نامه ی بلند بالایی ک برای همسر نوشتم
بعد اینکه اعتراض کرد که من همش بهت زنگ میزنم و تو همش میخوای منو از سرت باز منی
حق میدم بهش...رفتارم باهاش اصلا خوب نیس
تو حق داری گلم خودمم میدونم این چند وقته برات وقت نذاشتم و اپنطور ک باید و شاید نتونستم بهت محبت کنم
افتادم تو یه دور افسردگی که هنوز نتوستم ازش بیام بیرون
از وقتی اینترنی شروع شده اونقدرررر فشار روانی روم هست که هیچ جوره نمیتونم برات توضیح بدم چقدر زیاده
از یه ور هر جا میرم 20 نفر آدم بالاتر از خودم هست که هر لحظه منتظرم یکیشون سرم داد بزنه مسخره م کنه بیرونم کنه تحقیرم کنه
حتی پرسنل بیمازستان هم با آدم بد رفتار میکنن
ازونور اونقدر کار میریزن روی سر آدم که هر روز از یه جایی به بعد موقع راه رفتن میلنگم چون یا کمرم درد میکنه یا زانوم یا کف پام
از یه ور دگ اونقدر مریض میاد که باید همزمان حواسم به همشون باشه
دیشب ک همش زنگ میزدی تو از من گله میکنی چرا درست جوابتو نمیدم ولی نمیدونی که اون لحظه همزمان بالا سر دو تا زن حامله ای بودم که هم باید حواسم به نوار قلب بچه شون باشه هم باید قطره های سرمشون رو بشمارم هم باید همزمان انقباضاتشونو چک کنم که مبادا حال جنین بد بشه و مجبور شه برای سزارین بره و هر کدوم رو که ذره ای خطا کنم حداقل 4نفر آدم سرم داد میزنن جلوی کلی آدم دگ
ازونور شنبه اولین کشیک نورو با من افتاد با اتندی که گروهای قبل میگن مسخره ت میکنه و میگه شما هیچی نیستین و سواد ندارین و ال و بل و باز کلی دعوا شدن دگ
ازونور هی با خودم میگم تو کشیک اگر مریض بدحال اومد چه خاکی تو سرم بریزم چون استاد هم تلفنشو میگن جواب نمیده و اگرم زنگ بزنی دعوات میکنه
شاید نورو واقعا چیزی نباشه شاید بگی خب تهش دعوات میکنه و تموم میشه دگ ولی نمیدونی همین خودش چقدر برای من استرس وارد میکنه
حرفای مثل این رو اگر به تو بگم هم ک میشینی به عالم و آدم فحش میدی و لعنت میفرستی که این باز ناراحتم میکنه واسه همینم چیزی بهت نمیگم
حتی دوستامم دگ نمیبینم که با اونا حرف بزنم همش خودمم و خودمم و خودم و تنهایی و تنهایی خودم
باز همه اینا واسه یکی دگ شاید هیچ باشه ولی واسه من خیلیه
من هنوز نتونستم با این فضای سنگین اینترنی کنار بیام
ازونورم از تو دورم و دلتنگی تو هم میاد روش و حالمو بدتر میکنه
با تمام وجودم دلم برای بغلت ث دستات و نوازشات و بوسه هات تنگ شده
وقتایی ک بیمارستانم حتی میترسم گوشی دستم بگیرم که مبادا باز سرم داد بزنن
وقتایی هم ک میام خوابگاه از شدت سر درد ختی درست نمیتونم بخوابم... بدن قرص اصن نمیتونم بخوابم
اونقدم خسته م ک حال ندارم حتی بلند شم چیزی بخورم
دیشب تا بیام پاویون شام رو برده بودن و از شدت گرسنگی شکمم رو گرفتم و خوابیدم
اوووونقدر استرس دارم اوووونقدر ذهنم آشفته س ک نمیدونم چیکار کنم
ذهنم به هیچ جا قد نمیده
منظور بدی مسبت به تو ندارم
تو نه مقصری نه اذیتم کردی ولی من ک الان اول اینترنیم هنوز خیلی برام سنگینه
نمیدونم کی قراره به این وضعیت عادت کنم یا چجوری باید باهاش کنار بیام فقط میدونم که خیلی خیلی خیلی زیاد آشفته م
هی میام به خودم انگیزه بدم هی خودمو خوشحال نگه میدارم باز یچیزی پیدا میشه که منو بهم بریزه
ازت انتظار ندارم وضعیت منو درک کنی چون هم تو شرایط من نیستی هم روحیات من و تو فرق داره و من از نظر روحی اندازه ی تو قوی نیستم
ولی میدونم ک اگر توام تو این شرایط ولم کنی خیلی برام گرون تموم میشه
ازت خواااااهش میکنم یکم بهم فرصت بده بهم فشار نیار که حتما حرف بزنم و حتما بخندم و حتما فلان
بهم نگو تو فلان حرفو نمیزنی فلان کارو نمیکنی تو الی تو بلی
الان تنها چیزی ک نیاز ندارم اینجور حرف هاست
خودتم میدونی از قبل هم آدم کم حرفی هستم و الان تو این وضعیت خیلی برام سختتره ک بخوام حرف بزنم
مشکل از تو میست
مشکل از منم نیست
مشکل این وضعیتیه ک الان هستش و خب من واقعا به همراهیت نیاز دارم ک بتونم طی کنم
میدونم برای توام سخته
نمیدونم دگ چطور میتونم برات توضیح بدم که حرفامو بد برداشت نکنی و چی بگم و چی نگم
پ.ن:
عکس العملش؟؟
NOT BAD
حداقلش قهر نکرد :))