جدیدا علاقه ی عجیبی پیدا کردم نسبت به نوشابه  :///  اگه خودم خرید کنم هم فقط کوکا زیرو میخرم  ://

امشب هم شکم نازنینم رو مهمون خودم کردم و 2سیخ کوبیده سفارش دادم از کبابی نزدیک خوابگاه😌

 

+ببین چطور دارن همه ی تلاششون رو میکنن ک گننندددد بزنن به دوران اینترنی ما😑😑 بذار همه چی قطعی شه بیام بگم😑😑

نمره بخش روان اومده

15.75 شدم

و ازونجایی ک امتحانشون خیلی بیرحمانه بود راضیم از نمره🤣🤣

 

+خبببب

با تمام وجود اینکه  دوست دارم واسه تخصص بخونم

گاهی با خودم فکر میکنم واقعا ارزشش رو داره؟؟

اینکه از بهترین سال های عمرم بزنم تا بتونم متخصص بشم

4سال هم خب مسلما میگذره ولی خیلی سخت میشه و من تازه تو 30 سالگی درسمو تموم میکنم!! ای کاش انقدر سخت و طولانی نبود

ای کاش با زنده بودن و زندگی کردن تداخل نداشت رزیدنتی

من آرزوهایی دارم واسه خودم و دلم میخواد قبل مرگم بهشون برسم

من اون خونه ی تو باغ رو با تراس رو به رودخانه ش میخوام

مسافرت با همسرم رو میخوام

بودن کنار همسرم رو میخوام

شریک غم و شادی های عزیزانم بودن رو میخوام

از بودن در بیمارستان هم لذت میبرم

از بودن سر مورنینگ و راند و آموزش دیدن لذت میبرم

ولی میترسم زندگی ارزش این همه سختی رو نداشته باشه😔

من با تمام وجودم ادامه تحصیل رو دوست دارم فقط ای کاش میشد همسر بیاد اینجا....ولی میدونم ک نمیتونه...و نمیخواد...

آخه یک مرد چقددرررر میتونه جذاب باشهههه😭😭

الان تماااام بدنم پریوده بجز رحمم😐😐

 

یه سالاد درست کردم اصن انقده خوشمزه😁😁 بقول بچگی های محمدفاروق خیلی خوشممه😁😁

از پایین به بالا کاهو کلم هویج فلفل دلمه خیار گوجه مرغ سس😁😁😁 یه چند تا هم زیتون😁😁

خیلی زیاد شده بود یکمشو گذاشتم یکی دو ساعت دگ بخورم😁😁

صالحه میگه همون سالاد سزار😅 ولی خب نون تست نداره😅

من ازینجور سالادا خیلیییی دوست دارم ولی خب کم پیش میاد مه درست کنم خصوصا اگر مرغ یا گوشت داشته باشه عاشقشم و همیشه عکساشو تو پینترست  نگاه میکنم🤣 ولی خب اولین بارم بود که سالاد با مرغ درست کردم😁😁

البته خیلی دوست داشتم ذرت هم بریزم ولی گرون بود🤣 ازین بسته بندی های آماده نیم کیلوییش 17500 بود😐 چه خبرتووونههه😐😐اینا قبلا 5 تومن بودااا😐😐

 

 

لباس ملکه ایم ک تو خواب پوشیدم این بود🤣🤣🤣

هرچی گشتم نمای روبرو از لباس پیدا نکردم🤣🤣😐😐

ولی کاش تو خواب حداقل خودمو تو آینه نگاه میکردم😅😅

من عااااشق کلیر فوی شدم تو نقش ملکه🥺 خیلی خوب بازی میکنه🥺 بیشتر از خودش راستش عاشق لباساش شدم🥺🥺 کاش میشد منم ازین لباسا بپوشم😭😭😭😭 خیلی لباساشون دیوونه مننده س قلبمو تسخیر میکنه😭😭😭

بجاش از اولیویا کلمن ک نقش ملکه رو تو میانسالی بازی میکنه خیلی خوشم نیومد  :/// البته بازیگر میانسالی فیلیپ رو دوست داشتم😁😁 فیلیپ جوون خیلی حرص درآر بود😁😁

خواب دیدم تو شهرمونم و جنگ میخواد شروع بشه!!!

تو قسمتی از خوابم من دوست صمیمی رییس جمهور هستم(ک البته خانوم هستش) و میخوان منو بخاطر رفتن به کوبا قبل از شروع جنگ دستگیر کنن ک یه عکسی رو بهشون نشون میدم ک توش رییس جمهور هم با من اومده کوبا و ولم میکنن😶😶

تو قسمت دگ من بدو بدو میرم خونه مامان بزرگم و میرم دوش میگیرم قبل شروع جنگ😐😐(لامصب همیشه دغدغه مه ک واسه هرچیزی حموم رفته باشم😐)

از حموم ک میام بیرون لباس میپوشم و نمیدونم چرا ولی میدونم ک باید قبل شروع جنگ یدونه نورتریپتیلین بخورم تا در طول جنگ استرس نگیرم و آرامشم رو حفظ کنم😐😐 بعد ب بابابزرگم میگم آماده شه ک ببرمش خونه خودمون و اونجا تنها نباشه چون مامان بزرگم رفته روستا😐😐 و آروم آروم با بابابزرگم حرکت میکنیم سمت خونمون

