همسر امروز با دوستاش میره جنگل و احتمالا دو سه شبی بمونن

شایدم تا الان رفته باشه

روز 3شنبه بخاطر اتفاقی مجبور شد بیاد شهر بغلی پیش سید و مشورت کنه باهاش شب خونه احمدآقا فک کنم موند و چهارشنبه برگشت شهر خودمون

شب که برگشت رفت خونه عیسی و تقریبا ساعت 2-3 نصفه شب برگشت خونه

از صبح هم که درگیر بود و بایر هم گفته مشکلی پیش اومده نمیاد باهاشون

همسر میره و حمید و عیسی و قربان...

و خب از روز 3شنبه تمام ارتباط من و همسر رو اگر سر هم جمع کنیم شاید 1 ربع هم نشه!!!

خیلی دارم روی خودم تمرین میکنم که تو هیچ موردی بهش فشار نیارم و آزادی عمل داشته باشه تو کاراش و یجورایی احترام به حریم شخصیش!!!  و امید به اینکه اونم اینو یاد بگیره

ولی واقعا دلم شکسته ک هیچ خبری ازم نمیگیره نمیپرسه زنده ای؟مرده ای؟؟

اتفاقی که 3شنبه براش افتاده بود درک میکنم که خیلی بزرگ بود و واقعا ذهنش رو مشغول میکرد ولی بعدش ک شب زنگ زد و گفت اوکی شده و احتمالا چیز مهمی نیس بعد از اون چرا فراموشم کرد؟؟؟

فک کن دیشب تو راه برگشتش به خونه بهش زنگ زدم میگه قطع کن وقتی رسیدم خودم بهت زنگ میزنم!!! انگار تا حالا پشت فرمون با تلفن صحبت نکرده!!! وقتی رسید هم در حد دو دقیقه زنگ زد که یه دقیقه شو داشت به عرفان فوش میداد که چرا پشت هم زنگ میزنه!!! بعدشم که رفت خونه عیسی و امروز صبح زنگ زد و گفت بایر نمیتونه بیاد و درگیرم و اعصابم خرده

منم گفتم اگه اعصابت خرده قطع میکنم و تمام!! نه زنگ زده نه پیام داده نه جواب پیامای منو میده

واقعا ناراحت شدم از رفتارش

یعنی بودن پیش دوستاش اینجوریه که از دو روز قبلش منو تحویل نمیگیره؟؟؟ 

 

خدا شاهده دیگه تا زمانی که خودش پیام نده یا زنگ نزه خبری ازش نمیگیرم

و اگر تا زمان بازگشتش تماس نگیره دیگه قهرم باهاش  -__-