آلما یه سوال پرسیده بود که

امشب تا ساعت دوازده یه ژانر رو بریم جلو:
یه لحظه‌ی جذاب زندگی‌تون رو به یاد بیارین. لحظه‌ای که دوست دارین تکرار شه و یا حتی زمان همونجا متوقف شه.
:)
 

 

خبببب

واسه من ازینجور لحظات خیلی زیادن و نمیتونم بگم کدومش برام بهتر و موندگار تره!!

+کلاس اول که بودم با دوستام هانیه جعفری و عاطفه صحتی و فاطمه جعفری حتی همون موقع هم دلم میخواست زمان متوقف بشه و پیش دوستای عزیزم بمونم ک فقط همون سال باهاشون بودم و از دوستانی هستن ک تا عمر دارم فراموششون نمیکنم...دوست هم ندارم فکر کنم ک شاید اونا منو فراموش کرده باشن!!

 

+وقتی که داداشم دانشجوی تربیت معلم بود و اولین حقوقش رو گرفت و اومد به پدر و مادرم هر کدومشون سه تا 10 هزار تومنی تازه و به منم سه تا 2هزار تومنی تازه داد و چقدر اون پول برامون شیرین بود(حقوقش واقعا کم بود نه اینکه بخواد کم بده!!سال 86بود) و من پولامو گذاشتم لای کتابم

 

+نوروز 94 که من داشتم واسه کنکور میخوندم و خب دوران کنمور میرفتم خونه مادربزرگ مادریم و چون خاله هام اومده بودن واسه تعطیلات من رفتم و تو یکی از اتاقای خونه ی نیم ساخته ی داداشم پتو پهن کردم زیر خودم و با علاقه درسمو خوندم

 

+7فروردین 94 که بعد ازمون دیدم ترازم 7100 شده و جقدرررر خوشحال شدم

+5اردیبهشت فکر کنم که داشتم حاضر میشدم برم قلمچی واسه گرفتن کارنامه م دوستم فاطمه زنگ زد و گفت گوزل بدو بیا با خوشحالی... رفتم دیدم ترازم شده 7500 و چقدرررر از ته قلبم خوشحال بودم ک تلاشم داره نتیجه میده و واسه مجله ی سری بعدی عکسم تو مجله چاپ شد و مادرم اون مجله رو نگه داشت یادگاری

 

+از سر جلسه ی کنکور ک اومدم بیرون و قلبم آروم میزد و میدونستم شاید خیلی عالی نشده باشه ولی راضی هستم

 

 

 

ادامه دارد...