تراپیست

شتتتت😐😐

از تراپیست وقت گرفتم و چون اینجایی نیست به شکل ویدیو کاله😐😐😐

از الان استرس گرفتم ک چی بگم😐😐

تازع به همسر هم نگفتم ک تراپیستم یه مرده😐😐

و بهشم نگفتم ک میخوام ازش وقت بگیرم😐

مطمئنن سر این قضیه دلخوری پیش میاد😐😐

سعی میکنم جمعه بهش بگم یا 5شنبه😐😐

 

عاقا من روم نمیشه جلو مرد غریبه حرف بزنم😐😐

کاش خانوم بود🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

میشه یکم💩 بازی در بیارم؟؟🤣😁😁

 

فردا 1 اردیبهشت1400 اولین کشیک اینترنی عمرم رو در بخش زنان بیمارستان ص شروع میکنم🤣🤣🤣

و خب باید بگم از شدت استرس و هیجان دارم پنیک میکنم🤣🤣🤣

تازه روزه هم هستم😶😶

شانس من زد و همین اول کاری پریود شدم و تموم شد🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

 

هی میگم خدایا فردا میتونم اینداکشن وایسم؟؟

میتونم ادمیت وایسم و سوتی ندم؟؟

یوقت نتونم NST بخونم چه خاکی تو سرم بریزم؟؟؟ 

انقباض ها رو چطور بشمرم و بدونمGOOD کدومه mild و   moderate چجورین؟؟ 

بچه ها همشون یک ماهه اونجان و تجربه دارن ولی من اولین بارمه

فقط هم همین کشیک اول با اسما هستم و بعد اون اکثرا با گروه آذر و نیلوفر هستم که باهاشون راحت نیستم

یا مثلا تو شمردن قطره های سنتو حواسم باشه که چی مینویسم

اسما میگه حتی اگر تا 32 قطره هم بری بالا  نباید بیشتر از 8 بنویسی

یا اگر انقباضات خوب نبودن به رزیدنت اطلاع بدیم

نمیشه من همون وایتال ساین رو فقط چک کنم؟؟ 

یکی بیاد به این مرد بگه من خوابم میاااددد🤣🤣

بچه م تازه وارد فاز عشقی مشقی شده نمیشه چیزی بهش بگم😅😅

ادامه نوشته

اون که میگه کاری به کار من نداره

حوصله ای واسه ی عاشق شدن نداره

می خواد که پر درآره از کارم سر درآره

قاصد خوش خبر شه واسم خبر بیاره

 

عاشق منه دوست داره منو

قسم می خوره دوست داره منو

با نگاش می گه دوست داره منو

باورم اینه دوست داره منو

 

دل میگه باور کنم

با بد و خوبش سر کنم

تو سایه بون چشماش

خستگیمو در کنم

تو آسمون عشقش

فکر بال و پر کنم 

واسه ی روز مبادا

اسمشو از بر کنم

 

دل می گه اصرار کنم

قلبمو وادار کنم

روزی هزار دفعه این

جمله رو تکرار کنم

 

عاشق منه دوست داره منو

قسم می خوره دوست داره منو

با نگاش می گه دوست داره منو

باورم اینه دوست داره منو

 

+خود خود مسخره شه ها🤣🤣🤣♥

هر چی باشه بازم عشق خودمه که خب خودم میدونم چقدر دیوونه س و عقل تو کله ش نیس😑😑♥

و اندازه ی بچه ی 5 ساله میشه گاهی😑♥🤦🏻‍♀️

تو این 2 هفته ای ک اومدم خوابگاه معده م به شدت داغون شده و در هیچ روزی یه غذای درست و حسابی و معده پر کن نخوردم!! 

انقدی حالم بده که حالت تهوع دارم و گشنمهههه ولی به هر چیزی ک فکرشو میکنم بخوام بخورم اصصصلاااا اشتهایی برای خوردنش ندارم!!! 

