ای کاش یه چوب جادو داشتم ک باهاش هر چی تو ذهنم بود رو میتونستم اینجا پیاده کنک بدون اینکه به خودم زحمت فکر کردن و تایپ کردن بدم

هم ذهنم خیلی درگیره هم هیچ کاری نمیکنم هم امتحان پایان بخش نزدیکه هم حوصله ی اطفال رو ندارم هم خسسسسته شدم ازین پزشکی و بیمارساان رفتن کوفتی که هیچی بهمون نمیرسه و هیچی یاد نمیدن و خلاصه ک خااااک عالم بر سرشون 

واقعا ناراحت کننده س که اموزش ها فوق العاذه فق تخصصی و به درد نخور و منی ک سال دیگه این موقع طرحم رو شروع کردم باید چه خاکی تو سرم بریزم؟؟چطوری منیج کنم مریضا رو؟؟؟

حقیقتش بیشتر ازینکه نگران طرح باشم فقط دلم میخواد زودتر این چند ماه کوفتی هم طی بشه و تموووووم بشه همه چی

نگران طرح نیستم چون چند وقت پیش ک بیمارستان شعر بغلی بهاطر بخش جنرال کشیک بودم شب دیدم پزشک اورژانس آیداس(یکی از سال بالاییامون ک تازه تموم کرده) و تنها چیزی ک به ذهنم رسید این بود که وقتی اون میتونه من چرا نتونم؟؟؟ واقعا خودم رو کمتر از اون نمیبینم