تو راه بهش میگم یوقت تو نورتریپتیلین زیاد نخوریااا😐 میگه نه زیاد نمیخورم که...فقط وقتایی ک مجبور شم میخورم..و خب غذا اگر بخورم ک سنگین میشم و نمیتونم راه برم نخورمم دچار هایپوتنشن میشم!!!(دقیقا از کلمه ی هایپوتنشن استفاده کرد😐😶) 

بعد همگی با خانواده میریم ته باغ و کنار رود میشینیم چون من معتقدم که اگر بخوان بمب بندازن میمدازن وسط شهر ک بتونن آدم بکشن و اینجا ک حاشیه ی شهره بمب نمیندازن و میتونیم زنده بمونیم😐

از اونورم از دست همسایه مون عصبانیم چون این وسط تراکتورش رو آورده و داره زمینش رو ک بغل روده شخم میزنه خانوادگی😐 و من حرص میخورم ک الان اینا با این کارشون واسه دشمن جلب توجه میکنن😐😐

تو یه قسمت از خوابمم خونه مریم اینا هستم نمیدونم اونجا چه غلطی میکنم😐

عاها...بعد اونایی ک میخوان منو دستگیر کنن من فرار میکنم سمت بیمارستان و وقتی بهم رسیدن عکس رو از گوشیم بهشون نشون میدم😐 تازه وقتی کوبا بودیم پوشش آزاد داشتیم و یه نفر سومی هم کنارمون بود ولی نمیدونم دختره کی بود😐😐😐

تو یه قسمتیش هم من شبیه ملکه الیزابت لباس پوشیدم نمیدونم چرا😐😐

رفتم از سرپرستی کلید اتاق کامپیوتر رو بگیرم ک اصلاحیه ی پروپوزالم رو انجام بدم و امشب دگ تمومش کنم و واسه دکتر بفرستم

رفتم گفتم کلیدو بدین ندادن!! گفتن فقط ب مسئولش میدیم و بچه ها موس و سایل میدزدن از اونجا...

البته ب اونا هم حق میدم ک با وجود دزدی های صورت گرفته بی اعتماد بشن ولی حقیقتش یلحظه خیلی حس حقارت و خجالت بهم دست داد....حالا شاید درست نباشه اینا و حس اون لحظه م رو نمیتونم توصیف کنم...

یجورایی دلم واسه خودم  سوخت...

عثمان داییم کادوی قبولی دانشگاه برام لپ تاپ خرید و من بعد ازدواج دادمش ب همسر ک بذاره مغازه و منتی هم نیستم و ناراضی هم نیستم

اسما آیپد داره دو سه روز پیش ک حرف از اصلاحیه زدم گفتش با آیپد من انجام بده ولی خب اونم خودش آیپدشو لازم داره و خب منم میترسم یوقتی بگیرمش دستم ی اتفاقی بیفته بعد چجوری جبرانش کنم؟؟؟

صالحه لپ تاپ داره ولی خب با توحه به شخصیتش اصصصصلا دوست ندارم از وسایل اون استفاده کنم!!! سیب زمینی و پیاز مثلا ازش میگیرم که بعدا بهش پس میدم حتما ولی از بقیه وسایلش اصصصلا استفاده نمیکنم..چون هم خیلی دختر حساسیه هم اینکه مثلا لپ تاپش رو بگیرم و بعدش حتی اگر ذره ای کند بشه از من میبینه حتی اگر به زبون نیاره!!همیشه میگه ها راحت باش استفاده کن ولی ترجیحم اینه ک ختی نزدیک ثسایلشم نشم چ برسه ب اینکه بخوام استفاده کنم! 

با اسما راحتم و ازش لاک و رژ و اینا هم میگیرم...ولی صالحه نه!!!

 

بیمارستان هم ک میرم سیستم واسه دانشجو نداره ک استفاده کنم

دانشگاه داره ک خب اونم خارج شهره

بخوام صبر کنم وقتی رفتم خونه انجام بدم هم خیلی دیر میشه

 

واقعا دلم واسه خودم سوخت...

کاش یکی برام ازین سالادای خوشمزه و باحال درست میکرد🥺🥺

 

فردا برم کاهو و خیارو ذرت و لیمو فلفل دلمه و گوجه بخرم حداقل یه سالاد رعیتی واسه خودم درست کنم🥺🥺🥺

 

+تمام غذای این روزام شده برنج و ماکارونی☹️

عدس پلو.استامبولی.ماکارونی.پلو با کشمش خالی.املت☹️☹️

این وسط یه روزم سیب زمینی و پیاز پختم☹️☹️

گوشت و مرغ دارم ولی اصن دوس ندارم بخورم☹️☹️

چی یپزم خوووو☹️☹️☹️

that moment

آلما یه سوال پرسیده بود که

امشب تا ساعت دوازده یه ژانر رو بریم جلو:
یه لحظه‌ی جذاب زندگی‌تون رو به یاد بیارین. لحظه‌ای که دوست دارین تکرار شه و یا حتی زمان همونجا متوقف شه.
:)
 

 

خبببب

واسه من ازینجور لحظات خیلی زیادن و نمیتونم بگم کدومش برام بهتر و موندگار تره!!