نون پنیر هم انقده خوردم دگ بدم میاد

ویفر و اینا هم تموم کردم

مرغ تموم کردم

سیب زمینی یه چند تا دارم

یه تیکه گوشت از دوران عهد بوق دارم!!! 

چند تیکه اسفناج و  یه تیکه هم سبزی کوکویی

یکمم نون دارم!!

یکی دو تا هم تخم مرغ!!

امروز ماکارونی پختم ولی چون صالحه داست ظرف میشست و منم از گشنگی عحله داشتم بجای آبکش کردنش مث کته پختمش و حالم بهم میخوره ازش با اینحال خوردم ک معده ی گرامی خالی نمونه!!

دلم یه غذای خوب خونگی میخواد!!

ولی خب انقدی اینجا غذای مزخرف میخورم که وقتی میرم خونه تا چند روز معده م نمیتونه غذای خوب خونگی رو هضم کنه😐

یه کار دگ هم ک میکنم اینه ک وقتی با همسر قهرم پول خرج نمیکنم!!! البته از اونی ک تو حسابم هست لازم باشه خرج میکنم ولی پول اضافه ازش نمیگیرم!! و خب قبل قهر فقط 25 تومن تو کارتم بود!!!که 15 تومنش رو دیروز نقد کشیدم چون گاهی لازم میشه

300 هم همسر دیروز زد برام ولی خرجش نمیکنم😑

مرتیکه ی الاغ😑

نتیجه اینکه حتی پول ندارم واسه خوردن چیزی بخرم!!

حاضرم از گشنگی بمیرم ولی ازش پول نگیرم

حقوق ماه اول رو هم حتی اگر بریزنم میذارم کنار واسه مامان بابام پس نمیتونم روش حساب باز کنم!!

 

+من خیلی تلاش کردم برای آشتی ولی وقتی خودش انقدر احمق و مغروره منم دگ کاری ب کارش ندارم

 

چقدر دلم گرفته و چقدر هر کاری کردم نشد...

چقدر همه چیز خیلی راحت خراب میشه

بدترین سال زندگیم 1399 بود و بدترین فروردین زندگیم 1400

هر چقدر که بیشتر ظاهرم خندان و بی خیال تر میشه به همون اندازه درونم داره از غصه میترکه

در قسمتی از زندگیم هستم که در پوچی کامل به سر میبرم

هیچ چیز و هیچ کس برام مهم نیست

هیچ اتفاقی برام مهم نیست

moon lovers2 اسپویل

قسمت آخرش رو هم دیدممم😭😭😭

خیلی غمگین بوودددد😭😭

وانگ سو حقش این نبوودددد😭😭😭

بمیرم برا دل عاشقت😭😭😭

تهش خیلی ناراحت کننده بود☹️

سریال 20 قسمته و نصف اولش خیلی شاد و فانه ولی خیلی یهویی غمگین و ناراحت میشه☹️☹️

 

+از بین اون همه پرنس من فقط روی 2 تاشون کراش نداشتم😐 ک از بین اونا دو تا باز رو یکیش تو واقعیت کراش دارم 😐

بک آه نازنینممم😭😭😭

پایین گوشه ی سمت چپ بک آهه😭😭😭

پاین گوشه ی راست جانگ عزیز و فداکار و صبورمممم😭😭

ردیف وسط سمت راست پرنس گودو و گوگولی(اون) بمیرم هک خودش هم زنش رو کشتن😭😭😭

بالا سمت راست عشق اول هه سو(ووک)😭😭😭 با اینکه در مسیر عاشقیش یکم ماست تشریف داشت و اصن خطر نمیکرد ولی اونم خیلیییی جذذذااابببب بوووددد☹️☹️ خصوصا اونجایی ک برای اولین بار عشقشو به هه سو ابراز میکنه و میگه ترسیدم که گمت کرده باشم و چشماش دریای خونههههه😭😭😭😭😭😭😭

