جدیدا انقدر راحت با ناراحتی های کوچیک کنار میام و به دل نمیگیرم و قهر نمیکنم که واسه خودم عجیبه!!!

 

+همسر میگه فردا ناهارو برداریم و بریم بیرون بخوریمش!

البته هنوز معلوم نیس کجا بریم!

 

+دیروز نفرو رو تموم کردم امروزم اننننن شاءالله قراره گوارش رو تموم کنم و با حساب خودم اگر هر روز طبق برنامه م بخونم در طی 17 روز آینده یک دور میکنم و 5روز هم برای مرور میمونه

 

+همسر به شکل خیلی اعصاب خرد کنی اصرار داشت که برای امتحان آیین نانه بخونم و منم میخوام فقط نمونه سوال بخونم واسش

ول میکرد مگه؟؟  میگفت بااااید اولین بار قبول بشی و کتابو هم بخون که حتما قبول بشی

چاره ای نداشتم و گفتم اگر قبول نشم فلان کارو برات میکنم(یچیزی که خییییلیییی دوست داره انجام بده ولی من نمیذارم!!!) 

الان ول کرده میگه خدا کنه قبول نشی  :))) 

رفت فکر کنه ببینه چیکار میتونه بکنه که من قبول نشم و بتونه به آرزوی دیرینه ش برسه  :)))  

 

 

پ.ن:

مامانم زنگ زد و رفتم برای بابا بزرگم آمپول ب کمپلکس زدم

چققدررررر وقتی میبینمش دلم میگیره و ناراحت میشم ازینکه نمیتونم پیشش باشم و کمکش کنم

پارکینسونش خیلی تشدید شده پ الان ختی برای بلند شدن از حاش به کمک نیاز داره..واسه این پهلو اون پهلو شدن حتی...گاهی واسه حرف زدن حتی تاخیر داره

خیلی دلم میگیره

آدمی با این حجم از فهمیدگی و تجربیات زندگی جوری شده که به جز زنش هیشکی کنارش نیست

کسی که قبلا اون همه تو منطقه ابهت داشت و معروف بود الان چطور شده

خیلی دلم میخواد کنارش باشم و کمک حال هر دوشون باشم ولی متاسفانه نمیشه و کار یکی دو روز هم نیست

بابابزرگم از اون آدماست که وقتی دهنش رو باز میکنه دُر و گوهر میاد بیرون ازش