کاش همسر میفهمید ک علاقه ای ندارم برم مغازه کمکش کنم
اول مهر رفتم کمکش چون سلوغ بود و اونم دست تنها
این دفعه ک خونه بودم رفتم چون کمرش رگ به رگ شد و گفتم کمکش کنم زودتر خوب شه
حالا فکر میکنه وظیفمه ک هر روز برم مغازه بهش کمک کنم یا وقتایی ک اون میره دنبال کارای دیگه ش من بجاش بشینم مغازه
من واقعا علاقه ای ندارم خب ب این کار
نمیدونم در چه حد حق داره ک بخواد من همش برم پیشش ولی حس میکنم اینکه این رو برام اجبار کنه درست نیست
میدونی چیه
اصلا نمیپرسه ک میتونی بیای مغازه یا نه؟دوست داری بیای یا نه؟مستقیم میگه بیا!
انقدی این روزا درگیر مغازه و خرید زمین و خونه ی اجاره ایه ک به کل من رو فراموش کرده
چند بار بهش گفتم حالم خوب نیس دوباره افسرده شدم این روزا و دلم میخواد باهات حرف بزنم ولی اهمیتی نداد!!!
باورم نمیشه حتی به روی خودشم نیاورد ک ازش خواستم با هم حرف بزنیم
کلا این روزا شده ضد من
قبول دارم ک منم یجاهایی خطا میدم ولی اون کوچکترین خطای من رو میگیره دستش و ساعت ها در مورد اون حرف میزنه و میکوبه
تهشم میگه عاره دگ لابد الانم میخوای خودتو بگیری و بگی ناراخت شدم منکه میشناسمت!
بعدم میگه من اینجوری باهات حرف میزنم ک کارها رو یاد بگیری و یاد بگیری ک بدون خطا و نقص کاراتو انجام بدی!
نمیفهمه ک اگر این روش یادگیری برای اون جواب داده قرار نیست برای همه جواب بده
نمیفهمه ک ظرفیت آدم ها باهمدیگه فرق میکنه
کلا هیچوقت نتونسته منو همونطوری ک هستم بپذیره و مدام در تلاشه منو به اون شکلی ک خودش دوست داره تغییر بده
چیکار کنم من؟؟
دفاع پایان نامه م افتاده 10 آبان و میخواستم تا اونموقع خوابگاه بمونم ولی سریع پیام داد ک فردا بیا خونه و امروز باید برم
هیچوقت هم "نه" رو به عنوان جواب از کسی نمیپذیره و هر کسی(نه فقط من) بهش در هر زمینه ای جواب رد بده ساعت ها بد اون آدم رو میگه و عصبانی میشه
خسته شدم دیگه
ازین زندگی شروع نشده خسته شدم...