بالا سمت چپ هم وانگ سوی نازنینم که الهی مادرت بمیره برات چقددرررر تنها موووننندددد😭😭😭 این حقش نببوودددد😭😭😭😭

تنها ترین وانگ سو شدددد😭😭😭😭

ردیف وسط سمت چپ هم همونیه ک تو فیلم دوستش نداشتم ولی تو واقعیت جذابه اونم☹️☹️☹️

چرا اینا اینجورین؟؟☹️☹️

 

+ولی خب 

چرا انقده تو راه عاشقیشون ماست تشریف دارن؟؟؟😑😑😑

باباااااااا

فقط دستشو میگیرهههههه😑😑

تهش بغل میکنه خیلی عشقش زیاد باشه😑😑😑😑

بوسه هم ک باید خودتو بکشی😑😑😑

الان این وانگ سو و هه سو چننند سال عاشق هم بودن سه چار بار بیشتر نبوسیدن همو😐😐😐😐

فقط هم یه بار سکس داشتن خاک بر سرا😐😐😐

بابا یکم ازین سریال بریجرتون یاد بگیرین🤣🤣🤣

قشنگ طرز صحیح بوسیدن رو یاد میده🤣🤣🤣

نه که فقط لباشو میذاره رو لباش و اصن تکونم نمیده حتی🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

 

ولی بازممم😭😭😭

اینا خیلیییی خوبنن😭😭😭😭

خیلی خیلییییی😭😭😭😭

کاش یه روز بتونم بک آه رو بغلش کنم😢😢😢

سعی میکنم بوسش نکنم🤣🤣🤣🤣

نمیدونم قبلا گفتم یا نه

چند وقت پیش تو تعطیلات که خونه بودم نمیدونم حالم خوب نبود یا پریود بودم یا با همسر قهر بودم یا چی

که خب خانواده ی همسر هم متوجه خوب نبودن حالم شدن

مهرداد رفته به مامانش گفته به داداشم بگو زن داداشم رو ببره بیرون بگردونه...اون تو به زندگی تو شهر بزرگ و بیرون رفتنا عادت کرده و حتما وقتی میاد تو محیط کوچیک اینجا دلش میگیره

 

میخوام بگم این بچه حواسش به حال من بود و چققدرررر خوووبببب درک میکرد

چیزی ک حتی خودمم حواسم بهش نبود

 

+کاش همسر هم حواسش به حال روحیم بود...

آخه چرا من باید سریال کره ای ببینم ک همش قلب قلبی شم و دلم واسه همسر تنگ بشه؟؟؟ 😑😑

الان من بوس میخوام بغل میخوام😑😑

آقایون کره ای بیاین پاسخگوی احساسات پاک من باشین😑😑

به عنوان اینترن پوست امروز بعد خونه بهداشت میریم که واکسن بزنیم و از خوشحالی در گنج خود نمی پوستم😌

 

+انقدی ک تو این مملکت کمیابه الان حس برد و افتخار بهم دست داده🤣🤣🤣

 

 

+بلاگفا صبح بالا نمیومد ترسیدم باز وبلاگم پریده باشه😑

 

 

پ.ن:

همسر میگه من اگه شانس داشتم اسممو میذاشتن شانسعلی

باید بگم منم اگر شانس داشتم اسممو میذاشتن شانسیه😐

رفتیم گفتن تا یه هفته دگ واکسن نمیزنیم🚶‍♀️🚬

این در حالیه ک دیروز بچه ها زدن🚶‍♀️🚶‍♀️🚬🚬

اینکه میگن نصفه شب به کسی پیام ندین راسته ها😐😐😐

انقدی که تحت تاثیر این سریال قرار گرفتم و هی تو دلم پروانه پر میزد به همسر پیام دادم: دلم برا لبات تنگ شده🤣🤣🤣🤣