+کلاس اول که بودم با دوستام هانیه جعفری و عاطفه صحتی و فاطمه جعفری حتی همون موقع هم دلم میخواست زمان متوقف بشه و پیش دوستای عزیزم بمونم ک فقط همون سال باهاشون بودم و از دوستانی هستن ک تا عمر دارم فراموششون نمیکنم...دوست هم ندارم فکر کنم ک شاید اونا منو فراموش کرده باشن!!

 

+وقتی که داداشم دانشجوی تربیت معلم بود و اولین حقوقش رو گرفت و اومد به پدر و مادرم هر کدومشون سه تا 10 هزار تومنی تازه و به منم سه تا 2هزار تومنی تازه داد و چقدر اون پول برامون شیرین بود(حقوقش واقعا کم بود نه اینکه بخواد کم بده!!سال 86بود) و من پولامو گذاشتم لای کتابم

 

+نوروز 94 که من داشتم واسه کنکور میخوندم و خب دوران کنمور میرفتم خونه مادربزرگ مادریم و چون خاله هام اومده بودن واسه تعطیلات من رفتم و تو یکی از اتاقای خونه ی نیم ساخته ی داداشم پتو پهن کردم زیر خودم و با علاقه درسمو خوندم

 

+7فروردین 94 که بعد ازمون دیدم ترازم 7100 شده و جقدرررر خوشحال شدم

+5اردیبهشت فکر کنم که داشتم حاضر میشدم برم قلمچی واسه گرفتن کارنامه م دوستم فاطمه زنگ زد و گفت گوزل بدو بیا با خوشحالی... رفتم دیدم ترازم شده 7500 و چقدرررر از ته قلبم خوشحال بودم ک تلاشم داره نتیجه میده و واسه مجله ی سری بعدی عکسم تو مجله چاپ شد و مادرم اون مجله رو نگه داشت یادگاری

 

+از سر جلسه ی کنکور ک اومدم بیرون و قلبم آروم میزد و میدونستم شاید خیلی عالی نشده باشه ولی راضی هستم

 

 

 

ادامه دارد...

والا من خجالت میکشم هی فرت فرت دارم پست میذارم ولی باید بگم 😐😐

عاقا 4تا اسلاید مقدمات سردرد رو نوشتم مونده 3تاش ک فقط یکی از این 3 تا اندازه ی کل اون 4تاس😐😐😐

چه خبرتووونهههه چهههههه خبرتونههههه😑😑😑

دستم داغون شد عاقا😑😑

اگه خودم ننویسم هم کی میاد ب من جزوه ی آماده بده آخه؟؟😑😑

متاسفانه گند زدن تو رفرنسمون و اصن بخونیشم فایده نداره واسه امتحانم میگن همین جزوه جوابه ولی حقیقتا حس میکنم دچار فیشر دارم میشم😑😑😑😐😐😐

والا من خجالت میکشم هی فرت فرت دارم پست میذارم ولی باید بگم 😐😐

عاقا 4تا اسلاید مقدمات سردرد رو نوشتم مونده 3تاش ک فقط یکی از این 3 تا اندازه ی کل اون 4تاس😐😐😐

چه خبرتووونهههه چهههههه خبرتونههههه😑😑😑

دستم داغون شد عاقا😑😑

اگه خودم ننویسم هم کی میاد ب من جزوه ی آماده بده آخه؟؟😑😑

متاسفانه گند زدن تو رفرنسمون و اصن بخونیشم فایده نداره واسه امتحانم میگن همین جزوه جوابه ولی حقیقتا حس میکنم دچار فیشر دارم میشم😑😑😑😐😐😐

چون تازه راه اندازی شده فعلا خیلی کامل نیس ولی بنظرم ایده خیلی عالی ای هستش  :)

گفته بودم طب سنتی 20 گرفتم؟؟🤣🤣🤣

تئوری عفونی هم ک فکر میکردم خیلییی افتضاح دادم 16 شدم

تئوری اورو هم 17😑😑

 

+از اشتباهات بزرگم این بود ک عفونی رو خوب نخوندم و پشیمونم.باید تو اینترنی جبرانش کنم

بجاش الان نورو دارم میخونم خوب خوب🥰

2تا وست حدید گذاشتم نمیدونم چرا دیده نمیشه🙄🙄🤔🤔

آسایش

وااااییییی خدااا

فکر میکردم فقط همسر همینطوره😑😑

هیچ وقتم درس عبرت نمیگیره

من به اندازه ی اون تو بازار نبودم و شاید از خیلی چیزا سر در نیارم ولی عقلم ک کار میکنه ک😑😑

دقیقا واسه ما هم خیلی پیش اومده ک من به همسر گفتم این کارو بکن یا نکن به حرفم گوش نداد و ضرر کرد😑😑😑😑

اوایل والا منم بهش نمیگفتم میگفتم یوقت غرورش خدشه دار نشه😑😑😐😐

ولی از یجایی دگ قشنگ به روش میارم

میگم ببین هر دفعه ک به حرف من گوش نمیدی ضرر میکنی... چقدر بهت گفتم نکن... چقدر بهت گفتم بکن... حرف زنتو قبول نداری و همش ضرر میکنی😑😑😑

اونم هیچی نمیگه چون میدونه حق با منه

و خب منم از روی حرصم و دلسوزیم واسش میگم و دعواش میکنم تا دفعات بعد آدم باشه و ب حرفم گوش کنه😑😑😑

 

 

+وارد زندگی ک بشی طول میکشه تا بتونی بفهمونی هر چی تو فیلم پورن میبینه واقعیت نداره و همش ساختگیه!!

