سلام

دلم میخواد خاطره ی خوب دیشب رو ثبتش کنم

میدونستم قراره دوستام برا تولدم جشن بگیرن ولی نمیدونستم که روز اومدنم میخوان اینکارو کنن🥰

عصر اسما گفت خوبی؟؟  خوبم

پریود که نیستی؟؟؟؟ نیستم

خب پس پاشو آماده شو بریم بیرون

باشه😁

خودم میدونستم ک واسه تولدمه ولی مثلا به روشون نمیاوردم😁

سر راه هم رفتن کیک خریدن😂😂

اول به من گفتن تو بمون بیرون یکم بعد اسما اومد گفت بیا خودت کیکتو انتخاب کن😂 رفتم دیدن هیچ کیک قشنگی که کوچیک هم باشه نداره و گفتم ک فرقی نمیکنه... دوباره منو از مغازه بیرون کردن ک خودشون انتخاب کنن😂😂

تازه بیرون بارون هم میباریداااا😂😂

ازونجا باز با تاکسی رفتیم باااالاااا که برسیم به کافه و وقتی رسیدیم 8و 20 بود و گفتن که یه ربع به 9 میبندن

هیچی دگ کیکمونو گرفتیم دستمون ک بریم یجای دگ بشینیم😂😂

و خب هییییچچچچ حای مسقفی پیدا نمیکردیم و همونطور ک نا داشتیم پیاده میومدیم پایین باد و بازون شدیدتر شد و مه هم اومد😂😂😂😂

حتی تاکسی نبود ک سوار شیم😂😂

اینا اسما و صالحه ن😁😂

اوووونقدی پیاده اومدیم که پاهام لههه شد😁

گفتیم اشکال ندارع حالا ک جایی رو نداریم بریم یجایی میشینیم کیکو میخوریم و پا میشیم و اونجا بود که فهمیدیم ما هیچ کبریت یا فندک و بشقاب و کارد و چنگالی واسه کیک نداریم😂😂😂

من رفتم از یکی از مغازه ها کبریت بخرم نداشت و فقط یه بسته ک توش 5تا کبریت مونده بود رو داد بهم گفت اگه کارتو راه میندازه همینو بگیر😂😂😂

باز رفتیم جلو تر به امید یه مکانی و دریییغغغغغ از جایی مسقف😂😂

نتیجه اینکه گفتیم حالا ک اومدیم بیرون حداقل شمع رو فوت کنم همینجا و کنار چند تا تخته سنگ وایسادیم ک شمعا رو روشن کنیم و باید بگم که اصلا موفقیت آمیز نبود😂😂😂😂

باد اومد و تمام 5 تا کبریتمون تموم شد و شمع ها همچنان خاموش😂😂😂😂

دگ اونقدی راه رفتیم که وارد محیط شهری شدیم و دیدیم عه!یه ساندویچی بازه و بیرون هم صندلی داره😂😂😂😂

و چون بارونم نم نم بود دگ همون بیرون نشستیم و و سه تایی باهم یدونه پیتزا با یدونه قوطی کوکا سفارش دادیم😂😂😂

قوطی کوکا 8 تومن بود لامصب واسه همین فقط یدونه گرفتیم😂😂😂

از صاحب مغازه هم فندک گرفتیم و شمعارو یدور اونجا فوت کردم🥰🥰

آرزومم این بود که خدایا سال 1400 بهتر از 99 باشه😂😂😁

آخر سرم دگ با اسنپ برگشتیم خوابگاه و تو خوابگاه کنار چایی داغ یباردگ شمعامو فوت کردم😁😂 و بالاااااخره تونستیم کیک رو بخوریم که انصافا خیلی خوشمزه بود😁🥰🥰🥰

اننقدی که دیشب خندیدیم و خوش گذشت باید بگم تا به الان بهترین تولد عمرم بود و اینکه همسر تولد نگرفت رو هم جبران کرد و نیازهای روحیم هم ارضا شد🥰🥰🤗

 

 

 

+چند روز قبل اومدنم تو خونه خودم کیک خامه ای درست کردم و در حالی ک همسر تو سالن دراز کشیده بود کیک رو گذاشتم رو اوپن و روشم شمع گذاشتم و فوتش کردم

همسر گفتش با اینکارت میخوای بگی ک من برات تولد نگرفتم و ناراحت شدی؟؟

منم گفتم نه بابا چرا باید ناراحت بشم و اصلا مهم نیست و این حرفا

برگشت گفت شاید من برات برنامه ای داشتم(عاره جون عمه ت) 

منم گفتم عیبی نداره ک تولد نگرفتی و ناراحت نیستم ازت و اینکارم واسه دل خودم کردم و منظوری نداشتم

واقعا نمیدونم چرا ناراحت نشدم!! شاید چون تجربه ثابت کرده ک نباید ازش انتظار خوبی داشته باشم!نه که خوبی نکنه!! میکنه ولی بعضی وقتا بعدش منت میذاره و به روم میاره به همین خاطر تا جایی ک بشه سعی میکنم کاری واسم نکنه!!! و خب شاید خوشحالم شدم که برای تولدم کاری نکرد!!!