خسته شدم

زندگی بزرگسالی چقدر سخته

چقدر نادلبخواهه

چقدر استراحتش کمتره

چقد خاله زنکیه

چقدر پر از دروغ و ریاس

چقدر روابط مزخرفه

چقدر دلم میخواد استعفا بدم

البته ک خود منم سختگیرم

ولی اینجوری نبود تو ذهنم

خیلی بهتر و راحتتر بود

+شرایطی پیش اومده کهمسر به عنوان کارمند دانشگاه ولی شرکتی بره کار کنه و چند ماه بعد میگه میتونم با تبدیل وضعیت استخدام بشم

نمیدونم چرا دلم باهاش نیس

شروع کارش با حدود 6 تومن ایناس و بعد تبدیل وضعیت تا 14 تقریبا

در حالی ک خودش مغازه داره و درامد کمی از مغازه نداره

ساعت کاری از 7 صبح تا 3 عصر(که الان شب حساب میشه!)شنبه تا 4شنبه

تازه باید منت باباشم بکشه ک تو رو خدا صبحا بیا مغازه

اگ اون قبول نکرد هم باید شاگرد بگیره و حداقل 2 تومنم به اون حقوق بده

نمیدونم چرا دوس ندارم بره اونجا!!!

ولی چیزی بهش نگفتم و گذاشتم خودش تصمیم بگیره...