 

ولی من خودم همچنان منتظرم همسر مث فیلما باهام رفتار کنه🤣🤣🤣🤣  #شوخی

 

کتاب زنان و قدرت از مری بی یرد

 

اصن اون پاراگراف بالایی رو ک خوندم انقدر برام سنگین بود ک دگ نمیتونم ادامه بدم کتاب رو

و جمله ی آخرش...

فکر نمیکردم ک تو کشور غیراسلامی هم زن اینقدر سرکوب میشه... 

 

با اینکه خیلی با بچه دار شدن موافق نیستم ولی مجبورم داشته باشم

پس پسرم رو جوری تربیت میکنم ک عروسم بیاد ازم تشکر کنه

چه انجام دادن کارای خونه

چه درک کردن همسرش

بها دادن بهش

احترام گذاشتن بهش

کادو خریدن واسش

 

از الان گفته باشم آقای پسر

شیرمو!! حلالت نمیکنم اگر اشک عروسم رو در بیاری😑😑😑

این گل گدوت هم دگ شورشو در آورده😐😐

هر فیلمی معرفی میشه این توش هس😐😐

چون تو  wonder woman خوب بودی دلیل نمیشه دگ ازین ب بعد تو همه فیلما باشی ک😐😐

شده مث مهران رجبی خودمون😐😐

اونور قضیه

خبببب

ازونجایی ک الان pms م شدید نیس و عقلم کار میکنه بذار رفتارهای همسر رو از یه سمت دگ هم نگاه کنیم

اول بذار از خونه پدری شروع کنم

تا قبل ازدواج خب مسلما پدرم خرجم رو میداد و من بعد پایان ترم 4 ازدواج کردم ک خرجم افتاد گردن همسر

پدر من خب یکم زمین کشاورزی داره ک هر سال موقع درو ازش پول میاد و یه مغازه که اجاره میده(الان دست همسره) خودش موذنه و کاری نمیکنه و خب یارانه ی 3 نفر رو هم میگرفت اونموقع!!!تمام درآمدمون همین بود

برادرمم معلمه که خب اونم با اینکه گاهی خرید خونه میکرد ولی اکثریت خرجا با پدرم بود

یه گاو داشتیم ک هنوزم داریم و مادرم با فروختن شیر و ماست اون گاو خرجی منو میدادن و بابام هر ماه میرفت بانک 200 پولی ک مامانم 500 تومن 500 تومن جمع کرده بود میزیخت ب حساب من

گاااهییی هم سبزی اینا میفروختن ولی خب زیاد نبود اونقدر

گاهی هم تو فصل مناسب سبزی خورشتی و اسفناج میکاشتن و میفروختن

تمام در آمدمون همین بود

و خب منم با دیدن تمام اینها تا جای ممکنه صرفه جویی میکردم ک خانواده م تحت فشار قرار نگیره.اول دانشگاه هم ناصر داییم 500 تومن ریخت ب حسابم ک خب قسمت زیاذیش رفت واسه کتابای اون ترمم و چون ترمک بودم نمیدونستم چی ب چیه هنوز یکم خرجم زیاد بود!!!

ترمی375 تومن هم پول خوابگاهم بود

 

حالا بیایم به اینور ازدواجمون

اینکه تو خود عروسی چقدر هوای همسر رو داشتم بماند!! حتی پدر و مادرمم دلشون سوخت برام ولی باز هیچی نگفتن چون میدونستن عاشقشم

خود همسر و خانواده شم خوب میدونن ک چقدر مراعات کردم و همه چی رو گفتم نمیخواد مبادا به خانواده ها فشار مالی وارد بشه

و این شد ک فردای عروسیمون همسر حتی هزار تومنم بدهی نداشت ب کسی

من با وام مخالفم ولی وام ازدواجمون رو گرفتیم ک 20 تومن بود اونموقع و منم طلاهامو فروختم حتی اونایی ک مادرم برام خریده بود و با 28 میلیون تومن همسر مغازه شو راه انداخت بهمن سال 96 تو مغازه ای ک از بابای من اجاره کرده بود 

 

بعد ازدواج هم واسه خرج کردن پول خیلی هواشو داشتم ک یوقت کم نیاره و پولی هم اگر داره بذاره واسه کارش ک بیشتر پیشرفت کنه

البته اونم اگر چیزی ازش میخواستم نه نمیگفت و در خد توانش برام میخرید

مانتو و شلوار هر وقت خواستم برام خریده و منم زیاد نمیخواستم خب ازش...سالی نهایت 2تا مانتو میخریدم

تو این 3ونیم سال یدونه فقط کاپشن خریدم

لباس زمستونی ولی چند دست خریدم

یبارم واسم کیف و کفش مجلسی گرفت ک خب قیمتش ارزون نبود ولی اوووونقدرام گرون نبود ک بگم واسش سنگینه