استغفرالله چقده من بی تربیت شدم🤣🤣🤣😁😁😁

خیر سرم قهر بودم🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

moon lovers

دارم این سریال کره ای رو میبینممممم😍😍😍

اصن انقدی خوبهههههه😍😍😍

من موندم عاشق کدوم یکی از پرنس ها بشم🤣🤣🤣🤣

لامصبا یکی از یکی جذاب تر و سکسی ترن🤤🤤🤤🤤

فعلا ک با همسر هم قهرم🤣🤣🤣

اون بره زندگیشو بکنه من فعلا با عشقام دارم حاااللللل میکنم🤣🤣🤣

فعلا نتونستم انتخاب کنم کدوم یکیشون رو بیشتر دوست داشته باشم🤣🤣🤣🤤🤤🤤

 

 

+صالحه هم داره ال کلاسیکو میبینه

با سعید شرط بسته ک بارسا میبره🤣🤣🤣

و الان بارسا 2 هیچ عقبه🤣🤣🤣

هی اون فوش میده هی صدتی جیغای ذوق زده ی منه تو اتاق الان🤣🤣🤣

اسما هم کشیکه😁

چند سال پیش یه گروه ساخته بودم واسه خودم و همسر و اسمش رو گذاشته بودم (عاشقانه هامون) 

و توش کلی عکس و آهنگ و جملات عاشقانه داشتیم

اوووونننقدددررریییییی قلبم رو شکست و لهم کرد که بالاخره یه روز لفت دادم و گروه رو هم حذفش کردم

دگ به درد ما نمیخورد....

crash landing on you

تازه این سریال رو تموم کردم🤤🤤🤤

و باید بگم وااااایییی چقده پسره جذذذذااااااابههههههه😭😭😭😭😭😭

خیییلیییی خییییلیییییی جذاااابهههههه😭😭😭😭

با فاطمه و صالحه رفتیم بیرون که انننقدر خوش گذشت شد یمی از روزای قشنگ زندگیم🥰🥰

اول رفتیم کافه(با اوضاع کرونا میدونم کارمون اشتباهه!!)

من و صالحه موکا مخصوص با یه اسلایس چیزکیک گرفتیم فاطمه شکلات گلاسه ی مخصوص....موکا خب بد نبود ولی در حد انتظارمم نبود و غلظتم کم بود چیز کیک هم اولین بارم بود میخوردم و باید بگم ک فووووق العاده سنگینه و یه اسلایس رو نتونستیم تموم کنیم!! قیمتای کافه ش هم حس میکنم خوب بود

موکا مخصوص یه ماگ بزرگ میاره 20 تومن...چیز کیک 17 تومن...شکلات گلاسه ش 17 تومن لیوان بزرگ

 

بعد اون رفتیم جلوتر و از پله ها رفتیم بالا وارد جنگل شدیم و وااااییییی که چقدددرررر جنگل الان قشنگههههههه

اصن بییی نهایت زیبا بود

کلی عکس هم گرفتیم😁 

هوا هم عاااالیییی

اصن انقدی همه چی خوب بود هی میگفتم چقدر من خوشگلم😁😁😁

 

آخر کارم رفتیم رو یه تخته سنگ بزرگ نشستیم و همراه با آهنگای دهه ی 60 حال کردیم😁

موقع برگشت هم به صالحه گفتم عکس سعید رو نشونم بده😁

تازه رل زدن😁❤

 

+قضیه ی صبح رو هم تعریف کنم🤣🤣🤣

خونه بهداشت از رو بیکاری گفتیم بریم تا نزدیک زمینای کشاورزی ک سبز و خوشگله الان و برگردیم که از بعد این عکس یه سگه افتاد دنبالمون و پشت سرمون راه میرفت و حتی نزدیک بود لیس بزنه ما رو🤣🤣🤣🤣

