you speak of uglyness
you have not yet met uglyness

با وجود تمام چیزایی ک از سر گذروندم گاهی حس میکنم اینو باید به خودم یادآوری کنم!!

در مورد یه سری مسائل اگر اینجا نمیگم به این خاطره ک جای دیگه ای میگم ^_^

شروع کردم به درس خوندن ک برای شروع طرح آمادگی داشته باشم و یکم از درسامو مرور کنم

و تازه الان فهمیدم ک چقدر دلم برای این مزخرفات استرس آور ک 7 سال گذشته رو بهش فحش میدادم ک زندگیمو ب فاک داده تنگ شده!!!

masochism....is that you???

نمیدونم متاسفانه یا خوشبختانه

ولی من مثل اونا نیستم

مثل اطرافیانم نیستم

منو از همون اول برا فداکار بودن ساختن

اینکه از تمام خواسته های خودم بگذرم بدون هیچ حرفی تا بتونم نزدیکانم رو راضی نگه دارم

من واقعا خسته م

روحم داره ذره ذره محو میشه

زندگی لحظه به لحظه برام نخواستنی تر میشه

و این وسط همه فقط به فکر ارضای خواسته های خودشونن

کسی نیست ک غمای منو جدی بگیره

کسی نیست ک ساعت ها و روزها و ماه ها با سکوت جلوم منتظر وایسه تا من براش حرف بزنم

کسی بیشتر از چند دقیقه برام صبر نمیکنه

چقدر تنها بودن رو ترجیح میدم

چقدر این روزا از بودن در کنار بقیه ی آدما عذاب میکشم

کاش آدمایی ک انقدر راحت حالمونو خراب میکنن باید جایی پاسخگو میبودن

خسته شدم ازین حس حقارت و ناچیز بودن...

متاسفانه مسئول امور فارغ التحصیلان ک باید ادامه ی کارای تسویه حسابم رو انجام بده علاوه بر اینکه بچه ها میگن خیلی لاک پشتی کار میکنه این روزا مریض هم شده و امروز کلا نیومده بود :||||

دیروزم دیر اومد و تا جایی ک من دیدم مشغول خوش و بش بود تا انجام وظایفش!!! -__-

اونکه کاراشو انجام بده بعدش باید تحویل بده به محمدی نامی ک نمیدونم کیه و ظاهرا اون اطلاعاتم رو واسه وزارت میفرسته

وزارتم یکی دو روز طول میکشه تا کارت نظامم بیاد و بعدش باید اقدام کنم واسه اعزام مستقیم

الان ک خوابگام

فردا میرم خونه آخر هفته رو

در اصل خوابگاه رو باید شنبه تخلیه کنم حالا ببینم چی میشه

بالاخره منم دفاع کردم!!!

ولی الان اومدم پست بذارم و بگم ک خیلی عصبیم

خیلی خسته م

خیلی دلم پره

خیلی گریه دارم

ولی هیچکدومو نمیتونم ابراز کنم

این خنده های من همش دروغه

فردا روز دفاعمه

هم استرس دارم براش هم بی تفاوتم!!

دلم میخواد زودتر تموم شه بره

خسته شدم ازین بلاتکلیفی

تو این اوضاع مملکت من مجبورم بیفتم دنبال کارای دفاع

اینکه از استاد راهنمای مسخره م پذیرایی کنم و براش کادو بخرم

کادو یه گلستان سعدی گرفتم

برا پک دفاع هم یه ابمیوه یه کاپ کیک و یه اسنک

امروز صبح رفتم یه سری خریدا رو کردم

یه سری رو هم هفته ی قبل خریده بودم

مهمونامو دعوت کردم

الانم یلحظه نوشتن رو استپ زدم به 2تا از داورام ک گفته بودن یه روز قبلش یادآوری کن پیام دادم

