دلم نه بیمارستان رفتن میخواد نه خونه رفتن

دلم یجایی رو غیر این دو تا میخواد برای مدت حداقل 1 ماه

دلم هیجان میخواد

راحتی خیال میخواد

دلم یجایی رو میخواد که صبح ها انگیزه ی بیدار شدن داشته باشم

با اینکه وقتشو دارم ولی حوصله ی درس خوندن رو ندارم اصلا

از خونه بودن هم خوشم نمیاد

همه چیز برام تکراری و خسته کننده شده

دلم میخواد در طول روز اونقدر خوش بگذرونم که شبا از خستگی له باشم و نصفه شب از خستگی خوابم ببره

خیلی وقته ک بخاطر محدودیت هایی ک برای خودم گذاشتم تو هیچ عروسی ای نرقصیدم 

دلم یه عروسی مختلط میخواد که توش هرچقدر دلم میخواد برقصم

دلم لب ساحل میخواد

دلم قایق موتوری میخواد

دلم پیاده روی تو جنگل میخواد

دلم شب بیرون خوابیدن میخواد

ذرت مکزیکی های داغ و تند حین پیاده روی

دلم میخواد از ته دل بخندم

هیچ نگرانی ای نداشته باشم

حقیقتا حق من از زندگی این نیست

حس میکنم حقمه که از یجایی ب بعد دگ حس خوشحالی و خوشبختیم کامل باشه که خب انگار هنوز وقتش نشده 

دلم خواست الان تابستون باشه و من با یه لباس کوتاه و یه کلاه رو سرم موهامم باز کرده باشم و لب ساحل بدوم و بخندم

دلم خواست هرکاری که دوست داشتم بکنم و کسی منو قضاوت نکنه