تعداد محدودی هم لباس

البته اینایی ک اینقدر کم خریدم نه اینکه تون بگه واست نمیخرم

خودم نمیگفتم میخوام ک یوقت تحت فشار نباشه

کم کم تو کارش پیشرفت کرد و درآمدش روز به روز بالاتر رفت

انگار خدا بهش نظر کرده باشه

همزمان هم با توجه ب تورم جامعه قیمت همه چیز میرفت بالاتر و خرج منم بیشتر میشد

الان تقریبا ماهی1 میلیون خرجم میکنه

چون خورد و خوراک اینجا خیلی واسم گرون تموم میشه وگزنه چیز اضافه و خاصی نمیخرم

بجز هرازگاهی که میرم خرید

یا مثلا دیروز ک میخاستم برم شلوار بخرم

رمز دوم بانک ملیشو بهم داده و تا سقف 100 هزار تومن در روز میشه ریخت.من 100 زدم و 209 تومن تو حسابم شد.چون میخاستم 2 تا بخرم میدونستم کم میاد واسه همین بهش پیام ذادم 200 دگ ب حسابم بریزه و ریخت همونجا

دوباره بازار ک بودم زنگ زد که اگر پول لازم داشتی یه ندا بده تا برات بریزم و منم گفتم لازم نیس ولی بازم 100 تومن دگ ریختم ک یوقت کم نیارم

یا اوندفعه ک رفتم لباس زیر خریدم و بجای تراپی اینجری شده بود واسم بازم گفت فدای سرت ک گرون شده و تو بخندی واسم کافیه!! 

ازین حرفا خدا رو شکر بلده بزنه

البته تا زمانی ک خرجم خیلی گنده نشه!!!

یعنی تا زمانی که خرجام متوسط باشه همه چیز فدای سرمه و قربونم میره ولی اگر گنده بشه مث کیف470 تومنی عصبانی میشه😐😐😐

نمیدونم شاید انتظار من ازش زیاده

شاید واقعا نُرم جامعه همین باشه!! 

من سعی میکنم خرجمو با دخل اون هماهنگ کنم و خودش گفت ک ماهی حداقل 15 تومن سپد خالص داره از مغازه!!

نمیدونم والا

شایدم من انتظارم ازش زیاده!!

امروز تو توییتر خوندم که:

داشتن سکس خوب با یه نفر بهش معتادت میکنه

😞

نهرداد پیام داده میگه ام کلثوم فردا ساعت 19 امتحان زبان داره و من میتونم بجاش امتحان بدم؟؟؟

حالا ام کلثوم کیه؟؟؟

دیوار به دبوار خونه چند ماه پیش دقتر قضایی زدن ک رییسش این خانم ام کلثوم هستش

خانم باردار میشه و زایمان میکنه و از مادرشوهر من میخواد ک پسرش رو نگه داره واسش اونم قبول میکنه با وجود مخالفت تمام اعضای خانواده و جلو همه وامیسته و به حرف کسی گوش نمسکنه فقط واسه خاطر ام کلثوم(کلا مادرشوهرم تز فداکاری زیاد برمیداره!)

و این خانم ام کلثوم ب بهونه ی اینکه پسرش تو خونه س وقت و بی وقت و بدون در زدنی چیزی وارد خونه میشه و همه جا رو میگرده!!!!

اصن چیزی ب اسم حریم خصوصی حالیش نیس!!

براش مهم نیس ک ما داریم غذا میخوریم...در حال استراحتیم یا هر چی

کلا تو این مدت تو خونه احساس راحتی نداشتیم اصن

مادرشوهرمم هیچی بهش نمیگفت

پسرا یچی بهش بگن هم بیا و جمعش کن

تا اینکه چند وقت پیش یهو تو خونه حال محمدطاها(پسرش)  بد میشه و آمبولانس میاد!!!! 

این میگذره و چند روز پیش دوباره محمدطاها بعد تب تشنج میکنه و باز حالش بد میشه

و این میشه ک مادرشوهرم میگه دگ پسرتو نگه نمیدارم!!!

و خب کلا بخاطر این پررو بودن و بیشعوزی ام کلثوم تو این مدت من ازش خوشم نمیاد به هییییچ عنوان  -__-

حالا ازم خواسته ک براش امتحان زبان بدم(قبلا چند بار جای مهرداد و میثم و همسر امتحان دادم چون خودشون هیچ سر رشته ای از زبان ندارن حتی کوچکترین چیزی!!!) 

از یه ور ازش خوشم نمیاد از اونورم باید حفظ ظاهر کنم و بدبختانه تایم امتحانشم جوری نیس ک بگم اونموقع بیمارستانم😑😑😑😑

هیچی دگ

باید بگم باشه امتحان میدم بجاش😒😒

 

 

+برای خونه گرفتن تو رزیدنتی همسر اوکی قطعی نداده ولی گفتش ک اگه میخوای خونه بگیری باید بیای طرح کار کنی تا بتونی پول پیش خونه تو جور کنی

وسط طرح هم میتونم آزمون بدم و برم تخصص

حالا میمونه یچیزی

من تقریبا 1 سال باید برم طرح

و اصصصلا دلم نمیخواد تو این یک سال خونه ی مادرشوهر باشم و راضی کردن همسر واسه اینکه بخاطر یک سال خونه اجاره کنیم سخته

