هر روزی ک میریم جلو بیشتر به این فکر میکنم که پزشکی اون چیزی نیس که دلم بخواد زندگیمو باهاش ادامه بدم... 

نمیدونم شایدم پی ام اسه!!!

 

+فردا مورنینگ با دکتر الف که حقیقتا لحظه شماری میکنم زودتر تموم شه مورنینگ و راندش

فک کن....هفته ی قبل نیومد.... امروز آدوبی مشکل پیدا کرد مورنینگ و راند کنسل شد....حالا تا فردا حتما همه چیز درست میشه و دکتر الف هم انلاین میشه  :((  یهههه ذره شانس نداریماااااا

نمیشد آدوبی امروز خراب بشه؟؟؟ نمیشد بجای هفته ی قبل این هفته نتونه بیاد؟؟؟؟

کشیک بعدیم جمعه س که مورنینگش میفته یک شنبه و میتونم امیدوار باشم شنبه مریض مورنینگ خور داشته باشن

کشیک آخرمم 30 م که فرداش چهارشنبه س و گرنده و مورنینگ نداریم....

 

+واقعیتش برای امتحان پایان بخش هیییچچچچییییییی نخوندم و اندازه💩 هم بارم نیس!!!!

مثلا فک کن ترومای نافذ گردن بپرسن.... ترومای نافذ یا بلانت شکم بپرسن.... هرنی بپرسن.... پارگی طحال و کبد بپرسن.... 

انگار غیر اپاندیس و کوله سیستیت چیزی نمیدونم!!!!

استاجر ک بودیم خیلی بیشتر میخوندم و خیلی علاقه مند تر بودم و همه اینا رو بلد بودم....ولی الان اصن هیچ انگیزه ای برای خوندن ندارم و هفته ی آر هم ک اگر همچنان غیرحضوری باشه میرم خونه و اونجام که خیلی کم درس میخونم....اگر حضوری باشه هم که خوابگاهم و باز احتمال خوندنم کمه!!!

گاها به این فکر میکنم که بعد عمومی دو سال طرحم رو برم و بعدش دیگه بزنم تو یه کار دیگه....

چه کاری؟؟؟ نمیدونم

یکاری که اون رضایت از زندگی مد نظرم رو بتونه برام تامین کنه

 

+وقتی به این فکر میکنم که از مهر باید برم داخلی زمستون هم اطفال تمام قلبم عزا میگیره...