتی عاشق کسی میشه و با تمام وجودش میخواد ک اون حس یکی شدن رو لمس کنه از خودش دریغ نکنه فقط به خاطر چیزی ب نام پرده ی بکارت و چند قطره خون...

بهش یاد میدم ک ارزش و انسانیت اون وابسته به بکارتش نیست و قبلتر از اون یاد میدم ک وجودش رو برای هر کسی ک از راه میرسه تقدیم نکنه و برای خودش ارزش قائل باشه

البته میدونم همسر این مورد رو برای دخترمون نمی پسنده ولی من به عنوان مادر پشتش هستم و اگر روزی بهم بگه همچین کاری کرده هیچوقت سرزنشش نمیکنم... 

 

پ.ن:

بنظر من در مقوله ی عشق جایی برای بحث در مورد محرم و نامحرم وجود نداره

 

+ای کاش یه روزی برسه تو این جامعه ک ابراز نیاز جنسی به معنای بی حیایی و هرزگی نباشه...

گشنمه  :((

کاش یکی بود برام غذای خوب میپخت  :((

دلم مامانمو میخواد  :((

امشب دوباره زنگ زدم بهش گفت حالا شدی دختر خوب  :((

برنج دلم نمیخواد  :((

گوشتم خسته شدم انقده خوردم   :((

مرغم ندارم  :((

سیب زمینی هم تازه خوردم  :((

املتم هر روز میخورم  :((

عدسی هم طول میکشه تا بپزه  :((

پنیر بخورم یعنی؟؟  :((

دلم غذا میخواد ناهارم خوب نخوردم  :((

 

پ.ن: باز هم رو آوردم به ماکارونی  :||

بعد من همیشه ک غذا میپزم بیشتر از یه پعده میپزم ک اگه بچه ها هم خواستن بخورن کم نیاد یا خودم بتونم وعده ی بعدی بخورم و غذام آماده باشه... ولی ایندفعه چون حوصله نداشتم و ازونورم اصلا دلم نمیخواست یه وعده ی دگ ماکارونی بخورم خیلی کم و دز حد یه وعده پختم که اونم وقتی داشتم آبکش میکردم نصفش ریخت رو سینک😐😐😐 هیچی دگ چند تا رشته خوردم با کلی سویا😐😐 ک چون ماکارونیهام کم بود خیلیم روغنی شد😐😐

کنارشم گوجه خیار و ماست گرفتم فعلا سر و صدای معده م خوابیده  -__-

peace with coca cola zero  -_-