میدونم ک سرش درگیری خواهیم داشت

امروز صبح هم باز حرف از وکالت زد و من گفتم نمیدم.گفتش پسر قپل و قرارامون چی؟قبلا گفتی میدم. منم گفتم خودم تنم سالمه نمیخوام بدم کاری لازم باشه هم خودم انجام میدم

سریع قهر کرد و گوشی رو قطع کرد😐😐 و خب عکس العملش واقعا برام مهم نیستش

تاااازه شم

قبلا بارها گفتم ک من خیلی خیلی ساده بودم و حتی هنوزم هستم  و هیچوقت ب کسی شک بدی نمیبردم و نمیبرم😐😐😐 متاسفانه

و سالها قبل تو دوران دوستیمون سر یه شوخی همسر روی برگه آچار نوشت که عاره مثلا من فلانی قول میدم که تمام حقوقم رو به فلانی بدم و تا ذره ی آخرش هیچیش ولسه من نیست و هر چی ک میخواد باید واسش بخرم و ازین چرت و پرتا و بهم گفت زیرشو امضا کنم و انگشت بزنم منم کردم😐😐😐 فوش ندین میدونم خیلی خرم

و فک کنم بعد ازدواج بود ک دیدم هنوزم اون برگه رو داره و تو کیف لپتاپ تو مغازه بود

از اون موقع دنبالشم ک تو ی فرصت مناسب اون برگه رو بگیرم و پاره پوره ش کنم ولی نمیشه و خیلی حرص میخورم بخاطرش

من اونموقع از روی صداقت و ساذگی و دوست داشتنم امضا کردم ولی اون برگه رو هنوزم نگه داشته.. انگار یجور آینده نگری کرده ک یوقت اگ من خواستم ازش جدا بشم بتونه حقوقم رو واسه خودش بگیره!!!! و خب مسلما بهم برخورده

 

همیشه بهم میگه ک تو حقوق بگیری فلان میکنی و یه دکتر میبینی ازش خوشت میاد و دوست داری باهاش باشی و حتما از هم کلاسیات خوشت میاذ و انننقدر حرفای بدی بهم میزنه ک هر کی جای من بود اصلا باهاش ازدواج نمیکرد چه برسه ب اینکه ازدواج بکنه و بخواد جدا بشه!!! 

البته دروغ چرا منم تو یه بازه ای خییلییی به جدایی فکر میکردم چون واقعا با بودن در کنارش داشتم داغون میشدم ولی طی ی اتفاقی فهمیدم ک اولا خانواده م پشتم نیستن و دوما حتی اگر ب حمایت اونا نیاز نداشته باشم و خودم مستقل شم بازم ناراحتی و غم و غصه ی اونا رو چیکار کنم؟؟؟؟؟  این شد ک فعلا انگار جدایی رو از سرم بیرون کردم و ب خودم میگم ک نباید سر مسائل کوچیک(!)  جدا بشم!! 

 

الانم میدونم ک بیخود و بی حهت دارم سر اتفاقی ک نیفتاده ذهنم رو مشغول میکنم ولی همیشه برام ناراحت کننده س ک همیشه بخاطر خودش و خانواده ش منو نادیده میگیره و تمام فداکاری ها و گذشت های من انگار هیچه!!!! 

تازه شم

به این فکر کردم ک من اگر بخوام خونه بگیرم حداقل ی لباسشویی واسش لازمه و پولم ب ال جی و سامیونگ و بوش و اینا ک نمیرسه!!  باید ی ایرانی بخرم. در حالی ک حهیزیه م لباسشویی ال جی م خوبشو گرفتم و اون باید خونه مادرشوهرم بمونه!!! 

ناراحت نمیشدم اگر خودم یکی بهترشو میگرفتم ولی خب میدونم ک نمیتونم!!!

 

+حقوق اینترنی تقریبا1500 شده واسمون انگار!!  بیخیال قاشق و ظرف و اینا...

باید جمع کنم حداقل یه لباسشویی  یا یخچال ایرانی قابل قبول واسه خودم بخرم

همسر ادعاش خیلی زیاده واسه پول داشتن و دست و دلباز بودن و اینا ولی ب منمه میرسه ی مقدار ته میکشه و همش میناله ک هیچی ندارم!!!  ب مادر و پدرشم میرسه منه بدبخت خودم رو میکشم و میگم هیچی واسشون کم نذاریاااا... از هر چیزی چندتا چند تا بگیر یوقت کم نیارن. بهترین چیزا رو براشون بخر و فلان و فلان

البته مادرشوهرمم همینا رو در رابطه با من ب همسر میگه ولی خب.. چه فایده!! 

یه بار بهش گفتم میخوام یه کفش خوب بخرم واسه بیمارستان چون خیلی زیاد سر پا هستیم واقعا کمر درد و پا درد میگیرم ث خیلی اذیت میشم... قیامت به پا کرد!!! یعنی واسش مهم نبود ک من جقدر بدن درد میگیرم بخاطر نامناسب بودن کفشم و حاضر نبود 1 تومن خرجم کنه

ولی همیشه میگه هرچی دکتر لازم باشه مادرم رو میبرم و هرچند میلیون ک لازم باشه خرج میکنم تا حالش خوب شه!!! 

ازینکه واسه مادرش خرج کنه ناراحت نمیشم. ازینکه واسه من حاضر نیست خرج کنه دلم میشکنه!!! 