هر کاری کردیم نرفت و در نتیجه به مقصد نرسیده از ترسمون دور زدیم و چقدر هم ترسیدیم🤣🤣🤣

سمت راستیه منم اون یکی فاطمه😁

 

+امروز تولد محمدفاروقه و اصلا حواسم نبود❤زن داداشم عکساشو فرستاد و چه زوووددد این بچه 10 ساله شده❤

دخترا...❤

 

ادامه مطلب عکسای بدون سانسور بیرون و تولد محمدفاروق❤

ادامه نوشته

این درد دست چپم قططططعا روحی روانیه

دوران کنکور فقط انگشت کوچیکه ی دست چپم درد میکرد و تیییررررر میکشید

اواخر کنکور در راستای همون انگشت درده گسترش پیدا کرد تا آرنج

و از بعد دانشگاه هم کااامل بالا اومد و الان دگ کل اندام فوقانی چپم درد میکنه

از 365 روز سال شاید نهاااایت 65 روزش رو درد نداشته باشم 

چندین ساله ک این درد همراهمه و حتی به کسی هم نگفتم و شده جزیی از وجودم

امیدوارم روزی برسه که دگ این درد رو نداشته باشم که خب البته بعید میدونم!! 

خبر ترسناک سر صبح
تو این روستای کوچولو(که واسه بهداشت میایم) عروسی داشتن و دیروز از 9 نفری ک تست دادن 6 تا مثبت بوده!! 
بهمون گفتن از اتاقتون بیرون نیاین!!

گاهی اوقات فکر میکنم آیا ازدواج من با همسر درست بوده؟؟؟

موقع آشنایی من هیییییچ معیاری برای همسر آینده م نداشتم و صرفا چون ظاهرش به دلم نشسته بود تو قلبم راهش دادم

و به این سن الانم ک رسیدم معیارهام تازه دارن شکل میگیرن و خب همسر با خیلی از معیارای من همخونی نداره

به هیچ مرد دیگه ای فکر نمیکنم ولی برام سواله ک اگر با سن و تحربیات الانم تازه با همسر آشنا بشم آیا بازم باهاش ازدواج میکنم؟؟؟

 

 

میخوام برم تراپیست

اینجا یکی هست ک تعریفش رو از خیلیا شنیدیم ولی اسما ک رفت راضی نبود

میگه یکی دگ هست تهرانه ولی آنلاین مشاوره میده و بچه ها میرن راضین

موندم کدوم کارو کنم؟؟

برا داداشم از دکتر اولی وقت گرفتم میگه فعلا حالم خوبه بذار بعد ماه رمضون!!

اون شبی ک بچه ها برام تولد گرفتن صالحه از فوت کردن شمعا فیلم گرفت و من توش حرف میزدم و بعدا ک فیلم رو دیدم متوجه شدم که من چقققدررررر لهجه دارمممممم😭😭😭

یعنی وقتی فارسی حرف میزنم خیلي ضایعس ک ترکمنم😭😭😭😭

چرا تا حالا کسی بهم نگفته بود لهجه دارمممم😭😭😭

اصن از اون موقع دوس ندارم حرف بزنم☹️☹️

بدبختی منم تو این چند سال ب فارسی حرف زدن عادت کردم و خیلی زبونم ب ترکمنی نمیچرخه☹️☹️

و الان دارم تموم زورم رو میزنم ک یوقت جلوی کسی فارسی حرف نزنم☹️☹️☹️

اون پسره همکلاسی رو مسخره میکردم ولی نمیدونستم خودم اینقدر لهجه دارم☹️☹️☹️

من نمیخواااااممممم😭😭😭😭😭😭

شیر برنج پختم و تو دستور اینترنتی گفته بود قاشق چوبی بذار توش و نتیجه این که الان کلی شیر برنج دارم که مزه ی چوب میده🚶‍♀️🚶‍♀️🚬🚬🚬

 

پ.ن:

افسردگی بعد از خراب شدن شیر برنج گرفتم🚶‍♀️🚶‍♀️🚬🚬

کاش همون فرنی همیشگیمو میپختم🚶‍♀️🚬

آخه چرااااا من اینقده گشنه م میشه؟؟؟😭😭😭😭

هی داره وزنم اضافه میشه😭😭😭😭

از خودم بدم میااادددد😭😭😭😭

امروز فاطمه میگفت یه قرصی هست واسه کاهش اشتها میخوام بگیرم گفتم اگه گرفتی واسه منم بگیر😢😢😢

تنها کاری ک میکنم اینه ک مصرف نون و برنجم رو کم کردم😢😢

قبلا ک با خیال راحت میخوردم انقدر وزن اضافه نکرده بودم😢😢

هر دفعه ک میرم خونه وزن اضافه میکنم😢😢

کاش ماه رمضون حداقل بتونم یکم کم کنم😢😢

هر چیزی ک میخورم با عذاب وجدان میخورم😢😢

کلی غذا هس که دوس دارم بخورم ولی نمیتونم😢😢

نون رو فقط واسه صبحانه میخورم😢😢

برنج تو خوابگاه شاید هفته یک بار نهایت 2بار درست کنم😢😢

ماکارونی عزیزم رو ک خیلی وقته نخوردم😢😢

عوضش وقتی میرم خونه چون مادرشوهرم همش برنج میپزه غذای اکثر روزام برنجه😢😢

خدایا یه چار کیلو کم کنم باور کن راضیم😢😢

چرا صدای من انقدر مزخرفه؟؟؟😐😐😐😐

پریشب موقع فوت کردن شمعا صالحه فیلم گرفته اصن با شنیدن صدای خودم خجالت کشیدم😐😐😐

چطوری من یه عمر با این صدا حرف زدم آخه؟؟؟😣😣😣

اصن چطوری همسر میگه حرف بزن صدات برام آرامش بخشه؟؟؟😐😐😐😐

سلام

دلم میخواد خاطره ی خوب دیشب رو ثبتش کنم

میدونستم قراره دوستام برا تولدم جشن بگیرن ولی نمیدونستم که روز اومدنم میخوان اینکارو کنن🥰

عصر اسما گفت خوبی؟؟  خوبم

پریود که نیستی؟؟؟؟ نیستم

خب پس پاشو آماده شو بریم بیرون

باشه😁

خودم میدونستم ک واسه تولدمه ولی مثلا به روشون نمیاوردم😁

سر راه هم رفتن کیک خریدن😂😂

اول به من گفتن تو بمون بیرون یکم بعد اسما اومد گفت بیا خودت کیکتو انتخاب کن😂 رفتم دیدن هیچ کیک قشنگی که کوچیک هم باشه نداره و گفتم ک فرقی نمیکنه... دوباره منو از مغازه بیرون کردن ک خودشون انتخاب کنن😂😂

تازه بیرون بارون هم میباریداااا😂😂

ازونجا باز با تاکسی رفتیم باااالاااا که برسیم به کافه و وقتی رسیدیم 8و 20 بود و گفتن که یه ربع به 9 میبندن

هیچی دگ کیکمونو گرفتیم دستمون ک بریم یجای دگ بشینیم😂😂

و خب هییییچچچچ حای مسقفی پیدا نمیکردیم و همونطور ک نا داشتیم پیاده میومدیم پایین باد و بازون شدیدتر شد و مه هم اومد😂😂😂😂

حتی تاکسی نبود ک سوار شیم😂😂

اینا اسما و صالحه ن😁😂

اوووونقدی پیاده اومدیم که پاهام لههه شد😁

گفتیم اشکال ندارع حالا ک جایی رو نداریم بریم یجایی میشینیم کیکو میخوریم و پا میشیم و اونجا بود که فهمیدیم ما هیچ کبریت یا فندک و بشقاب و کارد و چنگالی واسه کیک نداریم😂😂😂

