یکی از بزرگای فامیلمون...شاید بهتره بگم بزرررگ فامیلمون و ریش سفیدمون و به توعی تکیه گاهمون رو از دست دادیم...

صبح ساعت 6 و55 همسر پیام داد فلانی فوت کرده...

در عالم خواب جواب دادم: اوه اوه

از بیمارستان ک اومدم خواستم بخوابم نشد هر کاری کردم نشد

میدونستم یچیزی ته ذهنم داره آزارم میده ولی نمیدونم چی بود تا اینکه به خودم اومدم و دیدم بخاطر از دست دادن اون عزیز ناخودآگاه بدنم رفته رو حالت سوگواری...

و واقعا ناراحتم

من هیچوقت باهاش کلوز کانتکت نداشتم یا مثلا مثل پدربزرگم نسبت بهش احساس عشق نداشتم

ولی همیشه بهش احترام میذاشتم و ته ذهنم میدونستم ک اگر روزی ی مشکل جدی واسمون پیش بیاد کسی رو داریم ک ازمون حمایت کنه

متاسفانه دگ از دستش دادیم

البته فوتش بخاطر کهولت سن بود و 93 سال داشت و چند وقتی بود ک مریض و خونه نشین شده بود(تا قبل اون خوب بود حالش) و همه میدونستن ک به همین زودی رفتنیه

کسی بود ک یجورایی«پدر» شهرمون حساب میشد....

شاید در همینه ی زمینه ها خوب نبوده باشه ولی به خیلیا خیرشو رسونده

همینکه اونقدر به اینور و اونور زد که برای شهرمون بیمارستان ساختن و الان داره تجهیز میشه

همینکه یه بنده خدایی رو از مرگ برگردوند

به خیلیا کمک کرد....

متاسفانه نمیتونم بگم کی هستش چون تو منطقه ی خودمون آدم خیلی سرشناسیه...

واقعا دلم گرفته براش...