بخاطر اون کیفم ک 470 خریدم چه قیامتی به پا کرد...

بخاطر چارقدی ک 650 واسم خرید هنوزم منت میذاره و حقیقتا پشیمونم ک چرا گرفتمش...

واسه همینه ک بخاطر رسیدن اینترنی خوشحالم

چون دگ دستم تو جیب خودمه و لازم نیس منتشو بکشم... 

یه جوش خیلی زشتی به شکل تجمعات چند تا جوش ریز رو قسمت پایین و راست لبم در اومده ک خیلیم میخاره و رو مخمه😑😑😑😑

 

پ.ن:

چقده من خنگم🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

خب تجمع وزیکول های ریز میشه ویروس دگ🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

تبخال لعنتی😑😑😑

وقتی یه عزیزی فوت میکنه واقعا بودن در جمع عزادار به تسکین دردات کمک میکنه

ولی خب همیشه هم از مضور پیدا کردن تو محل عزا ترس دارم

نمیدونم چرا ولی برای رفتنش استرس میگیرم

امروز صبح میتونستم برم و فردا برگردم ولی باز هم همین ترس...

زنگ زدم ب همسر پرسیدم چیکار کنم؟؟؟ گفتش امتحان داری بشین درستو بخون بعدا ک اومدی برای تسلیت میری

منم ک دنبال بهونه واسه نرفتن بودم ب مامانم گفتم همسر میگه نمیخواد بیایی و اونم با وجودی ک دوست داشت بیام با تفکر سنتی و مردگراش گفت پس به حرف شوهرت باش!!

 

وقتی داییمم فوت کرد فردای تشییع جنازه اولین روز سمیو عملیمون بود و باید میرفتم بیمارستان و 3صبح با همسر ب سمت این شهر حرکت کردم

اگر اون موقع تجربه ی الآنم از بیمارستان رفتن رو داشتم مسلما نمیومدم و میموندم و اونقدی گریه میکردم ک خالی بشم

ولی خب اسم جراحی اونقدی واسم گنده بود ک ترسیدم و خاله ها و داییامم گفتن برو به درست برس...الان ک داییت نیست تو باید راه اونو ادامه بدی و من هنوزم که هنوز از شوک فوت داییم بیرون نیومدم و قلبم پر از غمه و همش تظاهر میکنم به فراموش کردنش و عادی شدن نبودنش... 2سال گذشته از اون روزا

هنوزم وقتی یادم میفته ک داییم چقدر غریبانه رفت 

یادم نمیره روز جمعه رو ک داییام از ارومیه بود فکر کنم جسدش رو آوردن و داییام باید برای شناسایی جسدش میرفتن

وقتی برگشتن دیدم که چقدررر پیر شدن و چقدررر شکسته شدن

چقدر سنگینه ک بری و داداشت رو ببینی که یه دست و یه پا نداره...جسدش نابود شده...

دایی عزیزم خیلی بد رفت...خیلی تنها رفت...

خیلی دوست دارم ادامه ی داستان آشناییم با همسر رو بنویسم ولی خب واقعیتش دگ از اونجا به بعدش اکثرا خاطرات تلخ هستن ک دوست ندارم یادشون بیفتم پس بیخیال میشم

ایندفعه وااااقعا تراپی  :)))

عاقا با اسما رفتم بیرون

خیلی وقت بود ک میخواستم شلوار بخرم از تابستون شاید ولی اصن موقعیتش پیش نمیومد

چون من شلوار راسته میپوشم و خب شلوار راسته دگ ب آسونی پیدا نمیشه الان و هر مغازه از بری میگه فقط جذب داریم  :|||

این شد ک امروز دل و زدم به دریا و با اسما ک میخواست بره واسه بوفه هایلایتر و اینا بخره منم رفتم بیرون و اون قسمتی از شهر رفتم ک قیمتاش شاااید مناسبتر باشه!! بازار امام

یه لی گرفتم آبی 180 تومن ک خب باید خواسم باشه چاق نشم وگرنه توش جا نمیشم😅😅

یدونه هم برای اولین بار پارچه ای مشکی خریدم که فوووووق العاده راحتم توش🥺🥺 اصن انقدی ک راحته میشه ب عنوان شلوار راحتی ازش استفاده کرد🥺🥺 از جینمم نرک تر و نازک تره ولی خب  ایستشم خوبه و در کل دوستش دارم🥰🥰 اینو 165 خریدم🥰🥰

هیچی دگ

فقط همینا رو خریدم و بسیییییی خوشحالم😁😁😁

تو راه هم رفتم شیرین عسل 300 گرفتم از شملات مورد علاقه ی همسر خریدم🥰🥰🥰🥰

قربون شوهر گلی خودم برم من انقده دلم براش تنگ شده🥰🥰

اونم مشخص دلش تنگ شده هاااا  :)))  اصن از طرز حرف زدنش مشخصه  :)))  به شکل عجیبی مهربون میشه باهام و نرم حرف میزنه  :))))

البته اینکه دیشب بهش هشدار دادم منسم نزدیکه هم بی تاثیر نیست  :)))

در کل خودم بهش هشدار میدم و میگم ک من این روزا خیلی نرمال نیستم و تو خودت مواظب باش دگ😁😁

 

