انگار اینحا رو نگه داشتم ک در تنها ترین حالت ممکنم بتونم بهش پناه بیارم
این روزا باز دوباره وارد افسردگی شدم و این بی انگیزگی و لذت نبردن از هیچ چیزی داره منو از پا در میاره
دلم فقط همسر رو میخواد ولی وقتایی م باهاشم خیلی بد برخورد میکنم و اونم امروز اعتراضش رو نشون داد ک چرا اهلاقم باهاش اینجوریه؟؟؟
از زندگی بیزار شدم
یه مدت دور ازز افسردگی داشتم زندگیمو میکردم خالا باز افتادم تو این چاه
همسر هرچقدرم صبوری کنه بلد نیس دستمو بگیره و ازین چاه بیاره بیرون و تلاش های بی فایده ای میکنه
میدونم تهش خودمم ک باید دست خودمو بگیزم و بکشم بالا
ولی خب...طبق معمول منتظرم ک همسر اونطوری ک میخوام بیاد سمتم و بلندم کنه و میدونم ک تهشم نا امید میشم
بهش میگم جطوری میخوام ولی نمیدونم چرا ب روی خودش نمیاره
هر وقت ازش خواستم بعدش مثل امروز بساط اعتراض راه انداخته ک تو همش افسرده ای و من ازین زندگی لذت نمیبرم و راضی نیستم
و وقتی تنها کسی ک پشتم بهش گرمه جلوم در میاد و دگ محل نمیذاره بهم زندگی به بی معنی ترین شکل خودش در میاد