من رفتم از یکی از مغازه ها کبریت بخرم نداشت و فقط یه بسته ک توش 5تا کبریت مونده بود رو داد بهم گفت اگه کارتو راه میندازه همینو بگیر😂😂😂

باز رفتیم جلو تر به امید یه مکانی و دریییغغغغغ از جایی مسقف😂😂

نتیجه اینکه گفتیم حالا ک اومدیم بیرون حداقل شمع رو فوت کنم همینجا و کنار چند تا تخته سنگ وایسادیم ک شمعا رو روشن کنیم و باید بگم که اصلا موفقیت آمیز نبود😂😂😂😂

باد اومد و تمام 5 تا کبریتمون تموم شد و شمع ها همچنان خاموش😂😂😂😂

دگ اونقدی راه رفتیم که وارد محیط شهری شدیم و دیدیم عه!یه ساندویچی بازه و بیرون هم صندلی داره😂😂😂😂

و چون بارونم نم نم بود دگ همون بیرون نشستیم و و سه تایی باهم یدونه پیتزا با یدونه قوطی کوکا سفارش دادیم😂😂😂

قوطی کوکا 8 تومن بود لامصب واسه همین فقط یدونه گرفتیم😂😂😂

از صاحب مغازه هم فندک گرفتیم و شمعارو یدور اونجا فوت کردم🥰🥰

آرزومم این بود که خدایا سال 1400 بهتر از 99 باشه😂😂😁

آخر سرم دگ با اسنپ برگشتیم خوابگاه و تو خوابگاه کنار چایی داغ یباردگ شمعامو فوت کردم😁😂 و بالاااااخره تونستیم کیک رو بخوریم که انصافا خیلی خوشمزه بود😁🥰🥰🥰

اننقدی که دیشب خندیدیم و خوش گذشت باید بگم تا به الان بهترین تولد عمرم بود و اینکه همسر تولد نگرفت رو هم جبران کرد و نیازهای روحیم هم ارضا شد🥰🥰🤗

 

 

 

+چند روز قبل اومدنم تو خونه خودم کیک خامه ای درست کردم و در حالی ک همسر تو سالن دراز کشیده بود کیک رو گذاشتم رو اوپن و روشم شمع گذاشتم و فوتش کردم

همسر گفتش با اینکارت میخوای بگی ک من برات تولد نگرفتم و ناراحت شدی؟؟

منم گفتم نه بابا چرا باید ناراحت بشم و اصلا مهم نیست و این حرفا

برگشت گفت شاید من برات برنامه ای داشتم(عاره جون عمه ت) 

منم گفتم عیبی نداره ک تولد نگرفتی و ناراحت نیستم ازت و اینکارم واسه دل خودم کردم و منظوری نداشتم

واقعا نمیدونم چرا ناراحت نشدم!! شاید چون تجربه ثابت کرده ک نباید ازش انتظار خوبی داشته باشم!نه که خوبی نکنه!! میکنه ولی بعضی وقتا بعدش منت میذاره و به روم میاره به همین خاطر تا جایی ک بشه سعی میکنم کاری واسم نکنه!!! و خب شاید خوشحالم شدم که برای تولدم کاری نکرد!!! 

بک تو خوابگاه

 

نوروز بدی نبود

بعضی جاهاش  خیلی خوش گذشت

بعضی جاهاش واقعا دلم شکست

 

واقعاااا باورم نمیشه ک روز تولدم رو فقط با یه تبریک ساده ی شب قبلش طی کرد این مرد

کادو که هیچی حتی یه کیک هم نمیتونست سفارش بده یعنی؟؟؟؟

فکر میکردم میخواد سر ب سرم بذاره و گولم بزنه فرداش کاری کنه ولی الان دو روز ازش گذشته و هیچی

فقط بهم گفت: عهههه امسال تولدت اوکی نشدددد

منم گفتم عیبی نداره

خو چی باید میگفتم؟دعوا کنم باهاش؟؟؟نمیشه ک

 

باز میرسیم ب همون ضرب المثل ترکمنی(حانتاماچلق قوریسن) 

یعنی بسوزه پدر توقع داشتن از دیگران... 