من واقعا نیاز زه حرف زدن دارم

اینکه ساعت ها در مورد دغدغه هام و افکارم حرف بزنم ک هکش حرفای تکراریه ولی بیان کردن اونا باعث میشه تخلیه ی روانی بشم و کمتر استرس بکشم

برا همسر خیلی نمیگم چون واکنش هاشو دوست ندارم

به دوستام میتونم بگم ولی خب تت کی میتونم گوش اون بنده خدا ها رو پر کنم؟؟ خسته میشن خب از حرفای تکراری و پر از انرژی منفی من

از نوشتن تو اینجا هم خجالت میکشم

اینکه اوضاع مملکت اینجوریه و من بیام راجبه پایان نامه و فارغ التحصیلی بنویسم!!

چرا تموم نمیشه این زندگی لعنتی؟؟

کاش همسر میفهمید ک علاقه ای ندارم برم مغازه کمکش کنم

اول مهر رفتم کمکش چون سلوغ بود و اونم دست تنها

این دفعه ک خونه بودم رفتم چون کمرش رگ به رگ شد و گفتم کمکش کنم زودتر خوب شه

حالا فکر میکنه وظیفمه ک هر روز برم مغازه بهش کمک کنم یا وقتایی ک اون میره دنبال کارای دیگه ش من بجاش بشینم مغازه

من واقعا علاقه ای ندارم خب ب این کار

نمیدونم در چه حد حق داره ک بخواد من همش برم پیشش ولی حس میکنم اینکه این رو برام اجبار کنه درست نیست

میدونی چیه

اصلا نمیپرسه ک میتونی بیای مغازه یا نه؟دوست داری بیای یا نه؟مستقیم میگه بیا!

انقدی این روزا درگیر مغازه و خرید زمین و خونه ی اجاره ایه ک به کل من رو فراموش کرده

چند بار بهش گفتم حالم خوب نیس دوباره افسرده شدم این روزا و دلم میخواد باهات حرف بزنم ولی اهمیتی نداد!!!

باورم نمیشه حتی به روی خودشم نیاورد ک ازش خواستم با هم حرف بزنیم

کلا این روزا شده ضد من

قبول دارم ک منم یجاهایی خطا میدم ولی اون کوچکترین خطای من رو میگیره دستش و ساعت ها در مورد اون حرف میزنه و میکوبه

تهشم میگه عاره دگ لابد الانم میخوای خودتو بگیری و بگی ناراخت شدم منکه میشناسمت!

بعدم میگه من اینجوری باهات حرف میزنم ک کارها رو یاد بگیری و یاد بگیری ک بدون خطا و نقص کاراتو انجام بدی!

نمیفهمه ک اگر این روش یادگیری برای اون جواب داده قرار نیست برای همه جواب بده

نمیفهمه ک ظرفیت آدم ها باهمدیگه فرق میکنه

کلا هیچوقت نتونسته منو همونطوری ک هستم بپذیره و مدام در تلاشه منو به اون شکلی ک خودش دوست داره تغییر بده

چیکار کنم من؟؟

دفاع پایان نامه م افتاده 10 آبان و میخواستم تا اونموقع خوابگاه بمونم ولی سریع پیام داد ک فردا بیا خونه و امروز باید برم

هیچوقت هم "نه" رو به عنوان جواب از کسی نمیپذیره و هر کسی(نه فقط من) بهش در هر زمینه ای جواب رد بده ساعت ها بد اون آدم رو میگه و عصبانی میشه

خسته شدم دیگه

ازین زندگی شروع نشده خسته شدم...

یجوری این روزها از دست همسر ناراحت و دلگیرم ک افسردگی پارسالم دوباره برگشته و متاسفانه اون ذره ای حواسش نیس ک چقدر حالم بده

حتی وقتی خودم بهش میگم ک حالم بده و نیاز دارم حرف بزنیم اعتنایی نمیکنه

کاش انقدر تنها نبودم....

حق من این نیست