نمیدونم قبلا گفتم یا نه

چند وقت پیش تو تعطیلات که خونه بودم نمیدونم حالم خوب نبود یا پریود بودم یا با همسر قهر بودم یا چی

که خب خانواده ی همسر هم متوجه خوب نبودن حالم شدن

مهرداد رفته به مامانش گفته به داداشم بگو زن داداشم رو ببره بیرون بگردونه...اون تو به زندگی تو شهر بزرگ و بیرون رفتنا عادت کرده و حتما وقتی میاد تو محیط کوچیک اینجا دلش میگیره

 

میخوام بگم این بچه حواسش به حال من بود و چققدرررر خوووبببب درک میکرد

چیزی ک حتی خودمم حواسم بهش نبود

 

+کاش همسر هم حواسش به حال روحیم بود...