البته واسه من دیگران نه

فقط همسر

امشب هم ستاره کادوی تولدم رو داد...منتظر بوده همسر تولد بگیره برام و دیده خبری نیس خودش کادوش رو داد

یه شلوار محلی با یه قواره پارچه ی ابر و باد به رنگ بنفش بادمجونی

میدم نقش محلی بزنن روش

همیشه فکر میکنم که روز تولدم قراره یه روز خیلی خاصی باشه برام و همش سراسر اتفاقای خوب و دلنشین باشه....پر از شادی...پر از آرامش و خنده های از ته قلب

ولی حقیقتش اینه که یا کسی روز تولدم رو یادش نیس یا اگر یادش باشه هم براش مهم نیس

یعنی به همون میزانی که من به روز تولدم اهمیت میدم و دلم میخواد اون روز برام خاص باشه و همه هوام رو داشته باشن به همون میزان اون روز گند و مسخره میشه!!!

 

به قول مریم

364 روز منتظر میمونی که روز تولدت برسه و وقتی میرسه همش با خودت میگی: خب که چی؟؟

 

صبح تا ظهر تولدم قلبم ناراحت و گرفته بود

بعد از اونم تا لحظه ی خواب همش لبخندا و خنده های الکی و از روی اجبار!!

 

تولدم مبارک؟؟؟

یه مقدار از نظر روحی روانی نرمال نمیزنم!!

در ظاهر میگم و میخندم و خیلی شادم این روزا

ولی فقط خودم میدونم که نصف بیشتر این خنده ها واسه دلخوش کردن بقیه س و اینکه بهونه ای برای گرفته بودن ندارم

همه باهام خوبن و کسی از گل نازکتر بهم نمیگه ولی من قلبم ازین زندگی و ازین زنده بودن راضی نیست!!!

اتفاقات خوب برام میفتن ولی هیچکدوم برام راضی کننده نیس

یجورایی دارم به قهقرا میرم

و خب طبق معمول کسی رو ندارم که نجاتم بده

همسر همیشه کنارمه ولی ذهن من برای اون قابل درک نیس و معتقده اگه خودم بخوام میتونم!!! واسه همینم خیلی وقته ک دگ دردامو بهش نمیگم

در واقع دردامو به هیشکی نمیگم

کمتر از یک ماهه ک الان اینجوریم

هر روزی ک میگذره برام انگار یک سال گذشته

حتی فردا رو هم از خودم خیلی دور میبینم

قبلنا دلخوشیم این بود که یه روزی همه چی درست میشه و به امبد اون نفس میکشیدم

ولی الان دگ قطع امید کردم و فکر میکنم زندگی من همینطور باقی میمونه...همینقدر راکد و ساکت و تاریک و تنها...

 

به یه دستی طنابی چیزی نیاز دارم...که منو ازین مردابی ک دارم توش فرو میرم نجات بده...

سال 1400 رو در طبیعت شروع کردیم با خانواده و با کمپینگ همراه مریم (دختر عمه) و منصور ادامه دادیم   :) 

جای همگی خالی🥰

این آخری پارک جنگلیه ک واسه ناهار 1 شنبه اونحا بودیم

شب رو رفتیم بالاییا  :)

الان تو فاز نوشتن نیستم ولی دوست داشتم اولین کمپینگ زندگیم رو ثبتش کنم  :)

و البته اولین drink

 

+اون اشغالایی ک تو عکس سوم هست کار ما نیستا  ://  قبل ما ریخته بودن ما بچه های طبیعت دوستی هستیم🥰🌱