امروز یهویی هوا گرم شد🙄🙄 ظهر ک ما رفتیم بیرون ک حتی گرم بود اصن😶😶🙄 الان ولی یکم خنک تر شده به نسبت🙄

 

+گفته بودم ک همسر با خونه گرفتن تو رزیدنتی مخالفه و میگه باسد خوابگاه باشی و خب منم قبول کرده بودم

حدیدا فهمیدم ک دانشگاهمون ب رزیدنتا خوابگاه نمیده

به همسر گفتم ک عاره همچین قانونی دارن اینا و فلان

یلحظه خواست موضع بگیره ک عاره خونه بگیری اصن امنیت نداری و من مخالفم و فلان و فلان

ک خب در کمال آرامش گفتم عزیزم منم ک قبول کرده بودم خونه نگیرم الانم نمیگم ک ختما باید بگیرم یا همچین چیزی.فقط دارم میگم ک همچین قانونی وجود داره و من خودمم تازه فهمیدم.همین

و خب آروم شد قدرت خدا  :))))

یکی از بزرگای فامیلمون...شاید بهتره بگم بزرررگ فامیلمون و ریش سفیدمون و به توعی تکیه گاهمون رو از دست دادیم...

صبح ساعت 6 و55 همسر پیام داد فلانی فوت کرده...

در عالم خواب جواب دادم: اوه اوه

از بیمارستان ک اومدم خواستم بخوابم نشد هر کاری کردم نشد

میدونستم یچیزی ته ذهنم داره آزارم میده ولی نمیدونم چی بود تا اینکه به خودم اومدم و دیدم بخاطر از دست دادن اون عزیز ناخودآگاه بدنم رفته رو حالت سوگواری...

و واقعا ناراحتم

من هیچوقت باهاش کلوز کانتکت نداشتم یا مثلا مثل پدربزرگم نسبت بهش احساس عشق نداشتم

ولی همیشه بهش احترام میذاشتم و ته ذهنم میدونستم ک اگر روزی ی مشکل جدی واسمون پیش بیاد کسی رو داریم ک ازمون حمایت کنه

متاسفانه دگ از دستش دادیم

البته فوتش بخاطر کهولت سن بود و 93 سال داشت و چند وقتی بود ک مریض و خونه نشین شده بود(تا قبل اون خوب بود حالش) و همه میدونستن ک به همین زودی رفتنیه

کسی بود ک یجورایی«پدر» شهرمون حساب میشد....

شاید در همینه ی زمینه ها خوب نبوده باشه ولی به خیلیا خیرشو رسونده

همینکه اونقدر به اینور و اونور زد که برای شهرمون بیمارستان ساختن و الان داره تجهیز میشه

همینکه یه بنده خدایی رو از مرگ برگردوند

به خیلیا کمک کرد....

متاسفانه نمیتونم بگم کی هستش چون تو منطقه ی خودمون آدم خیلی سرشناسیه...

واقعا دلم گرفته براش...

قرار شد اتاقمون رو عوض کنیم و بریم یه اتاق کوچیکتر

فقط یدونه پنجره داره اونجا

اسما میگه من واسم مهم نیس که کنار پنجره باشم یا نه پس باید بین من و صالحه قرعه کشی کنیم

یعنی یک و نیم سال آینده رو باید بدون پنجره باشم؟؟؟ 😭😭😭😞😞😞😞

 

 

+صالحه دختر خوبیه و از معدود آدمای اطرافمه ک حرف همو میفهمیم و تو شرایط خوب و بد بالاخره یجوری با هم کنار میایم

ولی خب گاهی فکر میکنم آیا واقعا میخوام که 1ونیم سال اینترنی رو با اون باشم؟؟؟؟؟؟ 

خسته م و حوصله ی نوشتن ندارم

 

+امتحان روان خوب بود  :)

دل و روده های عزیزم تو رو خدا اذیت نکنین دگ مث بچه آدم بی سر و صدا کارتونو بکنین دگ این همه جلب توجه واسه چی آخه  -__-

حالا درسته یوقتایی من نمیتونم بهتون برسم ولی به یه سنی رسیدین ک بدونین زندگی بالا پایین داره و همیشه هم نمیشه ک واستون گل و بلبل باشه ک عزیزان من  -___-

یکی از اساتیدی ک هیچوقت فراموش نمیکنم دکتر الف استاد فارماکولوژیمون هستش

انننقدییی ک این مرد خوب و cool بود و سر کلاساش از خنده غشششششش میکردیم

+خاطرات ژاپن محاله یادم بره...

بعدا میام راجبش میگم حتما

فعلا بچه ی خوبی شدم و دارم واسه امتحان فردام درس میخونم

باز چرا ناهار امروزمم بهم نچسبید؟؟  ://

فک کنم تا عدسی نپزم دلم ول کن نیس  ://

مرغ و هویج پختم که خب خوب شده بود و خوشمزه طبق معمول ولی روغنش خیلی زیاد شده بود  -__- یکی این نچسبید

یکیم اینکه سالاد(خیار و کلم سفید) درست کردم قبلنا از سس فرانسه ی صالحه میزدم ولی امروز سس سفید خودم رو زدم که خب اونم خوشمزه نشد و نچسبید  -__-

یکیم نونم که محلی بود و به این نتیجه رسیدم ک مرغ و هویج با نون محلی خوشمزه نمیشه  -___-